دلم میخواد یه دست بکشم رو سر خودم بگم فداسرت
فدا سرت که نشد
فداسرت که نموند
فداسرت که نتونستی
فداسرت که نخواست
نباشه غمت اصا
غصه ای که مثل غبار رو دلت میشینه و کسی نیس غباراشو بتکونه
بعد یه مدت طوفان راه میندازه
امحا
دوس داشتم تو بچگیم یکی به جای فوتوسنتز گیاها بهم یاد میداد حال خودمو چجوری خوب کنم.
منکه هستم
هرچیم بشه
هرکیم بره