⋆
چشم هایش
همچون ناقوسیست
که طنین میافکند
بر جانِ کلیسا...
چشمانی آتشین
از عشق؛
با پیچکِ مژگانی
که رعشه اندازند
خوشا به غم
و خوشا به فرح
اگر که ساکن زیباییهایند
در آن دو دُرِ کهرباگون
و آن آواز،
که لرزشیست مداوم؛
بر دلِ درختان
و ساکنینشان
بر جان گنجشک ها
و جانِ مرغابی ها
و لکلکانی
که سُرور نجوا میکنند.
لبانی یاقوتِ کبود
که رنگ میافکند
بر سرخیها
بر گیلاس ها و سیب ها
این نغمه
زمزمهی چیست؟
این سرودِ سرزندهایست
از کلیسایِ هستی
این صدایتوست
که نماد است
از چشمانت
و از سرخی لبانت
این ها آیت اند
از جانِ نحیف نیمه جانمان
که عزت نهادی
و حیاتمان دادی.
-ف.
هدایت شده از سالهایدورازمریخ.
انسانهای بیاندوه، به معنای متعالی کلمه، هرگز انسان نبودهاند و نخواهند بود.
از این صافیانسان ساز نترس!
[نادر ابراهیمی]
⋆
نمیگویمت که برو
و هیچگاه
نمیگویمت که بمان
تو یاقوت قلب ها نیستی.
تو سرخی؛
اما سرخیِ چشم ها
تو نوری؛
نه نورِ شمس
تو تابندهی تاریکی از جنس قمر
و دستی!
نه دستیاریگر
که دستِ این کلماتِ رنجور
نمیگویمت برو
یا که بمان
اجباری نیست
این امر و نهی ها
که فقط یک چیز هست
که بیشتر از تو دوست دارم
اینکهدوستت دارم.
و این دلدادگی ابدیست
میخواهی برو ، میخواهی بمان
دستت آزاد .
-ف.