#شهیدانه
معاملہۍپࢪسودۍاسٺ...!
شھادٺࢪامیگویم (`: ♥️
فانۍمیدهے ← باقۍمیگیرے
جسممیدهے ← جاݩمیگیرے..
جاݩمیدهے ← جاناݩمیگرے..
چہلذٺۍداࢪدشھادٺツ
الهی هیچ قلبی بدون شهادت از کار نیفته
🔹استادم گفت:
🔸وابسته خدا بشید.
🔹گفتم:
🔸چجوری؟
🔹گفت:
🔸چجوری وابسته یه نفر میشی؟
🔹گفتم:
🔸وقتی زیاد باهاش حرف میزنم
زیاد میرم و میام.
🔹تو یه جمله گفت:
🔸[رفت و آمدتو با #خدا زیاد کن]❥
#پارت_24
گرگین خان با تشر رو به جماعتی که دور ما جمع شده بودند گفت: «بس است دیگر، گریه 😢نکنید. عوض خوشحالی😇، اشک می ریزید؟ 😬.
خوشحالی کنید.
فرنگیس برگشته و دیگر جایی نمی رود. اگر این بار کسی بخواهد فرنگیس را به عراق ببرد، به خداوندی خدا خودم میکشمش.»
همراه با مادرم و همه مردم ده، به داحل خانه🏠رفتیم.
مادرم شروع به پذیرایی از مردم کرد. خانه مان شلوغ بود مردم می آمدند و می رفتند.
دوستانم دوره ام کرده بودند. و با شادی می پرسیدند فرنگیس، عروسی نکردی؟؟
من هم با خنده😄جواب دادم: «نه، آمده ام توی ایران عروسی کنم!»
گرگین خان که قیافه زار مادرم را
می دید، مرتب می گفت: «دیگر غم و غصه نخور. بچه ات بزگشته. شاد باش.»
بالاخره مادرم خندید و گفت: «شرط باشد، اولین کسی که از راه بیاید و خواستگار فرنگیس باشد. نه، نگویم.
حتی اگر چوپان فقیر باشد. هیچ چیز هم از او نخواهم وبه شکرانه این که بچه ام 👱♀نزدیک من است،هیچ سخت گیری نکنم»
گرگین خان هم با خنده گفت: «خوش به حال آن اولین نفر که از او شیربها و مهریه و این چیزها نمیگیری.»
مادرم دائم بغلم می کرد و می بوسید. هی می پرسید: «فرنگیس، چی شد؟ چه کار کردی؟ پدرت چی گفت؟
همه ماجراهای سفر را برایش تعریف کردم. مادرم می گفت:چند روزه لب به آب❄️ وغدا🥙 نزده و همه اش گریه
می کرده. لازم به گفتن نبود. از چشم هایش می شد فهمید که در آن چند روز کارش فقط گریه بوده و بس😭.
گرگین خان یکی دو روز خانه ما 🏠ماند به مادرم و فامیل گفته بود می مانم تا پسر عمو برگردد. با او حرف بزنم.
مادرم 🧑می ترسید. پدرم🧔 برگردد و عصبانی😡 باشد و دعواشان شود.
بعد از یکی دو روز پدرم🧔 هم برگشت. بچه ها👶👧 با داد و فریاد خبر آمدنش را دادند
ادامه دارد...
#پارت25😍
وقتی پای پدرم به خانه رسید، گریین خان دوباره با پدرم دعوا کرد و با هم گلاویز شدند.
پدرم کمی غرغر کرد و ب اتاق دیگری رفت.
مادرم برای پدرم کمی آب و غذا برد و مدتی با او حرف زد.
مادرم گفته بود ب خدا فرنگیس اینجا خوشبخت تر میشود، بخدا ندر کرده ام اگر فرنگیس برگردد، ب اولین نفری ک ب خواستگاری اش بیاید ن نگویم😔😊.
هر کسی ک میخواهد باشد، فقط ایرانی باشد و نزدیک خودمان....
شب پدرم ارام تر شده بود.
مردم روستا ب خانه مان آمدند و دور پدرم نشستن.
هر کس چیزی میگفت.
همه میخواستند او را ارام کنند😔
صبح گریین خان چای و نانش را ک خورد، رو ب مادر و پدرم کرد و گفت:
بچه هایم منتظر هستن، خیلی وقت است خانه نبودم. من میروم، شما هم مواظب خودتان و فرنگیس باشد...
پدرم در حالی ک سرش را پایین انداخته بود😞 افسار اسب گریین خان را گفت و ارام گفت:
بخدا خودم هم راضی نبودم..
ممنون ک فرنگیس را برگرداندی، هر چ ب من بگویی حق است.
من گناهکارم.
چ کار خوبی کردی ک با من دعوا کردی و فرنگیس را برگرداندی😔😞.
خدا خیرت بدهد ک مرا زدی...
بعد ب گریه افتاد😭
گریین خان ک گریه پدرم را دید او را بغل کرد و سرش را ب سر پدرم چسباند و گفت:.
ببخش اگر جسارت کردم. تو پسر عموی عزیز منی😔😊😊
همه مردمی ک برای بدرقه گریین خان آمده بودند ب گریه😭 افتادن.
بعد ب پدرم گفت: مرد، فرنگیس دختر ماست. باید توی مملکت خودش باشد.
خودت مواظبش باش😊
گریین خان سوار اسبش شد و از ما خدافظی کرد و رفت...
همه برایش دست تکان دادند
ما بچه ها دنبالش دویدیم.
نزدیک جاده ایستاد تا ب او رسیدم.
همانطور ک روی اسبش نشسته بود گفت:
فرنگیس، خدا نگهدارت. مراقب خودت باش😊👋
روی جاده ایستادم تا از ما دور شد.
گریین خان رفت. و من او را مانند فرشته ای میدیدم ک از غم نجاتم داد.
سوار بر اسبی ک مثل باد رفت😊😊😔👋
ادامه دارد...