eitaa logo
زوربای یونانی.
408 دنبال‌کننده
7 عکس
19 ویدیو
0 فایل
خورشید باشید، نور را نمایان کنید.
مشاهده در ایتا
دانلود
هزاران مسئله و اتفاق در جهان هست که شاید در نگاه اول کوچیک باشه، هیچ باشه، ولی برای من ارزشمنده. وقتی بهشون نگاه یا فکر می‌کنم حالم خوب میشه یا وقتی عمقشون رو درک می‌کنم قلبم آسوده میشه.
آیا زمان واقعیست، یا وهمی که ذهن ما برای درک هستی ساخته است؟ شاید هم فقط سایه‌ای است که بر دیوارِ زندگی‌مان می‌رقصد، و ما غافلیم از نوری که آن را می‌تاباند. هر لحظه، دانه‌ای است که در خاکِ گذشته کاشته می‌شود و در باغِ آینده به ثمر می‌نشیند، یا شاید هم در باغِ فراموشی پژمرده می‌شود. ما در این دریای بی‌انتها شناوریم، گاه با امواجِ خاطراتِ شیرین به ساحلِ گذشته پرتاب می‌شویم، گاه دل‌نگرانِ طوفان‌هایِ آینده، و گاه در حالِ غرق شدن در همین لحظه که گذراست. اما شاید رازِ بودن، در سکونِ همین لحظه باشد؛ در درکِ عمیقِ همین نفس که فرو می‌رود و بیرون می‌آید. شاید دفترِ خاطرات، نه برای ثبتِ آنچه گذشت، که برای درکِ همین جریانی باشد که ما را با خود می‌برد. -صفحهٔ اول دفتر خاطراتم.
هدایت شده از - کافه‌شعر .
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سالهاست با همین اعتقادات نصفه و نیمه، اسلامِ دستکاری شده، مغزهای کرم‌زده و زوال عقل کهنه، زن را محدود می‌کنید. در دامنِ زن پرورش یافتید، بازهم در دامن زنی نسل خودتان را ادامه دادید و حالا، « گرفتنِ حق زندگی کسی » برایتان راحت‌تر از همیشه است.
هنوز عاشق نشده‌ام، اما گاهی دلم برای کسی که هنوز نیامده، تنگ می‌شود. -قیصر امین‌پور.
‌‌
نمیدونم چرا این‌روزها اینقدر دلتنگ گذشته میشم.
زوربای یونانی.
سالهاست با همین اعتقادات نصفه و نیمه، اسلامِ دستکاری شده، مغزهای کرم‌زده و زوال عقل کهنه، زن را محدو
حضوری حیاتی که در عین حال مورد ستم واقع می‌شود. زن، منبع حیات و تداوم نسل بشر، در تار و پودِ جامعه‌ای که خود بخشی از آن است، به قیدی نامرئی و اجباری گرفتار شده. این محدودیت‌ها، که با لفافه‌ای از باورهای سطحی و سنت‌های پوسیده پوشانده شده‌اند، نه تنها جوهرِ زن بلکه جوهرِ انسانیت را نیز خدشه‌دار می‌کنند. شگفتا که آنکه از دامنِ زن بالیده و در سایه‌ی حضورش، هستی یافته، چگونه می‌تواند هستیِ همان زن را، یا هر موجودی را، ناچیز انگارد و حقِ زیستن را از او بگیرد؟ این زوالِ عقل و اندیشه، که حقیقتِ هستی را در پرده‌ی انفعال فرو می‌برد، نشان از گمگشتگیِ عمیق در درکِ نسبتِ انسان با انسان و انسان با جهان دارد. در این میان، سکوتِ زن، گاه فریادی است خاموش در مقابلِ این بی‌عدالتیِ تاریخی.
هدایت شده از هزارمن
ایتایی بودن خیلی ربطی به اینکه ایتا داشته باشی یا نه، نداره. یه مرام و مسلکه‌. میتونی اهل پاراگوئه باشی اما رفتارات ایتایی باشه.
