[...و گاهی فکر میکنم این حس احتمالا تنها چیز واقعیای بود که توی زندگیم تجربهاش کردم.]
[کوچولوی من!
این روزا همشون میگذرن
این من یهروز یادش میره که چقدر شبها با آستینهای خیس و بینی گرفته و گلوی پربغض با سکوت میجنگیده...
یادش میره که چقدر تلاش کرد بغضش ساکن بمونه بهخاطر تو اما بیشتر و بیشتر دفن شد زیر آوار حرفهایی که اشک شد و اشک هایی که تیشهشد روی ریشهاش
روحِ من، قول میدم تموم این روزها رو کنار زخمهای روی تنم خاک کنم
قول میدم خودم رو بهیاد بیارم دوباره، فقط اگه بخوای!
روح من، یادته گفتم نجاتم دادی؟ نفهمیدم چطور زور دستهای نحیف و مشتهای کوچولوت از سرنوشت نحسم بیشتر بود ولی آره پناهِ من
نجاتم دادی!
این زندگی کردن برای تو بارها و بارها از مردن برام سختتره اما دیگه دلم نمیخواد برم...
برای اولین بار دلم میخواد بمونم و هرچند از زیر آوار، اما جوونه زدنتو ببینم.
ولی وجود من؛ قول بده وقتی بزرگ شدی مثل من نباشی؛
قول بده نترسی
قول بده روحتو نکشی
و قول بده که منرو میبخشی!]
امحا
حافظهم نوازشت رو به همراه اون زمزمهی پرتکرار، به آرومی یه موج نسیم صبحگاهی به خاطر داره. حتی لرز
[...چشم بستم تا توی آینه، قاتلِ کهکشانِ پرستارهی چشمهات رو نبینم.]
[+ توی این وضعیت، چرا از نوشتن که پناهت بود دست کشیدی؟
_همیشه معتقد بودم که کلمات انقدر دایره گستردهای از احساسات رو شامل میشن که اگر کسی واقعا بتونه با تک تک سلولهاش سرگذشت پنهانشده پشتشون رو بفهمه و درک کنه، به خوبی میتونه با چیدنشون کنار هم هارمونی متعادل و ادراک مشخص شدهای رو به عرضِ نگاه مخاطب برسونه. البته که نویسنده هم از این قاب لذت میبره اما همه اینها برای من قبل از همهچیز بود؛ وقتی زندگی شروع کرد روی جدیدش رو بهم نشون بده... از رفتنِ تکیهگاه زندگیم گرفته تا طرد شدنِ قلبم و تپشهاش، فهمیدم اونقدرا هم که به نظر میرسید و البته برای بقیه هنوز هم به نظر میرسه، کلمات کافی نیستن. شاید برای بقیه، اما برای من؟ دیگه هیچ چیز کافی نیست. حتی شک دارم که تمام اتفاق های مربوط به من بتونه توی لفظ «زندگی» خلاصه بشه! تمام مدت، همیشه مینوشتم تا بتونم به روش جدیدی که خوب از پسش برمیاومدم چیزهای مهمی رو که موندگار هم بودن به دیگران برسونم اما الان من رو میبینی؟ سرنوشت حتی با وجودِ من هم لج کرده و کم مونده منکرم بشه. من حتی دیگه نمیدونم دقیقا اینجا چیکار میکنم... قبل از همهی اینها همهچیز کافی بود. من برای خودم، اون برای من، توانم برای آرزوهام، لحظات برای احساساتم، کلمات برای توصیفم اما دیگه حتی نمیتونم اسم چیزی که دارم تجربه میکنم رو بذارم «غم» و سعی کنم خودم رو پشتش پنهان کنم چون همهچیز دیگه فراتر از همیشهست. دیگه خستم رفیق... دیگه وقتشه قلمِ کار بلدم رو بین صفحات خط خطی شدهام رها کنم تا کمتر هدر برن. به اندازه کافی قلبم هدر رفت؛ متوقف کردن این چرخه تنها کاریایِ که الان میتونه از دستم بر بیاد. باور کن. این بهترین روش برای رفتن به استقبالِ پایانمه.
+ هی! کافیه...
- متاسفم.]
به جبران تمام این زخمها، رهایمکن!
به جبران تمام این زخمها، رهایمکن!
به جبران تمام این زخمها، رهایمکن!