#پارت_164
صدای ضد هوایی هم بلند شده بود. اطراف دهات. روی کوه ها ضدهوایی بود.
کوه و دشت از آتش ضد هوایی روشن شد بود. از هر طرف گلوله های ضدهوایی بالا میرفت.
دست روی گوش یهیلا گذاشتم و نگاه کردم. هواپیمای دشپن توی آسمان چرخی زد و یکدفعه دودی از آن بلند شد.
همه از خوشحالی فریاد زدند. نگاه کردم. معلوم بود گلوله ضد هوایی ب آن خورده است. صدای الله اکبر توی روستا پیچید. با خوشحالی صلوات فرستادم.
هواپیما رو ب زمین میآمد و این طرف و آن طرف میرفت.مردم همه نگاه میکردند ببینند هواپیما کجا زمین میخورد. هواپیما پایین و پایین تر آمد و کنار روستا زمین خورد.
صدای برخورد هواپیما با زمین تمام روستا را لرزاند. انگار زمین لرزه آمده بود.
همه مردم شروع کردند ب دویدن ب سمتی ک هواپیما ب زمین خورده بود. فریاد زدم: ایها الناس نروید.
سعی داشتم جلوی مردم را بگیرم. از ابراهیم و رحیم شنیده بودم ک هر وقت هواپیما زمین میخورد نباید دور و برش جمع شد. چون ممکن بود بمب عمل نکرده باشد. اما مردم ب حرفم گوش نمیدادند.
توی دلم دعا میکردم اتفاقی نیفتد. روی تخته سنگی نشستم و از دور جماعت را تماشا میکردم. سهیلا ب اندازه کافی ترسیده بود و دیگر نمیخواستم حلوتر بروم.
مردم وقتی برگشتند میگفتند ک هواپیما تکه تکه شده بود. خانواده فامیلمان با خنده و خوشحالی میگفتند: فرنگیس، هواپیماها اینجا هم دنبالت آمده بودند.
صبح روز بعد ب فامیلمان گفتم میخواهم ب ماهیدشت بروم. چند نفر از خانواده زن برادرم با من آمدند و گفتند: ما هم با تو می آییم.
سهیلا را بغل زدم و ب سمت ماهیدشت ب راه افتادم. دلم میخواست سریع تر ب ماهیدشت برسم و شوهرم و رحمان را ببینم.
توی جاده ب سمت اسلام آباد ک میخواستیم حرکت کنیم، نیروهای خودی را دیدم. پرسیدم: برادر چ خبر؟
وقتی ک گفتند راه بسته شده انگار درهدی دنیا را ب روی قلبم بستند. یکی از پاسدارها گفت: منافقین از راه سرپل ذهاب و کرند تا چهارزیر رفته اند.
خانواده فامیلمان با تعجب و ناراحتی ب من نگاه کردند. با عجله پرسیدم: پس اسلام آباد چی؟
ادامه دارد.....🌹🌹🌹
#پارت_165
پاسدار سری تکان داد و گفت: اسلام آباد هم دست آنهاست.
انگار کمرم شکست. این چ مصیبتی بود؟
با گریه گفتم: پسرم توی ماهیدشت است.
زن فامیل زیر بغلم را گرفت و گفت: بلند شو، نگران نباش. خدا بزرگ است.
اما نمیتوانستم بلند شوم.
تمام جاده پر از ماشین های نظامی بود.
نیروهای ما و نیروهای عراقی و منافقین با هم قاطی شده بودند. منافیقن از کنار سرپل ذهاب گذشته بودند و ب
اسلام آباد رسیده بودند.
من مانده بودم این طرف، شوهرم آن طرف.
دیگر راهی نبود ک ب اسلام آباد و ماهیدشت برسم.
فکر اینکه دیگر دحمان را نبینم دیوانه ام میکرد. روی زمین نشستم و گریه کردم.
ب کفراور برگشتم. خانواده زن برادرم دوباره من را ب خانه خودشان بردند. شب توی کفراور ماندم. تا صبح خواب ب چشمم نیامد.
فکرهای مختلف داشت دیوانه ام میکرد.
با خودم گفتم: نکند تا آخر عمرم رحمان و علیمردان را نبینم؟؟؟ نکند توی درگیری کشته شوند؟ وقتی عراقی اا و منافقین ب علیمردان برسند چ کار میکنند؟؟
صبح ک از خواب بلند شدم، گفتم بروم شیان پیش پدر و مادرم. بیقرار شده بودم.
حداقل میرفتم پیش خانواده ام تا کمی آرام شوم.
خداحافظی کردم و راه افتادم.
روی جاده منتظر ماشین بو م ک مرا تا نزدیکی شیان ببرد.
یکدفعه ماشینی جلویم ایستاد. خوب ک نگاه کردم فامیلمان ابراهیم نوربخش را شناختم.
انگار دنیا را ب من دادند.
مرد فامیل دستش را جلوی دهنش گرفت و با تعجب گفت: خدا خانه ات را آباد کند. فرنگیس این تویی؟ تک و تنها اینجا چیکار میکنی؟
قبل از این ک جوابی بدهم، در ماشینش را باز کرد و گفت: سوار شو...سوارشو ببینم کجا می روی!!
پیکان مدل بالایی داشت. وقتی سوار شدم احساس آرامش کردم.
گفتم: آمده بودم ک ب خانه بروم، اما عراق ما را توی داربادام بمب باران کرد. تمام گله دایی ام نابود شد. دایی ام زخمی شد....
گفت: فرنگیس چقدر بهم ریخته ای. پس شوهرت کجاست؟ پسرت؟
وقتی این حرف را زد اشک از چشمم سرازیر شد. گفتم:
دور مانده ام از آنها. آنها توی ماهیدشت هستند و من مانده ام این طرف.
سعی کرد دلداری ام بدهد و گفت: ناراحت نباش. ب خدا توکل کن. مطمن باش همه چیز درست میشود. نیروهای ما دارند با عراقی ها و منافقین میجنگند. من هم دارم میروم سراغی از خانواده ام بگیرم. بعد هم باید بروم و ب بقیه کمک کنم.
مرسیدم خانواده اش کجا هستند. سری تکان داد و گفت: من هم مثل تو. من هم از خانواده ام جدا افتادم. رفتم سراهشان. انگار الان کرمانشاه هستند و من این طرف مانده ام.
ادامه دارد....🌺🌺🌺
#حدیث
❤ #امام_حسن_مجتبی_ع:
🌼به مردم بگوييد براى فرج و تعجيل
ظهور امام زمان (عج) دعا كنند. اين
دعامانند نمازهاى واجب روزانه بر همه
واجب است كه انجام دهند.
📕مكيال المكارم/ج۱/ص۷۳۸