eitaa logo
زوربای یونانی.
409 دنبال‌کننده
8 عکس
19 ویدیو
0 فایل
خورشید باشید، نور را نمایان کنید.
مشاهده در ایتا
دانلود
زوربای یونانی.
لبنان، یمن، ایران، وطن.. دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید.
این به‌جای خودش که "جان من به فدای ایران" ولی آن‌هم به‌جای خودش که "جان من به فدای تمام مظلومین جهان" آنها مورد ظلم واقع شده‌اند. در کشوری که حتی خیلی هم از ما دور نیست؛ دختر جوانی بجای عطر بوی باروت می‌دهد، عاشقی معشوقش را از دست داده، مادری فرزندش را، دختری پدرش را، انسانی‌ وطنش را. حالا هرچه می‌خواهید بگویید، بگویید تا خودتان هم در این بلندای ترسناک کرهٔ‌زمین، رها شوید. «در این باب باید به عمق مغزم مراجعه شود تا معنای اصلی درک شود»
من موضوعات مختلفی برای گفتن دارم، از ظلم به زندگی از زندگی به عشق از عشق به رفتن و از رفتن به بودن. حال شما این‌را پیچیدگی ندانید، این‌ها به یکدیگر مربوط‌اند، این رفتن و پیوسته بودن جهان است. و موضوع بعدی من "زندگی‌ست" /شاید زندگی، فهمیدنِ پیوسته‌ی چیزی باشد که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود؛ مثل نگاه کردن به جریانِ نوری که روی آب می‌رقصد. می‌فهمی‌اش، اما نمی‌توانی نگه‌داری‌اش. ما از کودکی خیال کردیم معنا را باید در جایی بیرون بجوییم، در کتابی، در نامی، در عشقی، یا در خدایی که از ما دور است. اما هرچه پیش رفتیم، معنا کم‌کم از بیرون به درون کوچ کرد، و فهمیدیم جهان، چیزی جز بازتابِ نگاهِ ما نیست. آرامش از جایی آغاز می‌شود که ذهنت دست از معامله برمی‌دارد. نه می‌خواهد چیزی را به دست آورد، نه می‌ترسد چیزی را از دست بدهد. تنها می‌بیند، می‌پذیرد، و اجازه می‌دهد "بودن" به همان شکلی که هست، نفس بکشد. گاهی فهم، نه در دانستن، بلکه در نپرسیدن است. در ساکتی عمیق که عقل از آن عقب می‌نشیند و روح شروع به حرف زدن می‌کند. و در آن لحظه، جهان دیگر سخت و پرغصه نیست؛ نرم می‌شود، مثل دستی که از دور نوازشت می‌کند. آنجاست که آدم می‌فهمد آرامش، یک مقصد نیست، خودِ راه است وقتی با چشمِ گشوده می‌روی.
آدمی حق دارد بداند که در ذهنِ دیگری زیسته است؛ که روزی، واژه‌ای از جانِ کسی برای او زاده شده، که قلبی در نامِ او تپیده، که در جهانی، نگاهی از مدار نگاهش گذشته و جهان را تغییر داده است. حق دارد بداند که حضورش، هرچند بی‌صدا، در شعری، در اشکی، در لحظه‌ای از اندیشه، جاودان شده است. انسان باید در گُذرِ این هستیِ بی‌مرز بداند که از دلی گذشته است.
زوربای یونانی.
آدمی حق دارد بداند که در ذهنِ دیگری زیسته است؛ که روزی، واژه‌ای از جانِ کسی برای او زاده شده، که قلب
در مخلص کلام؛ آدم‌ها حق دارن بدونن که شعری برای اون‌ها سروده شده، قلبی براشون تپیده، کلمه‌ای براشون ساخته شده، حسی براشون شکل گرفته، چشمی بهشون خیره شده و اشکی بخاطرشون ریخته شده.
هدایت شده از شب‌های‌حوّا.
تکریم نمی‌کنند زنان را مگر کریمان و آنان را تحقیر نمی‌کنند مگر فرومایگان.
در قدم اول به مقدسات بی‌احترامی نکنید و در قدم دوم درست و با دلیل بحث سیاسی کنید. اینجوری جامعه ایران از سلامت روان بیشتری برخوردار خواهد بود.
