جهان، آنگاه که انسان از درد رها میشود، چنان زیباییِ بیحدی مییابد که کلام از وصفش قاصر است. حالا من، علفهای زردِ جنوب و نخلهای کوچکی را که روزگاری از آنها بیزار بودم، عاشقانه دوست میدارم. آن پرندهٔ سیاه را که بر فرازِ آسمان رهاست، هیاهوی جمعهای فامیلی، جنجالِ بازیِ کودکان، نگاههای نافذ و حتی دردهایِ بیدلیل را به آغوش میکشم. به کوهها و تپهها که مینگرم، خیالِ خوشبختی و طعمِ خوشوقتی در سرم میدود. سیمِ تیرهای برق را با چشم دنبال میکنم و در نوایِ چاووشی گم میشوم. حالا تعلقخاطری دارم که مهربانانه به جهان مینگرم و دیگر از هراسِ بودن، خبری نیست. دلم برای آن شبهایِ اولِ سالِ هزار و چهارصد و چهار تنگ شده؛ دلم حتی برای سکوتِ قبرستانِ روستایمان و اتاقک کوچکش میتپد. خندههایِ بیدلیلِ آن شبهایِ صحرا، حالا برایم مقدساند؛ همانهایی که روزگاری از آنها گریزان بودم. بهترین لحظاتِ عمرم در همنشینی با واژههای حافظ و سهراب سپهری گذشته است؛ در همان روزهای بارانی که انگار جهان، شاعرانهترین چهرهاش را نشان میداد. شیراز رفتن و «با من خیال کن» شنیدن، بندرِگناوه و طعمِ «بزن باران»، خاطراتیاند که میخواهم بارها و بارها در آنها زندگی کنم. دلم برای شبهایِ ماهِ محرم، روضههایِ خانهی عمو و انتظارِ شیرینِ رسیدنِ «شبِ سینی به سر» تنگ است. جهان، صحنهی اتفاقاتِ غریب و بیشمار است و ما چه دلبستهایم به این لحظاتِ گذرا. کاش میشد بارها و بارها، همین زندگی را از نو زیست.
زوربای یونانی.
بسیاری گمان میکنند که اصلاحِ جامعه، یعنی ایستادن و اشارهکردن به کاستیهای ظاهریِ دیگران؛ اما این نگاه سطحی، بیش از آنکه گرهی بگشاید، فاصله میسازد. امر به معروف و نهی از منکر، فراتر از یک وظیفهی ساده، نیازمندِ بصیرتی است که در آن، روانِ انسان و پیچیدگیهای جامعه دیده شود. دین، اگر از حکمت خالی بماند و سیاست، اگر از اخلاق فاصله بگیرد، چیزی جز تحمیلِ سلیقه باقی نمیماند. حقیقت این است که اصلاحِ جهان، بیآگاهی ممکن نیست؛ چرا که نادانی، حتی در لباسِ خیرخواهی هم میتواند آسیبزا باشد. راهِ درست این است که پیش از هر قضاوتی، درکِ خود را از انسان و جهان عمیقتر کنیم. اینجاست که عرفان به کمکِ عقل میآید و یادمان میاندازد که تغییر، از قلبِ خودِ ما آغاز میشود، نه از چرخاندنِ انگشتِ اتهام به سمتِ دیگران. در واقع، کسی که میخواهد جامعه را بسازد، پیش از هر چیز باید مسئولیتِ فهمیدن را بر عهده بگیرد. چرا که در این مسیر، آگاهی تنها چراغی است که هم راه را روشن میکند و هم به ما میگوید که در کجای این هستی ایستادهایم؛ بدون این آگاهی، خیرخواهی ما تنها زخمی است که بر پیکرِ جامعه مینشانیم. پس بروید بخوانید، بروید بفهمید، بروید کاوش کنید تا بفهمید و سپس به امر بهمعروف و نهیازمنکر روی بیاورید.
دل اگر روشن شود، جهان از تنگی درآید؛
و اگر خاموش بماند، هزار چراغ هم راه ننماید
زوربای یونانی.
دل اگر روشن شود، جهان از تنگی درآید؛ و اگر خاموش بماند، هزار چراغ هم راه ننماید
افسانههایِ اساطیری میگویند در آن اقلیمِ دور، پیش از آنکه روحی به کالبد نوزادی درآید، باید از رودی بنوشد تا هرآنچه از حقیقت ازل میداند، در کام تلخ فراموشی غرق شود. اما انگار گاهی، تنها گاهی، دست قضا میلرزد و جرعهای از آن آبِ نسیان به لای درز خاطرهای نفوذ میکند. شاید برای همین است که گاهی، بیهیچ دلیلی، در میانهٔ یک عصرِ کشدار، وقتی نور نارنجی خورشید روی دیوارهای خانه میرقصد، ناگهان طعم گس دلتنگیِ بینامونشانی زیرِ زبانت مینشیند؛ حسِ غریبی که انگار جایی بوده و کسی را میشناختهای که حالا هیچ کلمهای برای توصیفش در لغتنامهها یافت نمیشود. ما همه مسافران همان رودیم؛ با زخمی از یک یادآوری ممنوعه در گوشهٔ جانمان. شاید شعر، تنها تلاشی است برای ترجمهٔ همین نسیان ناقص؛ برای آنکه بفهمیم این دلتنگی، نه برای آینده، که برای آنچه پیش از آمدن داشتیم و گم کردیم، در سینه میتپد.. شعر ما را روشن میکند، دلمان را از گشاده میکند.