eitaa logo
زوربای یونانی.
422 دنبال‌کننده
6 عکس
23 ویدیو
0 فایل
خورشید باشید، نور را نمایان کنید.
مشاهده در ایتا
دانلود
دل اگر روشن شود، جهان از تنگی درآید؛ و اگر خاموش بماند، هزار چراغ هم راه ننماید
زوربای یونانی.
دل اگر روشن شود، جهان از تنگی درآید؛ و اگر خاموش بماند، هزار چراغ هم راه ننماید
افسانه‌هایِ اساطیری می‌گویند در آن اقلیمِ دور، پیش از آنکه روحی به کالبد نوزادی درآید، باید از رودی بنوشد تا هرآنچه از حقیقت ازل می‌داند، در کام تلخ فراموشی غرق شود. اما انگار گاهی، تنها گاهی، دست قضا می‌لرزد و جرعه‌ای از آن آبِ نسیان به لای درز خاطره‌ای نفوذ می‌کند. شاید برای همین است که گاهی، بی‌هیچ دلیلی، در میانهٔ یک عصرِ کش‌دار، وقتی نور نارنجی خورشید روی دیوارهای خانه می‌رقصد، ناگهان طعم گس دلتنگیِ بی‌نام‌ونشانی زیرِ زبانت می‌نشیند؛ حسِ غریبی که انگار جایی بوده و کسی را می‌شناخته‌ای که حالا هیچ کلمه‌ای برای توصیفش در لغت‌نامه‌ها یافت نمی‌شود. ما همه مسافران همان رودیم؛ با زخمی از یک یادآوری ممنوعه در گوشهٔ جانمان. شاید شعر، تنها تلاشی است برای ترجمهٔ همین نسیان ناقص؛ برای آنکه بفهمیم این دلتنگی، نه برای آینده، که برای آنچه پیش از آمدن داشتیم و گم کردیم، در سینه می‌تپد.. شعر ما را روشن می‌کند، دل‌مان را از گشاده می‌کند.
زوربای یونانی.
ادبیات اگر راستین باشد، از جنس فرمان و تکلیف نیست. از جنسِ نفس کشیدن است. کلمه وقتی زنده می‌شود که آزاد باشد، نه وقتی که مجبورش کنند در خدمت هدفی از پیش تعیین‌شده قدم بردارد. انسان پیش از آن‌که پیامی را حمل کند، باید بتواند خودش را در آینه‌ی زبان ببیند؛ و ادبیات، درست در همین نقطه معنا پیدا می‌کند. جایی که تجربه‌ی انسانی بی‌واسطه، بی‌نقاب و بی‌اجبار، به زبان بدل می‌شود. اگر نوشته‌ای را فقط برای اثبات چیزی بنویسیم، از جانش کم کرده‌ایم. اما اگر بگذاریم از دلِ فهم، درد، تردید، زیبایی و حیرت برآید، آن‌وقت خود متن، بی‌آنکه شعار بدهد، اثر می‌گذارد. ادبیات خوب لازم نیست مأمور اصلاح جهان باشد تا ارزشمند شود. کافی است جهان درون انسان را صادقانه نشان بدهد. آنچه از دل صداقت بیرون می‌آید، از هر تعهدِ تحمیلی ماندگارتر است، چون به‌جای آن‌که مخاطب را به اطاعت بخواند، او را به اندیشیدن دعوت می‌کند. و شاید همین آزادی اصیل است که ادبیات را زنده نگه می‌دارد، این‌که بتواند بدون آن‌که مأمورِ چیزی باشد، در نهایت به حقیقتی عمیق‌تر وفادار بماند. «انسان»
"چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد، خوابی" آن‌قدر از برابر چشم دل آمدند و رفتند که گاه نمی‌دانم کدام‌شان واقعیت بود و کدام‌شان تنها عبوری کوتاه در حاشیه‌ی سکوت. بعضی خیال‌ها مثل نسیم از لای شاخه‌ها گذشتند، بی‌آن‌که چیزی را بلرزانند، اما ردّی از خود گذاشتند که تا مدتی در هوا می‌ماند. بعضی دیگر، برعکس، آمدند و ماندند، نه در شکل حضور، که در صورت نرفتن مثل تصویری که هرچه پلک می‌زنی، محو نمی‌شود. عجیب است که ذهن، گاهی از همان چیزهایی ساخته می‌شود که به‌ظاهر ناپدید شده‌اند. آدم می‌پندارد گذشته، تمام شده؛ اما بعضی فکرها، بعضی چهره‌ها، بعضی حس‌های بی‌نام، در جایی میان بیداری و فراموشی لانه می‌کنند و هر از گاه از خواب عادت سر برمی‌آورند. نه آن‌قدر روشن که بشود به آن‌ها تکیه کرد، نه آن‌قدر دور که بشود انکارشان کرد. و من مانده‌ام میان این‌همه عبور و توقف. کدام خیال واقعاً گذشت؟ و کدام فقط وانمود کرد که رفته است؟ شاید زندگی همین باشد؛ رشته‌ای از چیزهایی که می‌آیند، می‌گذرند، و با این حال از ما جدا نمی‌شوند.
خیالش از دو چشمم کی شود دور، که در سالی نیارد یک دمش یاد.
هدایت شده از نرگِث
ای میھنی که در تو به خواری مثل اسیر جنگی، یک عمر زیستیم زین گونه زیستیم و به هق هق گریستیم,