هنوز این دختر مذهبی هایی که فانتزی ازدواج با آخوند دارن رو بیشتر درک و هضم میکنم😅
حالا منی که فانتزیم اینه زنِ خود امام زمان بشم 😐😐😂😂
جدی میگم
امام زمان که بالاخره ظهور میکنه
و مثل همه ی امام ها بالاخره همسر میخواد و همسر امام زمان هم قرار نیست معصوم باشه
اصلا همسر بعضی امام ها انقدر بد بودن که تبدیل به قاتل خود امام شدن
حالا من در اون حد که بدم نیستم😂
نماز شبم میخونم تازه😅😂
جدیدا نمازامم اول وقت شده
چی کم دارم برای همسر امام زمان شدن
بازم تا فردا میتونم براتون استدلال کنم تا بفهمید فانتزی غیر عاقلانه ای ندارم 😂🤣
امام نوشت🚬
حالا منی که فانتزیم اینه زنِ خود امام زمان بشم 😐😐😂😂 جدی میگم امام زمان که بالاخره ظهور میکنه و مثل
به این میگن فانتزی نه اون چیزایی که شما دارید 😂
خیلی توقع هاتون پایینه
امام نوشت🚬
حالا منی که فانتزیم اینه زنِ خود امام زمان بشم 😐😐😂😂 جدی میگم امام زمان که بالاخره ظهور میکنه و مثل
میدونید هیچ وقت به کم قانع نبودم :)))
همیشه میخواستم بهترین چیزا مال من باشه :)))
هدایت شده از استاد علی صفایی حائری
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرگ بر این روح
سَرِمان را پایین میاندازیم و ذکر میگوییم و خیال میکنیم این اخلاق اسلامی است!
بقیه را نفی میکنیم و خیال میکنیم کارِ خوب را ما کردهایم!
مایی که پسران و دخترانمان از دست رفتهاند تا چه رسد به همسایهها و همشهریهایمان...
به بهانهی این که حالم بهخاطر معاشرت با دیگران گرفته میشود و بحران روحی پیدا میکنم سر در لاک خودمان بردهایم.
مرگ بر این روح...
🎙 استادصفایی درباره این موضوع، گفتههایی دارد.
میشنویم...
📱 با ما همراه باشید:
https://eitaa.com/joinchat/2964258817C4593522bca
با شقایق نماز مغرب رو بدو بدو رفتیم مسجد حاج آقا صابر خوندیم
میمیرم برای اتمسفر نماز مغرب های مسجد حاج آقا صابر ، چون خیلی مسجد سرراهیه همه مدل آدم توش پیدا میشه دم غروبی ، یکی با موهای لخت کج شده رو صورتش یه چادر گل گلی برداشته و داره موهاشو قایم میکنه زیرش که بپیونده به جماعت ، یکی وسط خرید صدای اذان شنیده و با کیسه های دستش اومده تو برای نماز، چند تا پیرزن و یک عالمه خانم متوسط از نظر سنی و مسجد بزرگ و روشن و دلباز
بعد نماز هم سالاد سزار رو مهمون شقایق بودیم
معده م داره حساس میشه به طعم سالاد سزار شیوانچی و ممکنه همین روزا جوری از چشمم بیفته از بس دارم هر روز اونجا میخورمش که نتونم تا مدت ها دیگه سمتش برم ، یکم با شقایق زدیم تو سروکله ی هم سر خرید دفتر و دستبند و چیزایی که باهم سرش اختلاف نظر داشتیم و برگشتیم خونه که من روسریم زیادی سُرَم رو عوض کنم و شقایق هم بذارم پیش مامانمینا و برگردم تجمع
طبق معمول دم ساندویچی باباقدرت نشسته بودیم و منتظر بودیم مهسا بهمون بپیونده ، مهسا رو با یه دسته گل صورتی و اون مدل لبخند و نگاه خاص خودش از دور دیدم ، رفتم تو فاز شوخی های سَبُکِ بین خودمون و این دَنده که اهوع ، چه غلطا کی گل بهت داده و از این حرفای جَلَب طورانه، که مهسا دسته گل رو انداخت تو بغلم و گفت برای تو خریدمش ...
چشام یه جوری برق زد که انگار ۶ تا لوستر تو قلبم روشن شده و نورش داره از تو چشمامم میزنه بیرون
من؟
چرا؟
به چه مناسبت؟
که جواب مهسا این بود که هیچی همینجوری دوست داشتم بهت گل بدم !
من میمیرم برای کارهای یهویی
یهویی یعنی این مدلی که هیچ دلیل و اجباری پشتش نیست
فقط احساسات صِرف توش دخیله
مثلا اگه تولدم بود و مهسا این گل رو بهم میداد انقدر ذوق نمیکردم
چون تولد هم یک دلیل و دربعضی موارد یک اجباره برای هدیه دادن
ولی این مدل که یکی بی هیچ دلیل خاصی و محرکی مثل مناسبت و تولد و این چیزها تصمیم میگیره به تو گل بده ، از قشنگ ترین انواع هدیه دادنه برای من ، بهم حس دوست داشتنی بودن میده و دهنده ی هدیه تو قلبم جاش رو خیلی فراخ میکنه
امشب بعد مدت ها از ته قلبم خوشحال شدم از بابت گل مهسا
و با گلم هزار و هفتصد جور عکس گرفتم تا حق مطلب ادا بشه