#پارت25😍
وقتی پای پدرم به خانه رسید، گریین خان دوباره با پدرم دعوا کرد و با هم گلاویز شدند.
پدرم کمی غرغر کرد و ب اتاق دیگری رفت.
مادرم برای پدرم کمی آب و غذا برد و مدتی با او حرف زد.
مادرم گفته بود ب خدا فرنگیس اینجا خوشبخت تر میشود، بخدا ندر کرده ام اگر فرنگیس برگردد، ب اولین نفری ک ب خواستگاری اش بیاید ن نگویم😔😊.
هر کسی ک میخواهد باشد، فقط ایرانی باشد و نزدیک خودمان....
شب پدرم ارام تر شده بود.
مردم روستا ب خانه مان آمدند و دور پدرم نشستن.
هر کس چیزی میگفت.
همه میخواستند او را ارام کنند😔
صبح گریین خان چای و نانش را ک خورد، رو ب مادر و پدرم کرد و گفت:
بچه هایم منتظر هستن، خیلی وقت است خانه نبودم. من میروم، شما هم مواظب خودتان و فرنگیس باشد...
پدرم در حالی ک سرش را پایین انداخته بود😞 افسار اسب گریین خان را گفت و ارام گفت:
بخدا خودم هم راضی نبودم..
ممنون ک فرنگیس را برگرداندی، هر چ ب من بگویی حق است.
من گناهکارم.
چ کار خوبی کردی ک با من دعوا کردی و فرنگیس را برگرداندی😔😞.
خدا خیرت بدهد ک مرا زدی...
بعد ب گریه افتاد😭
گریین خان ک گریه پدرم را دید او را بغل کرد و سرش را ب سر پدرم چسباند و گفت:.
ببخش اگر جسارت کردم. تو پسر عموی عزیز منی😔😊😊
همه مردمی ک برای بدرقه گریین خان آمده بودند ب گریه😭 افتادن.
بعد ب پدرم گفت: مرد، فرنگیس دختر ماست. باید توی مملکت خودش باشد.
خودت مواظبش باش😊
گریین خان سوار اسبش شد و از ما خدافظی کرد و رفت...
همه برایش دست تکان دادند
ما بچه ها دنبالش دویدیم.
نزدیک جاده ایستاد تا ب او رسیدم.
همانطور ک روی اسبش نشسته بود گفت:
فرنگیس، خدا نگهدارت. مراقب خودت باش😊👋
روی جاده ایستادم تا از ما دور شد.
گریین خان رفت. و من او را مانند فرشته ای میدیدم ک از غم نجاتم داد.
سوار بر اسبی ک مثل باد رفت😊😊😔👋
ادامه دارد...