[...و گاهی فکر میکنم این حس احتمالا تنها چیز واقعیای بود که توی زندگیم تجربهاش کردم.]
[کوچولوی من!
این روزا همشون میگذرن
این من یهروز یادش میره که چقدر شبها با آستینهای خیس و بینی گرفته و گلوی پربغض با سکوت میجنگیده...
یادش میره که چقدر تلاش کرد بغضش ساکن بمونه بهخاطر تو اما بیشتر و بیشتر دفن شد زیر آوار حرفهایی که اشک شد و اشک هایی که تیشهشد روی ریشهاش
روحِ من، قول میدم تموم این روزها رو کنار زخمهای روی تنم خاک کنم
قول میدم خودم رو بهیاد بیارم دوباره، فقط اگه بخوای!
روح من، یادته گفتم نجاتم دادی؟ نفهمیدم چطور زور دستهای نحیف و مشتهای کوچولوت از سرنوشت نحسم بیشتر بود ولی آره پناهِ من
نجاتم دادی!
این زندگی کردن برای تو بارها و بارها از مردن برام سختتره اما دیگه دلم نمیخواد برم...
برای اولین بار دلم میخواد بمونم و هرچند از زیر آوار، اما جوونه زدنتو ببینم.
ولی وجود من؛ قول بده وقتی بزرگ شدی مثل من نباشی؛
قول بده نترسی
قول بده روحتو نکشی
و قول بده که مامانرو میبخشی!]
_پروازِ روح
امحا
حافظهم نوازشت رو به همراه اون زمزمهی پرتکرار، به آرومی یه موج نسیم صبحگاهی به خاطر داره. حتی لرز
[...چشم بستم تا توی آینه، قاتلِ کهکشانِ پرستارهی چشمهات رو نبینم.]