eitaa logo
♡مهدیاران♡
1.5هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
5.1هزار ویدیو
18 فایل
دل💔پر زخم زمین🌍 گفته کسی می آید ... ⁦ -فعالیت تخصصی درزمینه #مهدویت درقالب ارائه متن،کلیپ،صوت،کتاب،عکس نوشته... 📞پاسخگویی : @Majnonehosain 🌐کانال مرجع: @emamzaman 📱اینستاگرام: Www.instagram.com/emamzaman.12 همراه ما باشید
مشاهده در ایتا
دانلود
دلنوشته مهدوے... مولای من به اندازه روزهای نبودنت دیوار دلم را خط خطی کردم دیگر ،جایی برای خط کشیدن باقی نمانده کی می‌آیی مولای مهربانم🌼🌿 🌱 ♥ 【 @emamzaman_12
3.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿شده امام زمان توروببینه لذت ببره ازدیدنت...!؟ ♥️ 👌 【 @emamzaman_12
♡مهدیاران♡
📌هریوسفی‌که‌یوسف‌زهرانمیشود!.. ای کاش پیروان زرتشت، این معنا را در می یافتند که پندار نیک، گفتار نی
📌مادران‌کلید‌راه‌ظهورند..! استاد رائفی پور: سالها به این می اندیشیدم که مهمترین شرط ظهور چیست؟ و امروز پس از بررسی های فراوان میگویم تربیت نسل و کادر سازی. امام علی ۲۵ سال خانه نشین شد چون سرباز نداشت ...🔶🔹 «۱۷» @emamzaman_12
@emamzaman_12نظام تقديم 02.mp3
زمان: حجم: 4.92M
🖲 اموری که با چشم دیده نمیشه اما انرژی آن روی تمام زندگی ما اثر میگذاره @emamzaman_12
برسـه‌اون‌روز ڪه‌خستـه‌ازگنـٰاهـٰامون جلـو امـٰام‌زمـٰان زانـوبزنیـم! سرمونوپـٰایین‌بنـدازیـم وفقط‌یـه‌چیزبشنویـم سرتـوبالـٰاڪن مـن‌خیلۍوقتـه‌بخشیـدمت.. عـزیـزتـرینم، امـٰام‌تنھـٰاۍمـن ببخش‌اگـه‌برات زینب‌نشدم💔... ڪِۍشَـود حُــربشوَم تـوبـه‌مردانـِه‌ڪُنم..؟! @emamzaman
🔸 تولد فراماسونری در ایران 🔰روزنامه،یکی از تأثیرگذارترین رسانه های آن روز بود. ۲۴ ♥ 【 @emamzaman_12
🌱خودسازی... ⭕️بخش معرفی و راه های درمان اخلاق ناپسند... موضوع پست: ۴ : تنبلی چطور درمان میشه؟🤨 ✅اندیشه در آثار تنبلی ✅اولویت بندی کارها ✅پرهیز از خیال پردازی امام علی(ع) میفرمایند:کسی که آرزویش را طولانی کند،کارش را بد انجام می‌دهد.[۱] ✅همنشینی با افراد با اراده ✅هدف گذاری و برنامه ریزی(روزانه،هفتگی،ماهانه و...) ✅ورزش کردن ✅دیدن ویدیو های انگیزشی ✅استفاده از قانون ۵ ثانیه[۲] [۱]نهج‌البلاغه،ص۴۷۵. [۲]کتاب‌قانون‌۵‌ثانیه،اثر‌مل‌رابینز. @emamzaman_12
مَن‌چِگونِہ‌تاڪُنَم‌با‌این‌دِلِ‌وا‌ماندِه‌اَم؟ بازهم قرار است جا بمانم از کاروانت😔 🥀 【 @emamzaman_12
روح الله رحیمیانenc_16591106657551174959786.mp3
زمان: حجم: 2.99M
از تمام‌ آدما‌ دل‌ بریدم‌ الا‌ تو.. قصه‌ی‌‌ دیرین‌ از‌ رفاقتم‌ با تو، یا‌ مرگ‌ یا تو..💔 @emamzaman_12
♡مهدیاران♡
#فرار‌از‌جهنم🔥 #رمان📚 #پارت_دوم نفهمیدم چطوری خودم رو به بیمارستان رسوندم،قفل در شل شده بود … چند ب
🔥 📚 یه سال دیگه هم همین طور گذشت … کم کم صدای بچه ها در اومد … اونها هم می خواستن مثل کین برن سراغ دزدی مسلحانه، یه عده هم می خواستن برن سراغ پخش مواد از دزدی های پایین شهر چیز خاصی در نمی اومد … . برادر جاستین توی یکی از باندهای مواد بود … پول خوبی می دادن … قرار شد واسطه دبیرستان ها بشیم … پلیس کمتر به رفت و آمد یه نوجوون بین بچه های دبیرستانی شک می کرد … . همون روز اول به همه مون چند دست لباس جدید و مرتب دادن … و من بعد از چند سال، بالاخره جایی برای خوابیدن پیدا کرده بودم … جایی که نه سرد بود نه گرم … اما حداقل توی روزهای بارونی خیس نمی شدم … . اوایل خیلی خوشم اومده بود اما فشار روانی روز به روز روم بیشتر می شد … کم کم خودم هم کشیده شدم سر مواد … . بیشترین فروش بین بچه ها مال من بود … خیلی از کارم راضی بودن … قرار شد برم قاطی بالاتری ها … روز اول که پام رو گذاشتم اونجا وحشت همه وجودم رو پر کرد … یه مشت آشغال هیکل درشت که همه بدن شون خالکوبی بود و تنها دمخورشون مواد، مشروب و فاحشه ها بودن … اما تازه این اولش بود … . رئیس باند تصمیم گرفت منطقه اش رو گسترش بده … گروه ها با هم درگیر شدن … بی خیال و توجه به مردم … اوایل آروم تر بود،ریختن توی یکی از خونه های ما و همه رو به گلوله بستن … بچه های گروه ما هم باهاشون درگیر شدن … هر شب که چشم هام رو می بستم با کوچک ترین صدایی از خواب می پریدم … چشمم که گرم می شد تصویر جنازه ها و مجروح ها میومد جلوی چشم هام … جیغ مردم عادی و اینکه با دیدن ماها فرار می کردن … کم کم خاطرات گذشته و تصویر آدلر و ناتالی هم بهش اضافه می شد … فشار عصبی، ترس، استرس و اضطرابم روز به روز شدیدتر می شد … دیگه طاقت تحمل اون همه فشار رو نداشتم … مشروب و مواد هم فقط تا زمان خمار بودن کمکم می کرد … بعدش همه چیز بدتر می شد … اونقدر حساس شده بودم که اگر کسی فقط بهم نگاه می کرد می خواستم لهش کنم … کم کم دست به اسلحه هم شدم … اوایل فقط تمرینی … بعد حمل سلاح هم برام عادی شد … هر کس دو بار بهم نگاه می کرد اسلحه ام رو در میاوردم … علی الخصوص مواد هم خودش محرک شده بود و شجاعت و اعتماد به نفس کاذب بهم داده بود … در حد ترسوندن بود اما انگار سلطان اون جنگل شده بودم … . درگیری به حدی رسید که پای پلیس اومد وسط … یه شب ریختن داخل خونه ها و همه رو دستگیر کردن … دادگاه کلی و گروهی برگزار شد … با وجود اینکه هنوز هفده سالم کامل نشده بود و زیر سن قانونی بودم … مثل یه بزرگسال باهام رفتار می کردن … وکیلم هم تلاشی برای کمک به من یا تخفیف مجازات نکرد … . به ۹ سال حبس محکوم شدم … یه نوجوان زیر ۱۷ سال، توی زندان و بند بزرگسال ها … آدم هایی چند برابر خودم … با انواع و اقسام جرم های … . توی زندان اعتیادم به مواد رو ترک کردم … دیگه جزء هیچ باندی نبودم و از همه جدا افتاده بودم … تنها … وسط آدم هایی که صفت وحشی هم برای بعضی شون کم بود … . هر روزم سخت تر از قبل … کتک زدن و له کردن من، تفریح بعضی هاشون شده بود … به بن بست کامل رسیده بودم … همه جا برام جهنم بود … امیدی جلوم نبود … این ۹ سال هم اگر تموم می شد و زنده مونده بودم؛ کجا رو داشتم که برم؟ … چه کاری بلد بودم؟ … فشار روانی زندان و اون عوضی ها، رفتار وحشیانه پلیس زندان، خاطرات گذشته و تمام اون دردها و زجرها … اولین بار که دست به خودکشی زدم رو خوب یادمه … . ۶ سال از زمان زندانم می گذشت … حدودا ۲۳ سالم شده بود … یکی دو ماهی می شد هم سلولی نداشتم … حس خوبی بود … تنهایی و سکوت … بدون مزاحم … اگر ساعات هواخوری اجباری نبود ترجیح می دادم همون ساعت ها رو هم توی سلول بمونم … ۲۱ نوامبر، در سلول باز شد و جوان چهل و دو سه ساله ای اومد تو … قد بلند … هیکل نسبتا درشت … پوست تیره … جرم: قتل … اسمش حنیف بود … 📚رمان‌واقعی‌به‌نویسندگی‌ شهیدمدافع‌حرم‌‌سیدطاها‌ایمانی ... 【 @emamzaman_12