eitaa logo
‌‌⋆
131 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
153 ویدیو
6 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از قهوه‌ تلخ
مادر؟ چشم‌هایت را باز نمی‌کنی؟ می‌دانی مادر؟از خودم بیزارم؛ اگر کمی بلندتر بودم، گوشواره‌ات نمی‌شکست. ببخشید مادر... گوشواره‌هایت آخرین یادگار پدربزرگ برای تو بودند، بعد از فدک... برای همین در کوچه دنبالشان می‌گشتم، ولی وقتی سر بلند کردم دیدم تو هم مثل گوشواره‌های شکسته‌ات روی زمینی... مادر؟ چرا آن لحظه محسن را صدا زدی؟ من که بودم... گمان کردی نمی‌توانم مواظبت باشم؟ ولی حق با توست مادر، من نتوانستم جلوی لگد مغیره را بگیرم... مادر؟ تو هنوز شمردن را به خواهرم، زینب یاد ندادی؟ امروز از من می‌پرسید بعد از هشت چه عددیست؟ می‌گفت می‌خواهد نفست‌هایت را بشمرد... مادر؟ شماهم روز های آخر نفس های پدربزرگ را می‌شمردید؟ پیش از این موقع نشستن و بلند شدن، میگفتی:«یاعلی»، چرا بعد از کوچه دیگر بابا را صدا نمی‌کنی؟ بعد از آنکه دست های پدر را بستند و تو با تمام توانت فریاد زدی:«علی!». مادر؟ چرا چند شب است پاسخ تشنگی های برادرم حسین را نمی‌دهی؟ چرا موهای پریشان زینب را شانه نمی‌زنی؟ چرا دیگر شب‌ها کنار گهواره‌ی محسن لالایی نمی‌خوانی؟ همان گهواره‌ای که به بابا گفتی پیش از به دنیا آمدنش بسازد... مادر؟ چرا دیگر نمی‌خندی؟ چرا نمی‌توانی با دو دست قنوت بگیری؟ چرا غروب‌ها کنار تنور گریه می‌کنی؟ چرا تا بابا می‌آید صورتت را می‌پوشانی؟ اصلا وضوهایت چرا جبیره شده‌اند؟ مادر؟ چرا جوابم را نمی‌دهی؟ کِی خوب می‌شوی مادر؟ زینبت چشمانش را از خونِ در نمی‌گیرد، خیره می‌ماند و اشک می‌ریزد؛ گاهی وقت ها از من می‌پرسد چرا چادرت خاکیست... چه بگویم مادر؟ قلب کوچکش طاقت می‌آورد بشنود بین خاک و خون افتاده بودی؟ طاقت می‌آورد بگویم چکمه‌هایشان تنت را درهم شکست؟ بگویم بر سر زدنت رقابت می‌کردند؟ تاب می‌آورد بداند سرت در همهمه‌ی غلاف‌هایشان بود که ابرویت کبود شده؟ می‌تواند زیر دست‌و‌پا بودنت را بشنود؟ تو و بابا،خواهرم را در ناز و نعمت بزرگ کرده‌اید؛ او که کمتر از گل نشنیده، من و حسین نگذاشته‌ایم آب در دلش تکان بخورد، حتی نگذاشته‌ایم بداند معنی سیلی چیست؛ چه برسد به خاک و خون و دست‌و‌پا زدن و پهلو و لگد... نگران نباشی مادر! تا من هستم نمیگذارم خم به ابرویش بیاید، قدم از زینب بلندتر است؛ این‌بار نمی‌گذارم ناموسم سیلی بخورد... تا من و حسین هستیم نمی‌گذاریم کسی نگاه چپ سمتش بیاندازد، گردنش را می‌شکنم. مادر؟ از من رنجیدی که زورم به آنها نرسید؟ آخر زیاد بودند مادر... چهل نفر اوباش، چهل نفر نامرد؛ من... من فقط یک پسربچه‌ی هشت‌ساله بودم... از من دلخور نباشی مادر.... قول می‌دهم دفعه‌ی بعد نگذارم کسی اذیتت کند، باشد؟ تو فقط بمان، خب؟ خودم الان می‌روم میخ در را از جا درمیاوردم. وقتی کسی نزدیکت شود، روی پنجه‌ی پا بلند می‌شوم، بیشتر از قبل! اگر کسی خواست خانه‌مان را آتش بزند، من می‌روم پشت در... اگر کسی خواست به در لگد بزند، دستم را می‌گیرم جلوی مسمار... آخ مادر، من حسنم... ایرادی ندارد مادر، تو حرف بزن؛ حتی اگر شده حسین صدایم کنی... تو با من صحبت کن، بگو با چشمانت چه کرده‌اند که حسنت را نمی‌شناسی... مادر؟ چشم‌هایت را باز کن مادر... چرا دیگر صدای نفس‌های آرامت نمی‌آید؟ مادر؟ مادر؟ پدر؟ صدای ناله های مادر نمی‌آید، پدر؟ پدر بیا...
