eitaa logo
؏ــــشـق بـہ مۅڵا
80 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
57 فایل
🔮نـسݪ مـا نـسݪ ظـهور اسـٺ اڱـر بـرخـیزیـمـ✌🏼❣️ ڪانال مربـوط به امـام زمـان [عج] و رهـݕـر عـزیزمـوݩ✨ لطفالفت ندید🌹..!
مشاهده در ایتا
دانلود
😍 وقتی پای پدرم به خانه رسید، گریین خان دوباره با پدرم دعوا کرد و با هم گلاویز شدند. پدرم کمی غرغر کرد و ب اتاق دیگری رفت. مادرم برای پدرم کمی آب و غذا برد و مدتی با او حرف زد. مادرم گفته بود ب خدا فرنگیس اینجا خوشبخت تر میشود، بخدا ندر کرده ام اگر فرنگیس برگردد، ب اولین نفری ک ب خواستگاری اش بیاید ن نگویم😔😊. هر کسی ک میخواهد باشد، فقط ایرانی باشد و نزدیک خودمان.... شب پدرم ارام تر شده بود. مردم روستا ب خانه مان آمدند و دور پدرم نشستن. هر کس چیزی میگفت. همه میخواستند او را ارام کنند😔 صبح گریین خان چای و نانش را ک خورد، رو ب مادر و پدرم کرد و گفت: بچه هایم منتظر هستن، خیلی وقت است خانه نبودم. من میروم، شما هم مواظب خودتان و فرنگیس باشد... پدرم در حالی ک سرش را پایین انداخته بود😞 افسار اسب گریین خان را گفت و ارام گفت: بخدا خودم هم راضی نبودم.. ممنون ک فرنگیس را برگرداندی، هر چ ب من بگویی حق است. من گناهکارم. چ کار خوبی کردی ک با من دعوا کردی و فرنگیس را برگرداندی😔😞. خدا خیرت بدهد ک مرا زدی... بعد ب گریه افتاد😭 گریین خان ک گریه پدرم را دید او را بغل کرد و سرش را ب سر پدرم چسباند و گفت:. ببخش اگر جسارت کردم. تو پسر عموی عزیز منی😔😊😊 همه مردمی ک برای بدرقه گریین خان آمده بودند ب گریه😭 افتادن. بعد ب پدرم گفت: مرد، فرنگیس دختر ماست. باید توی مملکت خودش باشد. خودت مواظبش باش😊 گریین خان سوار اسبش شد و از ما خدافظی کرد و رفت... همه برایش دست تکان دادند ما بچه ها دنبالش دویدیم. نزدیک جاده ایستاد تا ب او رسیدم. همانطور ک روی اسبش نشسته بود گفت: فرنگیس، خدا نگهدارت. مراقب خودت باش😊👋 روی جاده ایستادم تا از ما دور شد. گریین خان رفت. و من او را مانند فرشته ای میدیدم ک از غم نجاتم داد. سوار بر اسبی ک مثل باد رفت😊😊😔👋 ادامه دارد...