eitaa logo
؏ــــشـق بـہ مۅڵا
80 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
57 فایل
🔮نـسݪ مـا نـسݪ ظـهور اسـٺ اڱـر بـرخـیزیـمـ✌🏼❣️ ڪانال مربـوط به امـام زمـان [عج] و رهـݕـر عـزیزمـوݩ✨ لطفالفت ندید🌹..!
مشاهده در ایتا
دانلود
😍 بچه ها وحشت زده به من نگاه می کردند و داشتند استرس میمردند🤪 انگار شک کردن برگشتن و پشت سرشان را نگاه کردند با دیدن جمجمه سرجایشان میخکوب شدند و بنا کردن به داد و فریاد زدن😭😭😱 و قایم شدند. یکی از پسرها زبانش بند آمده بود و می لرزید گفتم نکند بچه از حال برود انگار او را بدجور ترسانده بودم. داد زدم چیزی نیست بچه ها این فقط اسکلت سر یک مرده است ☹️ هر چه سعی کردم آرام شان کنم باز فایده ندشت باز می ترسیدن. زود از آنجا که رفتیم. بچه ها وقتی قیافه خونسرد مرا دیدند گفتند: تو نمیترسی😒🤔 گفتم: نه از چی بترسم. فکر می کنید این اسکلت بیچاره چکار میتواند بکند؟ یکی از بچه ها گفت: امشب به خوابت می آید و تو رو با خودش می برد. من هم گفتم فکر می کنی میترسم من که کاری نکردم. حاضرم شب بیایم و همین جا بنشینم. بچه ها که حرف مرا می شنیدند بیشتر می ترسیدند . ان شب با خیال راحت گرفتم خوابیدم صبح که بیدار شدم پیش بچه ها رفتم فهمیدم بعضی ها جایشان را خیس کردند!!!🤦🏻‍♀ حتی یکی از پسرا تا صبح رختخوابش را باد زده بود که مادرش نفهمد😕 چه کار کرده!!😐 دوستانم اکثرا عروسک داشتند و ویلگانه بازی می کردند. هر بچه ای یک عروسک دست ساز با خودش آورده بود و مشغول بازی بود اما من عروسک نداشتم😔 خیلی دلم میخواست یکی هم داشته باشم با حسرت بچه ها نگاه میکردم که یکیشون گفت بیا کمکت کنم برایت عروسک بسازیم😊😉 با خوشحالی گفتم من بلد نیستم تو میتوانی☹️ خندید و گفت: بله که بلدم عروسکت را مثل عروسک من درست کن. به عروسکش نگاه کردم. گفت دو تا چوب با یک تکه پارچه بیاور با عجله🏃🏻‍♀ رفتم خانه. پارچه ای ک از لباس مادرم مانده بود گرفتم. چوب ها را به صورت عمودی و با نخ بستیم یکی از چوب ها بلندتر و محکم تر بود شد تنش و قسمتی که باریک تر و کوتاه تر بود شد دست هایش. با پارچه هایی که داشتم برایش لباس دوختی. سرش را هم با گلوله پارچه درست کردیم. با زغال برایش چشم و ابرو کشیدیم. چشم و ابرویش سیاه شد و برای این که خوشگل تر بشود برایش لب هم کشیدم. خیلی خوشحال شدم من هم یک عروسک داشتم😍😍