هدایت شده از - نــور .
چه غریب است استحالهی آدمی در چشم آدما ،
یک روز حضورت مأمن است و غیابت خلأ ، روزی دیگر چنان از دایرهی التفاتشان حذف میشوی که گویی هرگز در معماری ِعاطفهشان جایگاهی نداشته ای .
نمیفهمی دقیقا چه موقع از عزیز به اضافی تنزل پیدا کردی ، کی احوالت از دغدغهای صمیمانه به پرسشی بیاهمیت بدل شد ، کی سکوتت دیگر کنجکاوی کسی را برنینگیخت و کی تمام آن آدمهایی که روزگاری برای کوچکترین رنجت مرثیه میخواندند از کنار ویرانیات با چنان خونسردی عبور کردند که انگار تماشای فروپاشی ِتو ، منظرهای تکراریست .
عجیبتر آنکه هنوز یادت میکنند اما تنها در بزنگاه ِاحتیاج .
در قاموس آنان نامت دیگر مترادف دوست داشتن نیست ، مترادف به کار آمدن است .
هرگاه حاجتی در سینهشان متورم میشود ، ناگهان تو را به خاطر میآورند و درست پس از رفع نیاز ، دوباره به همان قفس فراموشی تبعیدت میکنند .
چه رابطهی باشکوهی ؛ یکی انسان است و دیگری فقط امکانات ِدر دسترس .
و تو ، مدتی طولانی ، حماقت نجیبانهات را به نام محبت میگذاری و برای بیاعتناییها هزاران توجیح ِموجه میتراشی تا سرانجام روزی میرسد که دیگر چیزی برای توجیح کردن باقی نمانده است .
آن روز میفهمی مسئله این نبوده که تو کم بودهای ، مسئله بر سر این بوده که آنان آنقدر به بخشندگی حضورت خو گرفتهاند که ارزش ِچیزی را که همیشه در دسترس بوده ، نفهمیدهاند .
چه مضحک است این میزان از التفات ِگزینشی ، اینکه آدمی در تمام روز های فروپاشیات نابینا باشد ، اما در بزنگاه احتیاج حافظهاش به طرز معجزهآسایی ترمیم شود .
گاهی آدمها آنقدر به بخشندگی حضورت خو میگیرند که دیگر خود ِ تو را نمیبینند ، تنها چیزی را میبینند که از تو نصیبشان میشوند ، صبوریات ، مهربانیات ، شانهای که وقت ملال بر آن تکیه میکنند و حضوری که هر وقت جهانشان تنگ میشود میدانند هنوز جایی در دسترسشان باقی مانده است .
و چه تلخ است فهمیدن این حقیقت که در بعضی رابطهها ، عاطفه نه به مثابهی پیوند ، که همچون منفعتی خاموش جریان دارد ، تا زمانی که مفید باشی عزیز میمانی و همین که دیگر نیازی به تو نباشد تمام آن صمیمیت با وقاحت آرام رنگ فراموشی میگیرد .
پس بگذار بروند .
بگذار از کنارت بگذرند ، بیآنکه بدانند چه چیزی را پشت سر گذاشتهاند .
بعضی فقدانها بلافاصله احساس نمیشوند ، ابتدا جای خالیشان را با آدمهای تازه و نیازهای تازه پر میکنند تا شبی برسد که میان هیاهوی ِزندگی ، ناگهان بفهمند چیزی در این میان کم است ، چیزی که هیچکس نتوانسته شبیه آن باشد .
و آنوقت شاید دوباره سراغت را بگیرند ، درست همان روزی که نبودنت میان تمام آدمهای تازه ، خودش را به رخشان بکشد .
شاید نامت را جستوجو کنند ، شاید دلشان برای صبوری بیحساب ، آن حضور بیمنت و آن آدمی که همیشه بود ، تنگ شود اما بعضی چیز ها وقتی از دست میروند ، دیگر با دلتنگی برنمیگردند .