خوابم میاد خوابم میاد...
آدمی موجود عجیبی است؛ گاهی دلش می‌خواهد کسی نجاتش بدهد و هم‌زمان، از دست‌هایی که به سویش دراز می‌شوند، فرار می‌کند. دلتنگ می‌شود، اما پیام نمی‌دهد؛ دوست دارد بمانند، اما طوری رفتار می‌کند که انگار رفتن‌شان برایش مهم نیست. ما پر از همین تناقض‌های کوچکیم؛ چیزهایی که شاید نتوانیم برایشان توضیحی پیدا کنیم، اما زندگی‌مان را شکل می‌دهند. آدم‌ها همیشه آن چیزی نیستند که نشان می‌دهند. گاهی پشت یک بی‌اعتنایی، دلتنگی پنهان شده و پشت یک لبخند، خستگیِ سال‌ها دوام آوردن. بعضی سکوت‌ها از بی‌حرفی نیست؛ از زیادیِ حرف‌هایی است که نمی‌دانیم کجا و برای چه کسی باید بگوییم. من فکر می‌کنم بلوغ آدمی از جایی آغاز می‌شود که می‌پذیرد هیچ‌کس یک‌دست نیست؛ نه همیشه قوی، نه همیشه مهربان و شاد، نه همیشه شجاع. آدم‌ها مجموعه‌ای از ترس‌ها و امیدهایند که گاهی با هم کنار می‌آیند و گاهی یکدیگر را به ستوه می‌آورند. شاید هنر زندگی همین باشد؛ نه اینکه تناقض‌هایمان را از بین ببریم، بلکه یاد بگیریم با آن‌ها صادقانه زندگی کنیم؛ بی‌آنکه رنج خودمان را انکار کنیم یا زخم‌هایمان را بهانه‌ای برای رنجاندن دیگران قرار دهیم. آخر ما آدم‌ها، پیش از آن‌که به آرامش برسیم، باید با پیچیدگی‌های خودمان آشنا شویم. @zemzemh60
‌‌⋆
#تلنگرانه آدمی موجود عجیبی است؛ گاهی دلش می‌خواهد کسی نجاتش بدهد و هم‌زمان، از دست‌هایی که به سویش
آدم‌ها همیشه آن چیزی نیستند که نشان می‌دهند. گاهی پشت یک بی‌اعتنایی، دلتنگی پنهان شده و پشت یک لبخند، خستگیِ سال‌ها دوام آوردن. بعضی سکوت‌ها از بی‌حرفی نیست؛ از زیادیِ حرف‌هایی است که نمی‌دانیم کجا و برای چه کسی باید بگوییم.
‌‌⋆
#تلنگرانه آدمی موجود عجیبی است؛ گاهی دلش می‌خواهد کسی نجاتش بدهد و هم‌زمان، از دست‌هایی که به سویش
...دوست دارد بمانند، اما طوری رفتار می‌کند که انگار رفتن‌شان برایش مهم نیست.
سعی میکنم اینجوری باشم❤️‍🔥 ولی نه؛ راجب این عکس و صبح اینطور نیست. ولی بله چراا که نه، همیشه تلاشم این بوده سرکلاس قبل استاد باشم