زوربای یونانی.
در قدم اول به مقدسات بی‌احترامی نکنید و در قدم دوم درست و با دلیل بحث سیاسی کنید. اینجوری جامعه ایرا
در ژرفایِ وجودِ انسان، جایی که روحِ حقیقت‌جو در طلبِ معنا و غایتِ هستی به کاوش می‌پردازد، مفاهیمِ "تقدس" و "سیاست" همچون دو سویِ یک سکه، در هم تنیده‌اند. تقدس، در ذاتِ خود، نه یک مفهومِ مادی، که تجلیِ ارزشی والا و غیبی است که انسان بدان ارج می‌نهد؛ ارزشی که از قلمروِ روزمرگی فراتر رفته و در حریمِ باور و احترامِ قلبی جای می‌گیرد. این تقدس، می‌تواند در قالبِ باورهای دینی، سنت‌های دیرینه، ارزش‌های اخلاقیِ بنیادین، یا حتی خودِ "هویتِ ملی" متجلی شود. سیاست، در تعبیرِ ایده‌آل و فلسفیِ خود، تجسمِ همین ارج نهادن به تقدسِ "امرِ جمعی" است. سیاستی که از خلوصِ نیت و تعالیِ هدف برخوردار باشد، در پیِ پاسداری از همین مقدساتِ انسانی و اجتماعی است؛ از کرامتِ فردی و آزادیِ بیان گرفته تا عدالتِ اجتماعی و استقلالِ سرزمینی. در این نگاه، سیاست نه ابزاری برای قدرت‌طلبیِ صرف، که رسالتی است در جهتِ تحققِ خیرِ اعلا و پاسداری از "آنچه مقدس شمرده می‌شود". اما تاریخِ بشریت، گواه آن است که این دو مفهوم، چه بسا در معرضِ انحراف و ابتذال قرار گرفته‌اند. آنگاه که "تقدسِ ابزار" جای "تقدسِ غایت" را می‌گیرد، سیاست از مسیرِ اصلیِ خود منحرف می‌شود. یعنی وقتی خودِ قدرت، تشکیلاتِ سیاسی، یا ایدئولوژیِ خاص، به جایِ هدفِ اصلی (که خدمت به جامعه و پاسداری از ارزش‌های والای انسانی است)، "مقدس" شمرده شود. در این نقطه است که سیاست، از ماهیتِ انسانی و خدمت‌گرایانه‌ی خود فاصله گرفته و به ورطه‌یِ توتالیتاریسم، تمامیت‌خواهی، و ستم می‌غلتد. تحلیلِ بی‌نقص، مستلزمِ درکِ این دوگانگی است: تقدسِ بنیادینِ ارزش‌های انسانی و ملی، که سیاست باید پاسدارِ آن‌ها باشد، و تقدسِ انحرافیِ ابزارهای قدرت، که سیاست نباید به دامِ آن گرفتار شود. جامعه‌ای که بتواند این تمایز را به درستی درک کند و در گفتمانِ سیاسیِ خود به آن پایبند باشد، قادر خواهد بود از تقدسِ واقعیِ ارزش‌ها صیانت کرده و از انحرافِ سیاست به ورطه‌یِ تقدسِ کاذب و ابزاری، مصون بماند. این، یعنی دستیابی به "سلامتِ روانیِ جامعه"؛ جایی که احترام به مقدساتِ یکدیگر، نه مانعی برای گفتگو، که بستری برای تعالیِ مشترک است. ایران، به عنوانِ بستری کهن برایِ تلاقیِ فرهنگ‌ها و اندیشه‌ها، همواره عرصه‌یِ بروزِ این کشاکش بوده است. صیانت از تقدسِ هویتِ ایرانی، در کنارِ احترام به مقدساتِ فردی و باورهایِ متنوعِ شهروندان، وظیفه‌ای است که روحِ حقیقت‌جویِ سیاست باید همواره در راستایِ آن گام بردارد.
