eitaa logo
امام زمان و من
178 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
910 ویدیو
29 فایل
کانال مهدوی کودک و نوجوان کپی کردن مطالب کانال به نیت امام زمان عجل الله تعالی فرجه آزاد است. برای ارسال هر پیام یک صلوات به نیت فرج امام زمان علیه‌السلام بفرست. کانال دیگر ما: https://eitaa.com/joinchat/3156345212C7f3274f17f ادمین: @Hadith12
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت چهارم 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 خانم ریاحی وقتی آمدن مریم را به سمت خودش دید، با لبخند از او پذیرایی کرد و با تعارف چای، او را تحویل گرفت. مریم با تشکر گفت: ببخشید خانم یه سئوال داشتم! خانم ریاحی با مهربانی گفت: بفرما عزیزم. مریم که سعی می‌کرد طوری بایستد که پشتش به هیچ معلمی نباشد پرسید: خانم، امام زمان علیه السلام غایبه یعنی چی؟ این غیبت به چه معناست؟ خانم ریاحی، غافلگیر از این سئوال، سعی کرد خودش را مسلط نشان دهد، استکان چای را روی میز گذاشت و گفت: عزیزم سئوال خیلی دقیقی پرسیدی! اگر اجازه بدهی من فردا جوابش را به شما می‌دهم. مریم خداحافظی کرد. او خیلی خوشحال بود که خانم ریاحی نخواسته با یک جواب آبکی سر او شیره بمالد و خوشحال تر اینکه خانم ریاحی فردا با مطالعاتی که خواهد کرد جواب محکمی می‌آورد. بچه‌ها به کلاس آمدند، ندا روستا روی تخته سمت راست، خوبها و سمت چپ، بدها را نوشته بود. زیر اسم بدها نام فرشته جلالی می‌درخشید. فرشته که موشک کاغذی دست سازش را به سطل آشغال می‌انداخت، رو کرد به ندا و گفت: بچه بازی در نیاور، ما دیگر بزرگ شده ایم. ندا بدون اینکه جوابی به فرشته بدهد یک ضربدر جلوی اسمش زد؛ فرشته هم بی توجه به او به سمت نیمکتش رفت. معلم وارد کلاس شد. یک دفعه آن همهمۀ همیشگی تبدیل به سکوتی غیر قابل تصور شد. هیچکس باورش نمی شد که این سکوت از همان کلاسی است که لحظه ای پیش پر از همهمه بود. خانم معلم نگاهی به تخته و نگاهی به فرشته انداخت. چیزی نگفت اما با همان نگاه، فرشته سرخ و سفید شد و با دست اشاره ای به ندا کرد که «مگر به دستم نیفتی». برای عضویت در کانال کلیک کنید.👇 @emamezaman_va_man 🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊 https://eitaa.com/joinchat/3571581185Cf545822cdd
@iransedaD1736761T14368678(Web)-mc.mp3
زمان: حجم: 3.27M
👨‍⚕صبح شده بود اما پدر امیر کوچولو هنوز سر کار نرفته بود. مادربزرگ امیر کوچولو مریض شده بود و پدر و مادر امیر باید به خانه ی مادربزرگ می رفتند. 😞امیر که در خانه مانده بود، دلش برای مادر و پدرش تنگ شده بود ... برای عضویت در کانال کلیک کنید.👇 @emamezaman_va_man 🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊 https://eitaa.com/joinchat/3571581185Cf545822cdd
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سجاد و ساجده این قسمت : تشکر از پدر و مادر برای عضویت در کانال کلیک کنید.👇 @emamezaman_va_man 🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊 https://eitaa.com/joinchat/3571581185Cf545822cdd
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای عضویت در کانال کلیک کنید.👇 @emamezaman_va_man 🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊 https://eitaa.com/joinchat/3571581185Cf545822cd
قسمت پنجم 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 آنروز گذشت و فردا بچه‌ها با شوق وارد کلاس درس شدند. مریم از همه خوشحال تر، که امروز جواب سئوالش را خواهد گرفت. این اصرار او برای حل مشکلات و این دقت و ریز بینی ها، توانسته بود او را در مدرسه جزء شاگردان ممتاز کند، معلم‌ها از مریم به خاطر اینکه فقط به سئوالات درسی اکتفا نمی کرد خیلی تعریف می‌کردند و به او بها می‌دادند. خانم ریاحی وارد کلاس شد؛ بچه‌ها او را خیلی دوست داشتند. جدای از معلمی برای دانش آموزان مثل یک دوست صمیمی بود. هرکس می‌گفت خانم ریاحی مرا از همه بیشتر دوست دارد علتش هم گرم گرفتن خانم ریاحی در سلام و احوالپرسی بود که با تک تک بچه‌ها اینگونه رفتار می‌کرد و این اخلاق خوبش او را میان همه معلم‌ها نمونه کرده بود. خانم ریاحی بعد از سلام و احوالپرسی با بچه ها، نگاهی به مریم انداخت و به دانش آموزان گفت: دخترای گلم، دوست شما مریم سئوالی از من پرسیده که من امروز جوابش را برای او و همة شما آورده ام. البته شما هم می‌توانید در این زمینه اظهار نظر کنید تا با همدیگر بحث کنیم، چون اتفاقاً سئوال این دوستتون درباره بحث امامت است. هدی نگاهی به مریم انداخت و گفت: مگر قرار نبود من از خانم بپرسم؟! مریم خیلی آرام جواب داد: خوب خودم پرسیدم، سئوال خودم بود چرا شما زحمت بکشی. خانم ریاحی ادامه داد: البته من بیشتر این جواب را از یک طلبه در قم، تلفنی پرسیدم. برای عضویت در کانال کلیک کنید.👇 @emamezaman_va_man 🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊 https://eitaa.com/joinchat/3571581185Cf545822cdd