چون تو یک باره نرفتهای ، آنها تو را ذره ذره از خودشان راندهاند با هر بیاعتنایی ، با هر بار نپرسیدن ، با هر حضوری که هنگام احتیاج به یادتان انداختند .
آنقدر از تو کم کردند که سرانجام چیزی جز یک خاطرهی دور از تو باقی نماند .
و شاید روزی بفهمند آن کسی که همیشه در دسترس بود ، آن کسی که همیشه میبخشید ، آن کسی که هر بار نادیده گرفته شد و باز هم ماند ، قرار نبود تا ابد همانجا منتظر بماند .
اما تلخترین قسمت ماجرا این نیست که دیگر برنمیگردی ، تلختر این است که وقتی به گذشته برگردی ، دیگر حتی نمیفهمی چرا روزی برای ماندن ِچنین آدمهایی آنقدر خود را شکستی .
و شاید این ، عادلانهترین شکل پایان باشد ، اینکه کسانی که روزی حضورت را بدیهی میدانستند ، بالاخره با حقیقت غیابت زندگی کنند ، نه با جای خالی ِتو ، بلکه با دانستن اینکه جای تو را خودشان خالی کردند .
- به قلم خویش .
دوستان مووآنی که تورو نکشه انقدر سطح طنزت رو بالا میبره که خودت ، خودت رو مسخره میکنی .
هدایت شده از - نــور .
مخاطب این اسطور ، تویی .
همان که از هنگامهی ورودش به اقلیم جانم ، هندسهی تمام باور هایم دستخوش اغتشاشی دلپذیر شد .
پیش از تو ، عشق را افسانهای میپنداشتم که آدمی از فرط ِعجز در برابر تنهایی ِخویش بر قامت آن جامهای از اغراق پوشانده است ، عاطفهای زود گذر که در قاموس عقل ، جزوهای حاشیهای بیش نبود و در محکمهی من هرگز مجال ِتبرئه نمییافت .
لیک تو آمدی و من برخلاف تمام مدعاهای خویش ، استیضاح خویشتن نشستم .
نمیدانم چه رازی در طنین ِحضورت نفهته بود که حصار های دیرینهی وجودم را چنین بیصدا فرو ریخت . تنها به یاد دارم از روزی که نگاهت در حافظهام رسوب کرد ، جهان دیگر آن صورت پیشین را نداشت .
گویی دستی نامرئی ، پرده از معنایی مستور برداشته بود که سالیان ِمتمادی در حاشیهی ادراک من به انتظار نشسته بود .
اکنون ، هرآنچه پیش از تو بیمعنا تلقی میشد ، به واسطهی تو واجد ِتأویل شده است .
ساعتها دیگر صرفا گذر عقربهها نیستند ، هر دقیقه تکهای از اشتیاق است که در امتداد زمان کش میآید .
سکوت ، دیگر فقدان کلام نیست ، محرابیست که در آن بی هیچ زبان و بی هیچ اشاره ، حضور تو را به نیایش مینشینم .
چه تناقض ِشگرفیست که من آن مدعی ِسرسخت ِبیاعتقادی به عشق ، اکنون در برابر احساسی ایستادهام که نه توان انکارش را دارم و نه میلی به گریز از آن .
تو در من چیزی را بیدار کردی که نامش را نمیدانم اما هرچه هست شبیه ایمان است ، ایمانی بی مذهب ، بی محراب و بی کتاب که تنها قبلهاش حضورت توست .
و اگر عشق ، چنان که اهل معنا گفتهاند ، عبور آدمی از خویشتن ِخویش باشد ، من مدتهاست از خویش گذشتهام ، بی آنکه بدانم در کدام منزل این سلوک ، نام تو بر پیشانی ِسرنوشت ِمن نوشته شد .
من دیگر از عشق سخن نمیگویم زیرا عشق پس از تو برایم واژه نیست ، حقیقتیست که در من اتفاق افتاده است .
- به قلم خویش .