ازروز هفتصد و پنجاهم جنگ :
با خواهرکم رفتیم کلیسا که خب بسته بود به جاش هزار و نود و نه تا عکس تو خیابون هاشمی نژاد گرفتیم ، برای مهمونی مامانم گل و شمع خریدیم ، رفتیم کافه ولی رژیم رو نشکوندم و با یه سزار کارو درآوردیم ، هفت هزار کیلومتر راه رفتیم
بهمون خوش گذشت
و تمام ...
حوصله ندارم وقایع رو با جزئیات توصیف کنم
به رخ کشیدن قدرت قلمم بمونه واسه یه وقت دیگه
شب بخیر:)))
عکس گرفتن برای من و خواهرم و دوستام تفریح مهیج محسوب میشه یا همه ی خانما اینجورین ...