بجز زمزمهی دکتر که برعکس تموم نوار کاستهای بریدهشده توی مغزش، هنوز روی تکرار بود، چیزی نمیشنید.
فقط به کلاغ سیاهی فکر میکرد که صبح زود، وقتی از خونه بیرون اومد؛ از کنارش پر کشید.
امحا
بجز زمزمهی دکتر که برعکس تموم نوار کاستهای بریدهشده توی مغزش، هنوز روی تکرار بود، چیزی نمیشنید
"مشکل فقط خونریزی مغزی نیست، قلبشه..؛ بیش از این عذابش نده؛ این آدم میلش.. به برگشت نیست..."
میلش به برگشت نیست..؟
نمیدونم... واقعا متوجه معنای حروف نمیشم یا قلبم داره دربرابر بار سنگین کلمات ازم محافظت میکنه؟
نمیدونم.