هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی.
「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」
تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمیماند
چه باید گفت با آن کس که میدانی نمیماند؟!
「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」
به سرم زد که هوایی بشوم غم نگذاشت
خواستم پر بکشم بارش نمنم نگذاشت
نوبهار تو مرا دید و گذشت از من و رفت
روی گلبرگ لبم بوسهی شبنم نگذاشت
آرزو داشتم از خندهی گل بنویسم
غرق در باد خزان، غصهی عالم نگذاشت
دلخوش باغ بهشتت شده بودم حوا
خواستم سیب بچینم ولی آدم نگذاشت
جبرئیلی شدم و دغدغهام پاکی بود
حیف در معبدی از وسوسه، مریم نگذاشت
مریم لبرطب شانه به زیتون زدهای
که تو بودی و به جز آه دمادم نگذاشت
خواستم عشق تو را وصف نمایم به بهشت
شعله ور شد دلم و سوز جهنم نگذاشت
رفت شهراد از این شهر و نکردی یادش
او که تا بود برایت به وفا کم نگذاشت.
「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」
مُردم و زنده شدم تا که تو لبخند زدی ،
بارالها مَلَكُ المُوت به این زیبایی ؟!
「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」
صبا! خاک وجود ما، بدان عالیجناب انداز
بُوَد کآن شاهِ خوبان را نظر بر مَنظَر اندازیم
「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」
شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر كوه به دریا بكشد
گیسوان تو شبیه است به شب اما نه!
شب كه اینقدر نباید به درازا بكشد
خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بكشد
عقل، یكدل شده با عشق، فقط می ترسم
هم به حاشا بكشد هم به تماشا بكشد
یكی از ما دو نفر كشته به دست دگریاست
وای اگر كار من و عشق به فردا بكشد
زخمی کینه ی من! این تو این سینه ی من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد
حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد
「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」