eitaa logo
دانلود
voice.ogg
زمان: حجم: 917.2K
چهل و چهارثانیه‌ از بهشت را می‌شنوید. نجف، حرم امیرالمؤمنین علیه‌السلام @ir_tavabin
من اتفاقاً برای فلافل‌ها آمده‌ام‌. توی صف طولانی کباب‌ترکی هم می‌ایستم. جسارتاً با یک لقمه هم سیر نمی‌شوم. من اتفاقاً برای شربت لیمو‌عمانی رحمت‌الله‌علیه و شربت زعفران و سکنجبین رضی‌الله‌عنه آمده‌ام. من سر قیمه‌نجفی دعوا هم اگر لازم باشد راه می‌اندازم. سر صبحی نیمرو بدون باقالی هم اگر بخورم که خدا را دو بار شکر می‌کنم. انگور سامرا را هم که اگر نخورده‌ باشم جسارتاً برنمی‌گردم‌! من برای مای‌ِ بارد‌ گرفتن از دست بچه‌های تخس عراقی‌ این همه راه آمده‌ام. اهل ماهی‌خوردن نیستم وگرنه آن هم بهانه‌ی بدی نبود برای عیش و عشرت. ترکیبِ جذابِ شایِ‌عراقی با خرما یا دِهین هم که بر دوست و دشمن واضح است و به تعریف امثال من حقیرِ سراپا تقصیر نیاز ندارد. اخیراً بستنی و یخمک هم در سبد پذیرایی عراقی‌‌ها آمده‌است که بعضاً در گرما از روح و روان زائر دل‌بری می‌کند. بله من گدا گشنه‌ی غذاهای اربعینم. بله من می‌آیم اینجا غذا بخورم! می‌آیم ببینم مال حلال یعنی چه! غذا را با عشق پختن یعنی چه! من نَعمات‌ بهشتی را توی این دنیا اگر بخواهم بخورم کسّاب الهیه و روحی و مسلمِ بازار و نایب و سینی‌مسی و چلوکباب‌رفتاری و مرشد هم اگر پولم برسد، نمی‌روم! می‌کوبم پیاده می‌آیم طریق نجف به کربلا. می‌آیم از دست کسانی غذا بگیرم که می‌‌دانم، که یقین دارم، که دست روی قرآن می‌گذارم که از حلال‌ترینِ مالشان‌ خرج کرده‌اند و غذایی پخته‌اند که فقط حوری‌های بهشت روی دستش غذا می‌آورند که آن‌ هم هنری نکرده‌اند! هنر این است وسط این جهنمِ دنیا، طعم و بوی بهشت بدهی.. سید مصطفی موسوی سفرنامه اربعین / ششم @ir_tavabin
برای جامانده‌ها هم دارم می‌نویسم..
‌☫
برای جامانده‌ها هم دارم می‌نویسم..
منکه میدونم متن نیست، تیزی شمشیره رو گردن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من ایرانمو تو عراقی.... چه فراقی.
چه فراقی.
برای شما که نیامدی می‌نویسم. جایت خالیست. موکب‌دارها عمود به عمود سراغت را می‌گیرند و «هلبیکم زایر، اهلا و سهلاً» می‌گویند. توک‌توک‌ها و ون‌ها و تاکسی‌ها صدایت می‌زنند، تو را کم دارند که کولرهای نیمه‌جانشان را بگیرند و حرکت کنند. صاحب‌موکب‌ها، پیرمردهای پُرهیبت‌ِ عراقی اینور و حَجّیه‌هایشان آنورِ خانه در پستو، سهم غذا و میوه‌ی بعد از غذایت را سر سفره، کنار گذاشتند. مای‌ِ‌بارد‌ها دلشان برای آنکه ناخن‌ بیندازی‌ به سرشان و بازشان کنی و خنکایشان را به جانت بکشی و «سلام بر حسین» بگویی، تنگ شده. صندلی‌های پلاستیکی رنگی و صندلی‌های اتوبوسی رنگ‌و‌رو‌رفته و مبل‌های زهوار‌در‌رفته‌ی کنار مشایه، منتظرت بودند‌ که خستگی‌ات را در بغلشان در کنی. سایه‌ی پارچه‌های سبز و مشکی را بگو! چقدر چشم‌ به راه شدند بیائی و بر سرت بوسه بزنند و قربانِ سرت بروند. نمی‌دانی پرچم‌های عزا و ایران و عراق، چقدر خوش‌رقصی کردند و نبودی که ببینی! راستی فرشته‌ها! فرشته‌ها چقدر چشم‌به‌راه شدند که روی بال‌هایشان قدم برداری! نیامدی؟ من که باور ندارم! از آن‌ها که آمدند بپرس! حتماً می‌گویند تو را یک جایی در راه، در فلان موکب و مبیت، در صف کباب‌ترکی و فلافل، در بین‌الحرمین، در حرم، در راه برگشت، توی صف مرز، دیده‌اند. اصلاً من خودم تو را دیدم! تو را که زنده‌ای که هیچ! من حتی مُرده‌ها را هم دیدم! چقدر آدم دیدم شبیهِ رفتگانم، که ایستاده بودند توی راه و چقدر می‌رفتند و چقدر می‌آمدند‌! هی می‌دیدمشان، هی اشک می‌آمد و نمی‌گذاشت. می‌دانی؟ همه بودند، محال است کسی دلش در مسیرِ نجف-کربلا-بهشت باشد و اینجا نیامده باشد عزیز! دل داشتی؟ اینجا بودی.. اینجا هستی! زیارت قبول زائر.. سید مصطفی موسوی سفرنامه اربعین / هفتم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا