عرفان.
امشب، شب دستهای کوچك و قلبهای بزرگ است. شب عبدالله.
وقتی خورشید در گودال غربت، در محاصرۀ تیرگیها تنها ماند، نوجوانی که عشق، تمام داراییاش بود، تاب نیاورد. امشب، روایت بلوغ زودرس یك رویاست. عبدالله نه برای نبرد، که برای «جان دادن» در رکاب حقیقت، قفس تن را شکست. امشب، شب آن لحظهای است که عشق، منطق را به زانو درمیآورد و کودك، به جای بازی در کوچههای کودکی، در آغوش عمو، تماشاگر بزرگترین حماسهٔ انسانی میشود.
امشب، هوا بوی وفاداری میدهد. بوی دستهایی که سپر بلا شدند تا ضربهٔ آخرین کینهها، بر پیکر خورشید ننشیند. در این شب، بیاییم نه فقط به سوگ، که به تماشای عظمت روحی بنشینیم که در کالبد یك نوجوان، معنای واقعی «فدایی شدن» را برای تمام نسلهای بعد از خود دیکته کرد. امشب، شب پیوند دوبارهٔ شاخهٔ کوچك با تنهٔ تنومند شجرهٔ طیبهٔ ولایت است، حتی اگر به قیمت پرپر شدن باشد.
عرفان.
ستارهای بود از آسمان وفا. نوجوانی از تبار نور، که در دشت کربلا، قامت کوچك خویش را در برابر عظمت باطل، چونان کوهی از ایمان استوار ساخت.
او، یادگار پاك امام حسن مجتبی علیهالسلام بود. گلی از بوستان اهلبیت که هنوز به شکوفهدادن کامل نرسیده بود، اما عطر بندگی و شجاعتش، تاریخ را سرشار از شور و حماسه کرد.
قاسم، با دلی لبریز از یقین، در روزی که خورشید کربلا خون میگریست، به میدان آمد. نه برای جنگ، که برای اثبات این حقیقت جاودانه که عشق به حق، از سن و سال نمیپرسد. او با لبخند رضایت و نگاهی روشن ایمان، جامهٔ شهادت پوشید و در جوانی خویش، جاودانه شد. چنان که نامش تا همیشه بر لوح دلها خواهد درخشید.
ای قاسم کربلا، ای نوجوان رشید حریم ولایت، تو درس بزرگ آزادگی را به همهٔ تاریخ آموختی. که میتوان کمسال بود، اما بزرگمرد راه حق شد. میتوان هنوز بهار عمر را در آغوش داشت، اما عاشقانهترین فریاد وفاداری را سر داد.
سلام بر تو، بر آن دل پاك، بر آن قامت استوار، و بر آن شهادت شیرین که نوجوانی را به بلندای ابدیت رساند. رفته به بابایش، من بلاگردانش.
در پهنهٔ بیکران کربلا، آنجا که خورشید بر پیکر تشنهٔ دشت میتابید، گلبرگی کوچك اما با عظمتی سترگ، در آغوش عشق به تماشا درآمد. علیاصغر، آن غنچهٔ ناشکفتهای که هنوز عطر بهشت از دستان لطیفش استشمام میشد، نه با زبان کلام، که با زبان بیزبانی، حماسهای آفرید که تاریخ را تا ابد مدیون سکوت فریادگونهاش کرد.
او، آن طفل ششماههای که تشنهٔ وصال بود، نه در پی جرعهای آب که در پی اتمام حجت عشق بود. وقتی پدر، آن جانجانان، او را بر سر دست گرفت، گویی آسمان برای لحظهای از تپش باز ایستاد. نه صدای چکاچك شمشیرها، و نه غوغای سپاهیان خفتهدل، هیچکدام نتوانست شکوه این صحنهٔ تراژیك را به بند کلمات بکشد.
تیر سهشعبهای که تقدیر را رقم زد، تنها گلوی کوچك او را نشانه نرفت. که نشانهای بود بر تارك تاریخ، تا همگان بدانند در مکتب سیدالشهدا، بزرگی به سن و سال نیست، به قد و قامت نیست. او کوچك بود، اما وسعت رنجش به بلندای آسمان بود. علیاصغر، مظهر معصومیتی شد که در میان هیاهوی پلیدیها، همچون ستارهای در ظلمات درخشید. او عطشناكترین مسافر کربلا بود که با هر قطره خون پاکش، حقیقتی را بر صفحهٔ روزگار حك کرد که هیچ دستی از حافظهٔ تاریخ پاکش نخواهد کرد. او رفت، اما در رفتنش، آرامشی ابدی را با خود برد که تا قیام قیامت، ورد زبان عاشقان است.
محمد حسین حدادیاننماهنگ قنداقه.mp3
زمان:
حجم:
5.4M
«و مرا، روضهٔ ششماههٔ تو آدم کرد.»
محمد حسین حدادیاننماهنگ مقام علی اکبر.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
«زینب بیا روضه بخون، انا الیه راجعون.»
در پهنهٔ تپندهٔ ریگهای تشنه، جایی که آسمان از سنگینی مصیبت، به رنگ خون درآمده بود، تکهای از بهشت بر زمین فرود آمد. او که نه تنها چهره، که جان رزمندگان را نیز با حضور خویش تسخیر کرده بود، او که شبیه به پیامبر رحمت بود، چنان که گویی در چهرۀ او، تجلی تمامنور وحی و نبوت است.
ای علیاکبر! ای شکوهی که در میانهٔ غوغای شمشیرها، همچون گلی در میانهٔ نیزهها میدرخشید. تو آمدی تا ثابت کنی که اصالت، در تماشای زیبایی معصومیت است، نه در قدرت کینه. وقتی از جادهٔ کربلا گذشتی، گویی زمان ایستاد تا نفس بکشد، نگاهها میان «خداگونه بودن سیمای تو» و «بیرحمی دنیای پیرامونت» سرگردان ماندند. اما چه میتوان گفت از لحظهای که تیر ناحیه، سیمای ماه را شکافت؟ آنجا که شکوه جوانی، با درد پدری در هم آمیخت. آندم که صدای لاحملی از گلوهای تشنهٔ سیدالشهدا برخاست، نه تنها فریاد یك پدر بود، بلکه ناله خود آسمان بود. شکافتن آن چهره، شکافتن قلب نبوت بود و آن خون جاری بر خاك، نوشتار ابدی ایثار بر صفحات تاریخ شد.
حسینعليهالسلام آمد، با قلبی که گویی میانهٔ دو آتش بود. او آمد تا بر پیکر تکهتکهیهٔ جانش، خاك حریر رحمت بپاشد. اما آنگاه که دید فرزند ماه، پیکر مطهر او، در میانهٔ آن آشوب بیرحمانه، ارباً اربا شد، گویی تمام هستی در سوگ نشست. پیکرت تکهتکه گشت، اما ارادهات چون کوهی استوار ماند، و هر قطره از خون تو که بر ریگهای کربلا نشست، حکمی ابدی بر دفتر ایثار نوشت.
Mohsen Chavoshi1_28071179355.mp3
زمان:
حجم:
8.9M
«غم تو هنوز هم پر شالُمه، چهقدر که غمت توی اقبالُمه.»