حس میکنم ترکیب دیدن شادی ریحانه و فضای عروسی و خنده و شوخی های در خلالش و همین رقصیدن های به نیت شادی نه غنای با مزه مون، همون چیزی بود که بهش نیاز داشتم برای اینکه روحم رو بعد این سه ماه داستان و جنگ و اعصاب خوردی رفرش کنم
فقط مبینا کشاورزیان فهمید قاب گوشیم با گیپور لباسم سِته
خیلی برام مهم بود که اینو همه بفهمن😅
ماشالله به مبینا
انقدر وسط خرمذهبی های آنرمال دست و پا زدم و در طولانی مدت باهاشون زندگی کردم که امشب همش داشتم ذوق نرمال بودن خانواده ی عروس و دوماد رو میکردم
همش در گوش هانیه میگفتم چقدر من خودمو از شادی الکی محروم کرده بودم
چقدر خوبه اینا انقدر معتدل و باحال و نرمالن و همه چیزشون به جای خودشه