شمارش معکوسو دوباره دیدم
مغزم چرخ شد از ترس
ضمیر درونم که سوت زنان با دستایی که پشت سر قفل کرده به هرجایی غیر از من نگاه میکنه
ذهن ناخواگاهمم پشت کاناپه قایم شده
مقصر این بی عقلیو پیدا نمیکنم
_دلم برات تنگ شده بود...
لبخندی زد و دستهایش را دور شانهاش حلقه کرد و محکمتر در آغوشش کشید.
+منکه جایی نرفته بودم
بغض دوباره میهمان گلویش شده بود
قطره اشک سمجی را از پشت پلکهایش پس زد و سپس با صدای لرزانی پاسخ داد:
_درسته..نرفته بودی...خیال که جایی نمیره