امحا
_دلم برات تنگ شده بود... لبخندی زد و دستهایش را دور شانهاش حلقه کرد و محکمتر در آغوشش کشید. +منکه
_تو این لحظه دلت واسه کی تنگ شده و دوست داری پیش کی باشه الان؟؟
+این آدم
میدونی خیال واقعا جوابگو نیست:)
میدونی که از هم چیزی نمیدونیم و این خواسته خودت بود..
من هم لبخند میزنم و میگم "تو هیچی از من نمیدونی" اما؛
این کنایه کوچک و بی نقص ب اندازه آتیش گرفتن بال پروانه سریع و دردناک تموم میشه.
چون تو انقدر میدونی که من بدون تو حتآ نمیتونم لبخند بزنم...