دوستِ دوستم که تو تولد دوستم منو دیده بود ، منو با دوستم و یکی دیگه از دوستای دوستم که نسبتاً دوست خودمم محسوب میشه امروز ناهار دعوت کرده بود خونشون ، میمیرم برای این دورهمی های زنونه ی خاله زنکی ساده و صمیمی ، که توش همه ی غصه هامون رو جا میذاریم پشت در و چند ساعتی کنار هم میتونیم عمیقاً بخندیم و غیبت کنیم و عالم و آدم رو مورد بررسی قرار بدیم
و آنقدر حرف داشته باشیم و بپریم تو حرفای هم که ۳ دقیقه سکوت هر کدوممون عجیب محسوب بشه ، خونه ی فاطمه گرم و صمیمی بود و معذب میشدم از کارایی که میکردیم وقتی با عکس حاج قاسم رو دیوار چشم تو چشم میشدم😅
آخ چقدر دوست دارم وقت هایی رو که میتونم دخترک شیطون درونم رو رها کنم و بدون قضاوت به غایت جلف بشم و سبک ...
وقتایی که میتونم مثل امروز شبیه بابا بزرگ فرزانه بخوابم
و وسط خونه با تاپ قرضی از فاطمه برای بچه ها کت واک برم و همه از خنده قرمز بشن
بعد اینا و بعد عصرونه ی هزارمی که خوردیم رفتیم اون مانتو فروشیه و تقریبا تمام لباس هاش رو بچه ها یه دور تن زدن
بعدم بلال و سیب زمینی تنوری و زمانی که داشت تموم میشد و پدر ومادر ها و شوهر و بچه هایی که پشت هم زنگ میزدن که پس کی میآید خونه؟
به غایت خوش گذشت و ممنون از خدای قشنگم به خاطر این همه لحظات خالی از غصه ای که روزیم میکنه
از خستگی دارم میمیرم ...
امروز در جهت افزایش انرژی زنانه سعی کردم پاشنه بلند بپوشم و حس میکنم پام داره تاول میزنه
ولی مهم نیست
انقدر تمرینش میکنم تا یک پاشنه بلند پوش حرفه ای بشم
از اون ها که پاشنه سوزنی رو به سهولتِ کتونی میپوشن
عکسایی که از روزهای مختلفم میذارم حس متن هایی که در مورد اون روز مینویسم رو منتقل میکنه؟
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلمایی که دوستای نابِخردم از شمالشون دارن برام میفرستن و دل منو آب میکنن🤓😒