eitaa logo
؏ــــشـق بـہ مۅڵا
80 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
57 فایل
🔮نـسݪ مـا نـسݪ ظـهور اسـٺ اڱـر بـرخـیزیـمـ✌🏼❣️ ڪانال مربـوط به امـام زمـان [عج] و رهـݕـر عـزیزمـوݩ✨ لطفالفت ندید🌹..!
مشاهده در ایتا
دانلود
معاملہ‌ۍپࢪ‌سودۍ‌اسٺ...! شھادٺ‌ࢪا‌میگویم (`: ♥️ فانۍمیدهے ← باقۍمیگیرے جسم‌میدهے ← جاݩ‌میگیرے.. جاݩ‌میدهے ← جاناݩ‌میگرے.. چہ‌لذٺۍ‌داࢪد‌شھادٺツ الهی هیچ قلبی بدون شهادت از کار نیفته
༻﷽༺ #حسین_جانم♥️ تو تجلے خدایے و خراب تو منم پاے اسم تو میان آمد و لرزید تنم السلام اے پسر فاطمہ را تا گفتم عالمے مسٺ شد از عطر سلامِ دهنم #اللهم ارزقنا توفیق زیارت #اربعین 🚩#ما_ملت_امام_حسینیم #من_ماسک_میزنم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔹استادم گفت: 🔸وابسته خدا بشید. 🔹گفتم: 🔸چجوری؟ 🔹گفت: 🔸چجوری وابسته یه نفر میشی؟ 🔹گفتم: 🔸وقتی زیاد باهاش حرف میزنم زیاد میرم‌ و میام. 🔹تو یه جمله گفت: 🔸[رفت و آمدتو با زیاد کن]❥
گرگین خان با تشر رو به جماعتی که دور ما جمع شده بودند گفت: «بس است دیگر، گریه 😢نکنید. عوض خوشحالی😇، اشک می ریزید؟ 😬. خوشحالی کنید. فرنگیس برگشته و دیگر جایی نمی رود. اگر این بار کسی بخواهد فرنگیس را به عراق ببرد، به خداوندی خدا خودم میکشمش.» همراه با مادرم و همه مردم ده، به داحل خانه🏠رفتیم. مادرم شروع به پذیرایی از مردم کرد. خانه مان شلوغ بود مردم می آمدند و می رفتند. دوستانم دوره ام کرده بودند. و با شادی می پرسیدند فرنگیس، عروسی نکردی؟؟ من هم با خنده😄جواب دادم: «نه، آمده ام توی ایران عروسی کنم!» گرگین خان که قیافه زار مادرم را می دید، مرتب می گفت: «دیگر غم و غصه نخور. بچه ات بزگشته. شاد باش.» بالاخره مادرم خندید و گفت: «شرط باشد، اولین کسی که از راه بیاید و خواستگار فرنگیس باشد. نه، نگویم. حتی اگر چوپان فقیر باشد. هیچ چیز هم از او نخواهم وبه شکرانه این که بچه ام 👱‍♀نزدیک من است،هیچ سخت گیری نکنم» گرگین خان هم با خنده گفت: «خوش به حال آن اولین نفر که از او شیربها و مهریه و این چیزها نمیگیری.» مادرم دائم بغلم می کرد و می بوسید. هی می پرسید: «فرنگیس، چی شد؟ چه کار کردی؟ پدرت چی گفت؟ همه ماجراهای سفر را برایش تعریف کردم. مادرم می گفت:چند روزه لب به آب❄️ وغدا🥙 نزده و همه اش گریه می کرده. لازم به گفتن نبود. از چشم هایش می شد فهمید که در آن چند روز کارش فقط گریه بوده و بس😭. گرگین خان یکی دو روز خانه ما 🏠ماند به مادرم و فامیل گفته بود می مانم تا پسر عمو برگردد. با او حرف بزنم. مادرم 🧑می ترسید. پدرم🧔 برگردد و عصبانی😡 باشد و دعواشان شود. بعد از یکی دو روز پدرم🧔 هم برگشت. بچه ها👶👧 با داد و فریاد خبر آمدنش را دادند ادامه دارد...
😍 وقتی پای پدرم به خانه رسید، گریین خان دوباره با پدرم دعوا کرد و با هم گلاویز شدند. پدرم کمی غرغر کرد و ب اتاق دیگری رفت. مادرم برای پدرم کمی آب و غذا برد و مدتی با او حرف زد. مادرم گفته بود ب خدا فرنگیس اینجا خوشبخت تر میشود، بخدا ندر کرده ام اگر فرنگیس برگردد، ب اولین نفری ک ب خواستگاری اش بیاید ن نگویم😔😊. هر کسی ک میخواهد باشد، فقط ایرانی باشد و نزدیک خودمان.... شب پدرم ارام تر شده بود. مردم روستا ب خانه مان آمدند و دور پدرم نشستن. هر کس چیزی میگفت. همه میخواستند او را ارام کنند😔 صبح گریین خان چای و نانش را ک خورد، رو ب مادر و پدرم کرد و گفت: بچه هایم منتظر هستن، خیلی وقت است خانه نبودم. من میروم، شما هم مواظب خودتان و فرنگیس باشد... پدرم در حالی ک سرش را پایین انداخته بود😞 افسار اسب گریین خان را گفت و ارام گفت: بخدا خودم هم راضی نبودم.. ممنون ک فرنگیس را برگرداندی، هر چ ب من بگویی حق است. من گناهکارم. چ کار خوبی کردی ک با من دعوا کردی و فرنگیس را برگرداندی😔😞. خدا خیرت بدهد ک مرا زدی... بعد ب گریه افتاد😭 گریین خان ک گریه پدرم را دید او را بغل کرد و سرش را ب سر پدرم چسباند و گفت:. ببخش اگر جسارت کردم. تو پسر عموی عزیز منی😔😊😊 همه مردمی ک برای بدرقه گریین خان آمده بودند ب گریه😭 افتادن. بعد ب پدرم گفت: مرد، فرنگیس دختر ماست. باید توی مملکت خودش باشد. خودت مواظبش باش😊 گریین خان سوار اسبش شد و از ما خدافظی کرد و رفت... همه برایش دست تکان دادند ما بچه ها دنبالش دویدیم. نزدیک جاده ایستاد تا ب او رسیدم. همانطور ک روی اسبش نشسته بود گفت: فرنگیس، خدا نگهدارت. مراقب خودت باش😊👋 روی جاده ایستادم تا از ما دور شد. گریین خان رفت. و من او را مانند فرشته ای میدیدم ک از غم نجاتم داد. سوار بر اسبی ک مثل باد رفت😊😊😔👋 ادامه دارد...