eitaa logo
لبیک یا زینب ‌‌‌‌‌
165 دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
4.5هزار ویدیو
285 فایل
سلام بر زینب س 🌺بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود 🌺 🌻داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود 🌻 💐اللهم_عجل_لولیک_الفرج💐 @Masiha13
مشاهده در ایتا
دانلود
•••📖 📚 به فاصله یکی دو ماه، برای دومین بار وارد اهواز شدیم.🚌 دیگر این شهر برایم غریب نبود. احساس می‌کردم من هم برای اهواز غریبه نیستم.🙂💚 دشمن بیخ گوش شهر خاکریز زده بود؛ اما زندگی، مثل کارون، در شهر جریان داشت.😅 چند روزی در مدرسه شهید رجایی اهواز ماندیم. منتظر بودیم فرمان برسد تا تفنگ و مهماتمان را برداریم و برویم خط💣 و در عملیاتی که زمزمه‌اش همه جا را گرفته بود شرکت کنیم.😃✋ اما هیچ معلوم نبود این فرمان کی خواهد رسید و این عملیات از چه نقطه‌ای شروع خواهد شد.😕 در اهواز تقریباً بیکار بودیم. صبح ها آموزش نظامی می‌دیدیم و غروب که می‌شد روی چمن لب کارون می‌نشستیم و بامیه می‌خوردیم.😋⛅️ مردی که بامیه می‌فروخت سینی بزرگی روی سر داشت. بامیه های پرشیره و طلایی رنگ را به شکل زیبایی توی سینی می‌چید و با لهجه غلیظ جنوبی فریاد می‌زد: «بامیه بخور، کشتی بگیر. خوردی زمین، دوباره بگیر!»😄😁😋 مشتری همیشگی‌اش بودیم. وقتی یکی دو تا بامیه می‌خوردیم و شیره پُرشهد آن در دهانمان می‌دوید، زمان اجرای نمایش هنرمندانه سربازی ناشناس فرامی‌رسید که هر بیننده ای را سر جایش میخکوب می‌کرد.😯😲 هر روز بعد از ظهر، وقتی آفتاب غروب می‌کرد، یک سرباز ارتشی از جایی پیدایش می‌شد و خودش را به ابتدای پل قوسی اهواز می‌رساند.🚗 کنار یکی از قوس های آهنی پل می‌ایستاد، لحظه ای تمرکز می‌کرد، بعد با خونسردی کامل از شیب تند پل بالا می‌رفت و مثل اینکه در خیابانی عریض قدم بزند، پیش چشمان پراضطراب ما و هر که او را می‌دید، در آن سطح کم عرض قدم می زد و کم کم اوج می گرفت. او می‌رفت و نفس در سینه ما می‌ایستاد. وقتی به بالاترین نقطه قوس پل می‌رسید، می‌نشست و پاهایش را توی هوا آویزان می‌کرد و مدت‌ها به حرکت کُند کارون چشم می‌دوخت.🙂👀 قبل از تاریک شدن هوا از جا بلند می‌شد و آرام آرام پایین می‌آمد و می‌رفت پی کارش.🚶🏻‍♂ ..🖇 🖨 ❗️ @Razeparvaz|🕊•