امحا
_دلم برات تنگ شده بود... لبخندی زد و دستهایش را دور شانهاش حلقه کرد و محکمتر در آغوشش کشید. +منکه
_تو این لحظه دلت واسه کی تنگ شده و دوست داری پیش کی باشه الان؟؟
+این آدم
میدونی خیال واقعا جوابگو نیست:)
میدونی که از هم چیزی نمیدونیم و این خواسته خودت بود..
من هم لبخند میزنم و میگم "تو هیچی از من نمیدونی" اما؛
این کنایه کوچک و بی نقص ب اندازه آتیش گرفتن بال پروانه سریع و دردناک تموم میشه.
چون تو انقدر میدونی که من بدون تو حتآ نمیتونم لبخند بزنم...
امحا
آبیِ عزیزم دارم سعی میکنم خوب باشم ولی چرا نمیشه؟
اما آبیِ تو؛
همیشه خاکستری تر از خاکستری من بود..
داستانمون پر شده بود از تراژدیهایی که مثل بختک بیخ گلوهامون چسبید..
از همون اول تا دقیقههایی ک داور سوت پایانو میزد.
جوری میخندید انگار هیچوقت چشم هاش غم رو ندیده
ولی یه جایی به بعد پسِ اون معرکه تاریکی؛ انقدر خندید که درد براش گریه میکرد..