#پارت30😍
عروسک را با شادی بغل کردم و با بچه ها شروع کردیم به بازی.
پرسیدن اسم عروسکت رو چی
می گذاری؟؟🤔
نگاهش کردم و با شادی گفتم: اسمش دختر است😃
همگی با صدای بلند بنا کردن ب من خندیدن.
با خنده پرسیدن دختر ؟؟😂
گفتم: آره خیلی هم اسم قشنگی است. نمیدانم چرا اسم دیگری برایش انتخاب نکردم.
هرچه گفتند یک اسم خوب پیدا کن قبول نکردم
گفتم اسمش دختر است .
وقتی به عروسکم نگاه می کردم احساس خوبی داشتم😍
برای شعر هم می خواندم
ویلگانه گی رنگینهم.
نازنین شیرینم....
وقتی تنها بودم همدمم عروسکم بود..
شب ها کنار خودم میخواباندمش.😍😊
زمستان ها توی خانم خودمان بودیم اما همین که بهار می شد سیاه چادر، میزدیم زندگی زیر سیاه چادر، را دوست داشتم.😍
چون دیگر دیوار دور و برمان نبود
و همه دشت خانه مان میشد.
از اینکه آزاد و رها توی دشت بچرخم ا
و بازی کنم لذت می بردم 😇
دو ماه از بهار را زیر سیاه چادر زندگی می کردیم.
زیر سیاه چادر بیشتر می توانستیم مواظب گوسفند ها باشیم.
گاهی تا ۵۰ تا گوسفند داشتیم
سیاه چادر را کنار خانه هامان،
روی بلندی درست می کردیم.
برای زدن سیاه چادر زمین را صاف
می کردیم سنگ و کلوخ های آن را بر
می داشتیم.
دور تا دور آن را به صورت جوی کوچکی میکندیم.
تا اگر باران آمد داخل سیاه چادر نیاید
و از آن جوی باریک، رو به پایین برود.
چهار طرف زمین را چند تا میخ
می زدیم.
طناب ها را از یک طرف به میخ ها و از طرف دیگر به قلاب های سیاه چادر
وصل میکردیم.
چند ستون زیر سیاه چادر میزدیم
تا سیاه چادر را بالا بیاورد.
وقتی سیاه چادر بلند میشد و
می ایستاد زیر لب صلوات می فرستادیم.
چادر مثل آدمی می شد که سر پا ایستاده و وقتی نگاهش می کردم فکر میکردم زنده است.
دور سیاه چادر رو چیخ میزدیم.
رختخواب ها و وسایل را به دقت داخل سیاه چادر میچیدیم.
رخت خواب هایمان به خوبی می دادند بوی تازگی.
رختخواب ها را تویی موج کردی گذاشتیم.
موج کردی، رنگ رنگ بود.
مادرم دسته موج ها را خوب میکشید و سعی می کرد وقتی کتاب ها را مرتب به چیند
رختخواب ها نظم داشتند و هر شب که باز می شدند صبح زود مادرم آنها را باهمانه سرجایشان به چین البته وزیر وقت خوابها کمتر باز می شدند رختخواب ها مال مهمان هایی بودند همیشه به آنها حسودی اما نمی شد رختخواب ها نو و قشنگ و رنگی رنگی بودند انتخاب های خودمان گروه و نرمی رختخواب های مهمان را نداشتند