eitaa logo
زوربای یونانی.
409 دنبال‌کننده
7 عکس
19 ویدیو
0 فایل
خورشید باشید، نور را نمایان کنید.
مشاهده در ایتا
دانلود
لبنان، یمن، ایران، وطن.. دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید.
فرقی نمی‌کنه که کجا نشستم و در حال انجام دادن چه کاری‌ام، همیشه اولویت اول من افکارمه. برام مهم نیست چه‌کسی داره من رو صدا میزنه، مهم اینه که به یه نقطه خیره بشم و به ادامهٔ تفکر درمورد مسائل مختلف بپردازم. هیچ‌کس و هیچ‌چیز برام ارزشمندتر از خیال‌بافی نیست. هیچی به اندازهٔ اینکه اینقدر درمورد یه سوال فکر کنم تا خودم به جوابش برسم آرامش‌دهنده نیست. اگر وقتی داشتم فکر می‌کردم و وسط افکارم به نوای کسی جواب دادم، یعنی اون آدم بی‌نهایت برام مهم و ارزشمنده.
او مُرده‌ی کشتن بود، ابزار فراهم کرد حوّای هزاران سیب قصدِ منِ آدم کرد
زوربای یونانی.
لبنان، یمن، ایران، وطن.. دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید.
این به‌جای خودش که "جان من به فدای ایران" ولی آن‌هم به‌جای خودش که "جان من به فدای تمام مظلومین جهان" آنها مورد ظلم واقع شده‌اند. در کشوری که حتی خیلی هم از ما دور نیست؛ دختر جوانی بجای عطر بوی باروت می‌دهد، عاشقی معشوقش را از دست داده، مادری فرزندش را، دختری پدرش را، انسانی‌ وطنش را. حالا هرچه می‌خواهید بگویید، بگویید تا خودتان هم در این بلندای ترسناک کرهٔ‌زمین، رها شوید. «در این باب باید به عمق مغزم مراجعه شود تا معنای اصلی درک شود»
من موضوعات مختلفی برای گفتن دارم، از ظلم به زندگی از زندگی به عشق از عشق به رفتن و از رفتن به بودن. حال شما این‌را پیچیدگی ندانید، این‌ها به یکدیگر مربوط‌اند، این رفتن و پیوسته بودن جهان است. و موضوع بعدی من "زندگی‌ست" /شاید زندگی، فهمیدنِ پیوسته‌ی چیزی باشد که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود؛ مثل نگاه کردن به جریانِ نوری که روی آب می‌رقصد. می‌فهمی‌اش، اما نمی‌توانی نگه‌داری‌اش. ما از کودکی خیال کردیم معنا را باید در جایی بیرون بجوییم، در کتابی، در نامی، در عشقی، یا در خدایی که از ما دور است. اما هرچه پیش رفتیم، معنا کم‌کم از بیرون به درون کوچ کرد، و فهمیدیم جهان، چیزی جز بازتابِ نگاهِ ما نیست. آرامش از جایی آغاز می‌شود که ذهنت دست از معامله برمی‌دارد. نه می‌خواهد چیزی را به دست آورد، نه می‌ترسد چیزی را از دست بدهد. تنها می‌بیند، می‌پذیرد، و اجازه می‌دهد "بودن" به همان شکلی که هست، نفس بکشد. گاهی فهم، نه در دانستن، بلکه در نپرسیدن است. در ساکتی عمیق که عقل از آن عقب می‌نشیند و روح شروع به حرف زدن می‌کند. و در آن لحظه، جهان دیگر سخت و پرغصه نیست؛ نرم می‌شود، مثل دستی که از دور نوازشت می‌کند. آنجاست که آدم می‌فهمد آرامش، یک مقصد نیست، خودِ راه است وقتی با چشمِ گشوده می‌روی.
آدمی حق دارد بداند که در ذهنِ دیگری زیسته است؛ که روزی، واژه‌ای از جانِ کسی برای او زاده شده، که قلبی در نامِ او تپیده، که در جهانی، نگاهی از مدار نگاهش گذشته و جهان را تغییر داده است. حق دارد بداند که حضورش، هرچند بی‌صدا، در شعری، در اشکی، در لحظه‌ای از اندیشه، جاودان شده است. انسان باید در گُذرِ این هستیِ بی‌مرز بداند که از دلی گذشته است.
زوربای یونانی.
آدمی حق دارد بداند که در ذهنِ دیگری زیسته است؛ که روزی، واژه‌ای از جانِ کسی برای او زاده شده، که قلب
در مخلص کلام؛ آدم‌ها حق دارن بدونن که شعری برای اون‌ها سروده شده، قلبی براشون تپیده، کلمه‌ای براشون ساخته شده، حسی براشون شکل گرفته، چشمی بهشون خیره شده و اشکی بخاطرشون ریخته شده.