زوربای یونانی.
ادبیات اگر راستین باشد، از جنس فرمان و تکلیف نیست. از جنسِ نفس کشیدن است. کلمه وقتی زنده میشود که آزاد باشد، نه وقتی که مجبورش کنند در خدمت هدفی از پیش تعیینشده قدم بردارد. انسان پیش از آنکه پیامی را حمل کند، باید بتواند خودش را در آینهی زبان ببیند؛ و ادبیات، درست در همین نقطه معنا پیدا میکند. جایی که تجربهی انسانی بیواسطه، بینقاب و بیاجبار، به زبان بدل میشود. اگر نوشتهای را فقط برای اثبات چیزی بنویسیم، از جانش کم کردهایم. اما اگر بگذاریم از دلِ فهم، درد، تردید، زیبایی و حیرت برآید، آنوقت خود متن، بیآنکه شعار بدهد، اثر میگذارد. ادبیات خوب لازم نیست مأمور اصلاح جهان باشد تا ارزشمند شود. کافی است جهان درون انسان را صادقانه نشان بدهد. آنچه از دل صداقت بیرون میآید، از هر تعهدِ تحمیلی ماندگارتر است، چون بهجای آنکه مخاطب را به اطاعت بخواند، او را به اندیشیدن دعوت میکند. و شاید همین آزادی اصیل است که ادبیات را زنده نگه میدارد، اینکه بتواند بدون آنکه مأمورِ چیزی باشد، در نهایت به حقیقتی عمیقتر وفادار بماند. «انسان»
"چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد، خوابی"
آنقدر از برابر چشم دل آمدند و رفتند که گاه نمیدانم کدامشان واقعیت بود و کدامشان تنها عبوری کوتاه در حاشیهی سکوت. بعضی خیالها مثل نسیم از لای شاخهها گذشتند، بیآنکه چیزی را بلرزانند، اما ردّی از خود گذاشتند که تا مدتی در هوا میماند. بعضی دیگر، برعکس، آمدند و ماندند، نه در شکل حضور، که در صورت نرفتن مثل تصویری که هرچه پلک میزنی، محو نمیشود. عجیب است که ذهن، گاهی از همان چیزهایی ساخته میشود که بهظاهر ناپدید شدهاند. آدم میپندارد گذشته، تمام شده؛ اما بعضی فکرها، بعضی چهرهها، بعضی حسهای بینام، در جایی میان بیداری و فراموشی لانه میکنند و هر از گاه از خواب عادت سر برمیآورند. نه آنقدر روشن که بشود به آنها تکیه کرد، نه آنقدر دور که بشود انکارشان کرد. و من ماندهام میان اینهمه عبور و توقف. کدام خیال واقعاً گذشت؟ و کدام فقط وانمود کرد که رفته است؟ شاید زندگی همین باشد؛ رشتهای از چیزهایی که میآیند، میگذرند، و با این حال از ما جدا نمیشوند.
هدایت شده از نرگِث
ای میھنی که در تو به خواری مثل اسیر جنگی، یک عمر زیستیم زین گونه زیستیم و به هق هق گریستیم,