هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
برای شما که نیامدی مینویسم. جایت خالیست. موکبدارها عمود به عمود سراغت را میگیرند و «هلبیکم زایر، اهلا و سهلاً» میگویند. توکتوکها و ونها و تاکسیها صدایت میزنند، تو را کم دارند که کولرهای نیمهجانشان را بگیرند و حرکت کنند. صاحبموکبها، پیرمردهای پُرهیبتِ عراقی اینور و حَجّیههایشان آنورِ خانه در پستو، سهم غذا و میوهی بعد از غذایت را سر سفره، کنار گذاشتند. مایِباردها دلشان برای آنکه ناخن بیندازی به سرشان و بازشان کنی و خنکایشان را به جانت بکشی و «سلام بر حسین» بگویی، تنگ شده. صندلیهای پلاستیکی رنگی و صندلیهای اتوبوسی رنگورورفته و مبلهای زهواردررفتهی کنار مشایه، منتظرت بودند که خستگیات را در بغلشان در کنی. سایهی پارچههای سبز و مشکی را بگو! چقدر چشم به راه شدند بیائی و بر سرت بوسه بزنند و قربانِ سرت بروند. نمیدانی پرچمهای عزا و ایران و عراق، چقدر خوشرقصی کردند و نبودی که ببینی! راستی فرشتهها! فرشتهها چقدر چشمبهراه شدند که روی بالهایشان قدم برداری!
نیامدی؟ من که باور ندارم! از آنها که آمدند بپرس! حتماً میگویند تو را یک جایی در راه، در فلان موکب و مبیت، در صف کبابترکی و فلافل، در بینالحرمین، در حرم، در راه برگشت، توی صف مرز، دیدهاند. اصلاً من خودم تو را دیدم! تو را که زندهای که هیچ! من حتی مُردهها را هم دیدم! چقدر آدم دیدم شبیهِ رفتگانم، که ایستاده بودند توی راه و چقدر میرفتند و چقدر میآمدند! هی میدیدمشان، هی اشک میآمد و نمیگذاشت. میدانی؟ همه بودند، محال است کسی دلش در مسیرِ نجف-کربلا-بهشت باشد و اینجا نیامده باشد عزیز! دل داشتی؟ اینجا بودی.. اینجا هستی! زیارت قبول زائر..
سید مصطفی موسوی
سفرنامه اربعین / هفتم