#پارت29😍
بچه ها وحشت زده به من نگاه
می کردند و داشتند استرس میمردند🤪
انگار شک کردن برگشتن و پشت سرشان را نگاه کردند
با دیدن جمجمه سرجایشان میخکوب شدند و بنا کردن به داد و فریاد زدن😭😭😱 و قایم شدند.
یکی از پسرها زبانش بند آمده بود و
می لرزید گفتم نکند بچه از حال برود انگار او را بدجور ترسانده بودم.
داد زدم چیزی نیست بچه ها این فقط اسکلت سر یک مرده است ☹️
هر چه سعی کردم آرام شان کنم باز فایده ندشت باز می ترسیدن.
زود از آنجا که رفتیم.
بچه ها وقتی قیافه خونسرد مرا دیدند گفتند:
تو نمیترسی😒🤔
گفتم: نه از چی بترسم. فکر می کنید این اسکلت بیچاره چکار میتواند بکند؟
یکی از بچه ها گفت: امشب به خوابت می آید و تو رو با خودش می برد.
من هم گفتم فکر می کنی میترسم من که کاری نکردم. حاضرم شب بیایم و همین جا بنشینم.
بچه ها که حرف مرا می شنیدند بیشتر می ترسیدند .
ان شب با خیال راحت گرفتم خوابیدم صبح که بیدار شدم پیش بچه ها رفتم فهمیدم بعضی ها جایشان را خیس کردند!!!🤦🏻♀
حتی یکی از پسرا تا صبح رختخوابش را باد زده بود که مادرش نفهمد😕
چه کار کرده!!😐
دوستانم اکثرا عروسک داشتند و ویلگانه بازی می کردند.
هر بچه ای یک عروسک دست ساز با خودش آورده بود و مشغول بازی بود اما من عروسک نداشتم😔 خیلی دلم میخواست یکی هم داشته باشم با حسرت بچه ها نگاه میکردم که یکیشون گفت بیا کمکت کنم برایت عروسک بسازیم😊😉
با خوشحالی گفتم من بلد نیستم تو میتوانی☹️
خندید و گفت: بله که بلدم عروسکت را مثل عروسک من درست کن.
به عروسکش نگاه کردم.
گفت دو تا چوب با یک تکه پارچه بیاور با عجله🏃🏻♀ رفتم خانه.
پارچه ای ک از لباس مادرم مانده بود گرفتم.
چوب ها را به صورت عمودی و با نخ بستیم یکی از چوب ها بلندتر و محکم تر بود شد تنش و قسمتی که باریک تر و کوتاه تر بود شد دست هایش.
با پارچه هایی که داشتم برایش لباس دوختی.
سرش را هم با گلوله پارچه درست کردیم.
با زغال برایش چشم و ابرو کشیدیم.
چشم و ابرویش سیاه شد و برای این که خوشگل تر بشود برایش لب هم کشیدم.
خیلی خوشحال شدم من هم یک عروسک داشتم😍😍