هنگامی که پرده‌یِ غفلت کنار می‌رود، و چشمِ جان، نه به ظاهرِ اشیاء، که به جوهرِ پنهانِ آن‌ها می‌نگرد، آنگاه است که جهانی دیگر آشکار می‌شود. جهانی که در آن، هیچ چیز جز "بودن" نیست؛ یک "بودنِ" پیوسته، یک "حضورِ" بی‌انتها. حکایت‌هایی که از زبانِ آورندگانِ نور نقل شده‌اند، نه داستان‌هایی برایِ سرگرمی، بلکه نقشه‌هایی از این ملکوتِ درونی‌اند؛ راهنمایی‌هایی برایِ یافتنِ گوهری که در اعماقِ وجودِ هر کس نهفته است. آنچه از گزیدگانِ تاریخ، بر ما باقی مانده، دانه‌هایی از حقیقت است که در خاکِ زمان پراکنده شده‌اند. دانه‌هایی که اگر در بسترِ تأمل کاشته شوند، نه درختی از باورهایِ خشک، که درختی از درکِ ناب را به بار خواهند آورد. این دانه‌ها، اشاراتی هستند به آن جوهرِ یگانه‌ای که در تار و پودِ هستی تنیده است؛ آن نیرویِ حیاتی که به سنگ، استحکام می‌بخشد، به آب، لطافتِ جاری شدن می‌بخشد، و به انسان، توانِ "دانستن" و "بودن" را عطا می‌کند. تصورِ ما از برترینِ هستی، غالباً تصویری است که خودمان از آینه تراشیده‌ایم؛ تصویری محدود، رنگی از تصوراتِ ما. اما آن حقیقتِ اصلی، آن سرچشمه‌یِ بی‌نام، ورایِ هر شکلی، ورایِ هر صفتی است. شناختِ آن، نه از طریقِ تقلیدِ اعمالِ ظاهری، نه از طریقِ چسبیدن به آداب و رسوم، بلکه از مسیرِ تهی کردنِ خود، از شکستنِ بت‌هایِ درون، امکان‌پذیر است. بت‌هایی که گاه در لباسِ بهترین نیات، خود را به ما می‌نمایند. وقتی که در اعماقِ وجود، به ندایِ واقعیِ هستی گوش فرا می‌دهیم، آنگاه دیگر نیازی به میانجی نیست. آن "چیزی" که ما را به سویِ کمال می‌خواند، خود در ماست. صدایِ آن "خیلی مهم" که در درونت پژواک یافت، شاید همین صدایِ آشنایِ درون باشد که از عمیق‌ترین لایه‌هایِ وجودت، تو را به سویِ خویش فرا می‌خواند. جهان، مملو از تجلیاتِ نامرئی است. خروشِ موج، زمزمه‌یِ باد، نورِ ستارگان، سکوتِ صحرا؛ همگی پیام‌هایی از آن یگانه‌یِ بی‌همتا هستند. اگر گوشِ دل باز باشد، اگر چشمِ جان بینا باشد، آنگاه در هر ذره، نشانه‌ای از آن اصلِ واحد خواهیم دید. و در این دیدن، در این غرق شدن در حضورِ بی‌نهایت، شاید بتوان به آن درکی رسید که ورایِ هر کلام و هر تصور است.
زوربای یونانی.
هنگامی که پرده‌یِ غفلت کنار می‌رود، و چشمِ جان، نه به ظاهرِ اشیاء، که به جوهرِ پنهانِ آن‌ها می‌نگرد،
«ختمِ کلام، در آستانه‌یِ حضور» و اینچنین است که در انتهایِ هر راه، در اوجِ هر درک، و در ژرفایِ هر تأمل، به آستانه‌یِ آن حضورِ مطلق می‌رسیم. آنجا که نام‌ها رنگ می‌بازند و صفات در اوجِ تقدس، حلول می‌کنند. پیامبران، نه آورندگانِ خبری غریبه، که پژواک‌دهندگانِ ندایِ آن حقیقتِ ازلی در گوشِ زمان بودند؛ مردانی که با جانِ خویش، جامِ آن شهدِ ناب را نوشیدند و مشتاقان را به سرچشمه رهنمون گشتند. در این میان، آن ردایِ تقدس، بر شانه‌یِ هر ذره، هر اندیشه، هر لحظه، سنگینی می‌کند. و آن ندایِ درونی، که از ژرفایِ وجود برمی‌خیزد، همان پژواکِ ابدیِ آن حقیقتِ متعالی است. درکِ این اوج، خود، آغازِ راهی است به سویِ غرق شدن در دریایِ بی‌کرانِ او.