در هزارتوی زمان، جایی که سایه‌ها بلندتر از واقعیت می‌رقصند و پژواکِ گام‌هایِ رفته، نوایِ زندگیِ اکنون را می‌سازد، انسان همواره در جستجویِ معنایی فراتر از بودن بوده است. گویی روحِ او، چونان ستاره‌ای سرگردان در پهنه‌یِ بی‌کرانِ هستی، پیوسته به دنبالِ نوری است که افق‌هایِ جدیدی را در برابرش بگشاید. این سفرِ بی‌پایان، آینه‌ای است که شکست‌ها و پیروزی‌ها، اندوه‌ها و شادی‌ها، در آن به تماشا ایستاده‌اند و هر کدام، زخمی بر جان یا نوری بر دیده می‌نشانند. در این میان، سیاست، چون رودخانه‌ای خروشان، گاه بستری آرام و گاه سیلابی ویرانگر را می‌سازد. هویتِ انسان، همچون گوهری صیقل‌خورده، در بسترِ این رودخانه شکل می‌گیرد و در برخورد با جریان‌هایِ تند و کندِ آن، گاه صیقل می‌یابد و درخشان‌تر می‌شود و گاه، غبارِ فراموشی بر آن می‌نشیند. اما در عمقِ این تلاطم‌ها، در پسِ هر فریاد و هر سکوت، کنشی نهفته است که نه تنها سرنوشتِ جمع را، که مسیرِ تکاملِ فرد را نیز بازتعریف می‌کند. این کنش، نه از جنسِ قدرتِ ظاهری، که از درونِ فهمِ پیچیدگی‌هایِ انسانی و پذیرشِ تغییراتِ مداومِ او برمی‌خیزد.
زوربای یونانی.
در هزارتوی زمان، جایی که سایه‌ها بلندتر از واقعیت می‌رقصند و پژواکِ گام‌هایِ رفته، نوایِ زندگیِ اکنو
و تاریخ، تنها صفحهٔ پرگاری نیست که وقایعِ گذشته را بر آن ترسیم کرده‌ایم؛ بلکه خود، گویی کالبدی است که زخم‌هایش در تنِ امروزِ ما ادامه‌یافته و ردِپایِ شکست‌هایش، نقشی پنهان بر چهرهٔ هویتِ جمعی‌مان به جا گذاشته است. این شکست‌ها، چه در نبردهایِ از یادرفته، چه در سقوطِ امپراتوری‌هایِ سترگ، و چه در خاموشیِ ناگهانیِ تمدن‌ها، صرفاً نقطه‌هایِ سیاهی در دفترِ زمان نیستند؛ بلکه موادِ خامی هستند که حافظهٔ جمعی، ناگزیر به بازآفرینیِ آن‌هاست. انسان، در مواجهه با خلأِ ناشی از این شکست‌ها و در جستجویِ معنایی برایِ ادامۀ مسیر، به سویِ ساختنِ اسطوره‌ها گام برمی‌دارد. این اسطوره‌ها، که گاه زادهٔ نیاز به دلداری و گاه برآمده از عطشِ دوباره برخاستن است، نه تنها پوششی بر حافظهٔ تلخِ شکست‌ها، بلکه ابزاری برایِ درکِ خویشتن و جهت‌دهی به آینده‌اند. آن‌ها بازتابِ نادیدنیِ آن‌چه بوده‌ایم، و نقشۀ راهی نامنوشته برایِ آن‌چه می‌توانیم باشیم، تلقی می‌شوند. بدین‌سان، در دلِ همین «بازتابِ شکست‌ها»، بذرهایِ «آفرینشِ اسطوره‌هایِ نو» کاشته می‌شود؛ اسطوره‌هایی که پاسخی به نیازِ ابدیِ انسان به امید و غلبه بر نیستی هستند. -پایان/