🚩 یکی از علمای روحانی تعریف میکرد: دوستی دارم که راننده تاکسی است، ایشان مدتی قبل دچار ایست قلبی و تجربه نزدیک به مرگ میشود، میگفت وقتی به بررسی و مرور اعمال من رسیدند، حسنات بسیاری دیدم که از انجام آنها بیخبر بودم!
به من گفتند در موضوع ظهور و تعجیل فرج، کار بزرگی کردی و هر روز هزاران صلوات، به قصد تعجیل در فرج به عالم بالا فرستادی و برکات آن نامه عمل تو را وزین نموده و جایگاه خوبی برایت مهیا کرده.
تعجب کردم! من چنین اعمالی انجام نداده بودم؟! یکباره پشت شیشه عقب تاکسی مرا نشانم دادند. آنجا نوشته بودم:
برای سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان صلوات
به من گفت هر کسی با دیدن این جمله صلوات میفرستاد، ثوابی نیز برای تو ثبت شد.
📙 کتاب زنگ حساب اثر جدید گروه شهید هادی که به زودی منتشر میشود.
کانال عالم عجیب ارواح:
https://eitaa.com/joinchat/2900559266C20d43406ed
سلام علیکم
خیلی تفاوته بین قومی که #چهل_شب رهبرشون را ندیدن و گوساله پرست شدن و ملتی که ۲۰۰ #شب رهبرشون را ندیدند و شدن گوسالهشناس!
در مقابل این ملت باید تعظیم نمود
#شب_دویستم
#گوساله_سامری
#غربگدایان
🌹ردّ حضور🥹
آخر هفته توفیق داشتیم به همراه جمعی از دوستان، خدمت خانواده محترم شهید مصطفی میری، از شهدای جنگ رمضان برسیم.
سمانه خانم؛ همسر شهید صمیمانه و با روی باز از ما استقبال کرد و برایمان از زندگیاش با آقامصطفی گفت:
«همسرم حافظ ۲۵ جزء از قرآن بود. نماز شب زیاد میخواند و اهل ذکر هم بود. حتی پشت فرمان و هنگام رانندگی، صلواتشمار در دست میگرفت و ذکر میگفت.
قبل از شهادتش، وقتی صحبتهای همسران شهدای جنگ دوازدهروزه را در تلویزیون میدیدم، با خودم میگفتم "خدا را شکر که همسر من کنارم هست، خدایا هیچوقت مرا با شهادت آقامصطفی امتحان نکن؛ من صبر و طاقت آن را ندارم."
اما چند ماهی نگذشت که خودم به این امتحان مبتلا شدم؛ همسرم به فاصلهی یک روز بعد از شهادت رهبر عزیز، به شهادت رسید.
بعد از رفتنش جای خالیاش را خیلی احساس میکنم؛ مخصوصا موقع انجام دادن بعضی از کارهایی که همیشه او انجام میداد؛ از بافتن موی دخترهایمان گرفته تا دوختن درز لباسها و ...
در زندگی مشترکمان من همیشه مرکز توجه او بودم. روزهایی که میدانست برای ناهار غذای موردعلاقه او را درست کردهام، هر طور شده مرخصی ساعتی میگرفت و خودش را به خانه میرساند تا آن غذا را بخورد. خلاصه از قیمه و آش و کلهجوشی که من برایش درست میکردم به سادگی نمیگذشت.
چند بار که خواب فوت مرا دیده بود با نگرانی خوابش را برایم تعریف کرد و من با لبخند به او گفتم: نگران نباش، عمر من زیاد شده.»
چیزی به اذان ظهر نمانده بود، همسر شهید وصیتنامهای را که با دستخط خود شهید نوشته شده بود، با بغض برایمان خواند. بعضی جاها صدایش میلرزید، بعضی جاها اشک از چشمهایش جاری میشد؛ اما در تمام مدتی که وصیتنامه را میخواند، چیزی در چشمهایش بود که بیشتر از غم به چشم میآمد: افتخار.
افتخار به بیست سال زندگی در کنار مرد بزرگی که بعد از شهادتش هم ردّ حضورش در تمام خانه و در تک تک کلمات همسرش پیدا بود...
و شاید سختترین بخش این دیدار همین بود؛ دیدن ردّ حضور شهید در دلتنگیهای عاشقانه سمانه خانم، در چشمهای مهربان زینب جان، در لبخند شیرین نازنین رقیهی عزیز و حتی در شیطنتهای نرگس کوچولوی بابا...
👤 راوی: پریسا وزیرلو 📍ملارد
#روایت#روایتکده#شهید_مصطفی_میری#گلزار_شهدای_ملارد#تاریخ_شفاهی#جنگ_رمضان#تهران#ایران#پرچم_ایران#رهبر_شهید#رزمنده#سرباز#ارتش#سپاه#بسیجی#مردم#پاسدار#شهدا
کانال من در پیامرسان بله👈@revayatkadeh