eitaa logo
؏ــــشـق بـہ مۅڵا
80 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
57 فایل
🔮نـسݪ مـا نـسݪ ظـهور اسـٺ اڱـر بـرخـیزیـمـ✌🏼❣️ ڪانال مربـوط به امـام زمـان [عج] و رهـݕـر عـزیزمـوݩ✨ لطفالفت ندید🌹..!
مشاهده در ایتا
دانلود
🖇 میگفت : راه خدا رفتنیه گفتنے نیست . . .
💝هرشب باماهمراه باشید💝 🕘ساعت 🕘 ♥️رمان های جذاب♥️
صدای ضد هوایی هم بلند شده بود. اطراف دهات. روی کوه ها ضدهوایی بود. کوه و دشت از آتش ضد هوایی روشن شد بود. از هر طرف گلوله های ضدهوایی بالا میرفت. دست روی گوش یهیلا گذاشتم و نگاه کردم. هواپیمای دشپن توی آسمان چرخی زد و یکدفعه دودی از آن بلند شد. همه از خوشحالی فریاد زدند. نگاه کردم. معلوم بود گلوله ضد هوایی ب آن خورده است. صدای الله اکبر توی روستا پیچید. با خوشحالی صلوات فرستادم. هواپیما رو ب زمین میآمد و این طرف و آن طرف میرفت.مردم همه نگاه میکردند ببینند هواپیما کجا زمین میخورد. هواپیما پایین و پایین تر آمد و کنار روستا زمین خورد. صدای برخورد هواپیما با زمین تمام روستا را لرزاند. انگار زمین لرزه آمده بود. همه مردم شروع کردند ب دویدن ب سمتی ک هواپیما ب زمین خورده بود. فریاد زدم: ایها الناس نروید. سعی داشتم جلوی مردم را بگیرم. از ابراهیم و رحیم شنیده بودم ک هر وقت هواپیما زمین میخورد نباید دور و برش جمع شد. چون ممکن بود بمب عمل نکرده باشد. اما مردم ب حرفم گوش نمیدادند. توی دلم دعا میکردم اتفاقی نیفتد. روی تخته سنگی نشستم و از دور جماعت را تماشا میکردم. سهیلا ب اندازه کافی ترسیده بود و دیگر نمیخواستم حلوتر بروم. مردم وقتی برگشتند میگفتند ک هواپیما تکه تکه شده بود. خانواده فامیلمان با خنده و خوشحالی میگفتند: فرنگیس، هواپیماها اینجا هم دنبالت آمده بودند. صبح روز بعد ب فامیلمان گفتم میخواهم ب ماهیدشت بروم. چند نفر از خانواده زن برادرم با من آمدند و گفتند: ما هم با تو می آییم. سهیلا را بغل زدم و ب سمت ماهیدشت ب راه افتادم. دلم میخواست سریع تر ب ماهیدشت برسم و شوهرم و رحمان را ببینم. توی جاده ب سمت اسلام آباد ک میخواستیم حرکت کنیم، نیروهای خودی را دیدم. پرسیدم: برادر چ خبر؟ وقتی ک گفتند راه بسته شده انگار درهدی دنیا را ب روی قلبم بستند. یکی از پاسدارها گفت: منافقین از راه سرپل ذهاب و کرند تا چهارزیر رفته اند. خانواده فامیلمان با تعجب و ناراحتی ب من نگاه کردند. با عجله پرسیدم: پس اسلام آباد چی؟ ادامه دارد.....🌹🌹🌹
پاسدار سری تکان داد و گفت: اسلام آباد هم دست آنهاست. انگار کمرم شکست. این چ مصیبتی بود؟ با گریه گفتم: پسرم توی ماهیدشت است. زن فامیل زیر بغلم را گرفت و گفت: بلند شو، نگران نباش. خدا بزرگ است. اما نمیتوانستم بلند شوم. تمام جاده پر از ماشین های نظامی بود. نیروهای ما و نیروهای عراقی و منافقین با هم قاطی شده بودند. منافیقن از کنار سرپل ذهاب گذشته بودند و ب اسلام آباد رسیده بودند. من مانده بودم این طرف، شوهرم آن طرف. دیگر راهی نبود ک ب اسلام آباد و ماهیدشت برسم. فکر اینکه دیگر دحمان را نبینم دیوانه ام میکرد. روی زمین نشستم و گریه کردم. ب کفراور برگشتم. خانواده زن برادرم دوباره من را ب خانه خودشان بردند. شب توی کفراور ماندم. تا صبح خواب ب چشمم نیامد. فکرهای مختلف داشت دیوانه ام میکرد. با خودم گفتم: نکند تا آخر عمرم رحمان و علیمردان را نبینم؟؟؟ نکند توی درگیری کشته شوند؟ وقتی عراقی اا و منافقین ب علیمردان برسند چ کار میکنند؟؟ صبح ک از خواب بلند شدم، گفتم بروم شیان پیش پدر و مادرم. بیقرار شده بودم. حداقل میرفتم پیش خانواده ام تا کمی آرام شوم. خداحافظی کردم و راه افتادم. روی جاده منتظر ماشین بو م ک مرا تا نزدیکی شیان ببرد. یکدفعه ماشینی جلویم ایستاد. خوب ک نگاه کردم فامیلمان ابراهیم نوربخش را شناختم. انگار دنیا را ب من دادند. مرد فامیل دستش را جلوی دهنش گرفت و با تعجب گفت: خدا خانه ات را آباد کند. فرنگیس این تویی؟ تک و تنها اینجا چیکار میکنی؟ قبل از این ک جوابی بدهم، در ماشینش را باز کرد و گفت: سوار شو...سوارشو ببینم کجا می روی!! پیکان مدل بالایی داشت. وقتی سوار شدم احساس آرامش کردم. گفتم: آمده بودم ک ب خانه بروم، اما عراق ما را توی داربادام بمب باران کرد. تمام گله دایی ام نابود شد. دایی ام زخمی شد.... گفت: فرنگیس چقدر بهم ریخته ای. پس شوهرت کجاست؟ پسرت؟ وقتی این حرف را زد اشک از چشمم سرازیر شد. گفتم: دور مانده ام از آنها. آنها توی ماهیدشت هستند و من مانده ام این طرف. سعی کرد دلداری ام بدهد و گفت: ناراحت نباش. ب خدا توکل کن. مطمن باش همه چیز درست میشود. نیروهای ما دارند با عراقی ها و منافقین میجنگند. من هم دارم میروم سراغی از خانواده ام بگیرم. بعد هم باید بروم و ب بقیه کمک کنم. مرسیدم خانواده اش کجا هستند. سری تکان داد و گفت: من هم مثل تو. من هم از خانواده ام جدا افتادم. رفتم سراهشان. انگار الان کرمانشاه هستند و من این طرف مانده ام. ادامه دارد....🌺🌺🌺
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
لبریزِ استجابت هر چه دعا بزودی یا سامعَ ٱلشکایا؛ رفعِ بلا بزودی کارِ جهان گره خورد عجّل علیٰ ظهورک برگرد ای امامِ مشکل گشا بزودی اللّٰھـُــم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجـْــ
: 🌼به مردم بگوييد براى فرج و تعجيل ظهور امام زمان (عج) دعا كنند. اين دعامانند نمازهاى واجب روزانه بر همه واجب است كه انجام دهند. 📕مكيال المكارم/ج۱/ص۷۳۸
°🌻|•• . •❆به‌نیّت‌بࢪادࢪشهیدمان‌میخوانیم