eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
55.3هزار دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
2.1هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چقدر درس بخونیم ؟📚💜 📕┊•بچه های دهم میانگین روزی ۳ _ ۴ ساعت 📗┊•بچه های یازدهم میانگین روزی ۵ _ ۶ ساعت 📘┊•بچه های دوازدهم میانگین روزی ۷ _ ۸ ساعت 📙┊•بچه های پشت کنکوری میانگین روزی ۹ _ ۱۰ ساعت تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
روتین خوش گذرونی به تنهایی🤸🏻‍♀💗 💌┊•یه کانال درست کن و خاطراتت رو بنویس 🗄┊•کشوهای کمد و دراورت رو مرتب کن 🍨┊•تو کلاس‌های دسر و نوشیدنی شرکت کن 🪴┊•گلدون‌های خونه رو مرتب کن 🍱┊•پیج‌های آشپزی رو فالو کن 🚴🏻‍♀┊•یه دوچرخه بگیر و دوچرخه‌سواری کن 🛍┊•برو پاساژگردی 🐈┊•تو پارک به حیوونا غذا بده تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
• ‏یکی در حد پرستیدن دوستت داره، بعد به خودت می‌گی: اِ پس من پرستیدنی هستم. برم بنده های بهتری پیدا کنم. می‌ری و می‌بینی خبری از بنده منده نیست. تو خدا نبودی، اون عاشقت بود. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
حرکت عجیب و درس‌آموز جوان جوانی در اتوبوس، حرکت عجیب و درس‌آموزی انجام داد. داخل اتوبوس، روسری تعدادی از خانم‌ها افتاده بود، مرد جوان تا متوجه این مطلب شد، سیگارش را روشن کرد و شروع به سیگار کشیدن کرد! یکی از همان خانم‌های بی‌روسری با صدای گوش‌خراش، داد زد: آقا سیگارت را خاموش کن! خفه شدیم، اینجا سیگار کشیدن ممنوع است. جوان با لبخند و البته سربه‌زیر، گفت: خانم محترم! تو روسری‌ات را به بهانه آزادی در آوردی و ادعا می‌کنی که باید مردها جلوی چشم خودشان را بگیرند... ! من هم دلم می‌خواهد آزاد باشم و سیگارم را بکشم! لطف کنید، شما هم جلوی دماغت را بگیر و بو نکش! بعد از سکوت چند ثانیه‌ای! و خنده برخی مسافران! اتوبوس تریبون آزاد شد و بحث موافقان و مخالفان بالا گرفت... . ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
🔴خراش‌های لذت بخش چند سال پیش در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباس‌هایش را درآورد و خنده‌کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می‌کرد و از شادی کودکش لذت می‌برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به‌سوی پسرش شنا می‌کرد. وحشت‌زده به‌سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد. پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود، تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می‌کشید ولی عشق مادر آن‌قدر زیاد بود که نمی‌گذاشت پسر در کام تمساح رها شود. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید. به طرف آن‌ها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.پاهایش با آرواره‌های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن‌های مادرش مانده بود.خبرنگاری که با کودک مصاحبه می‌کرد از او خواست تا جای زخم‌هایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم‌ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:این زخم‌ها را دوست دارم، این‌ها خراش‌های عشق مادرم هستند.گاهی مثل یک کودک قدرشناس، خراش‌های عشق خداوند را به خودت نشان بده، خواهی دید چقدر دوست‌داشتنی هستند. ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.
دختری با مادرش "مرافعه" داشت. او بسیار "عصبانی" شد و از خانه بیرون رفت. پس از طی راه طولانی، هنگامی که از یک فروشگاه کیک عبور می کرد، "احساس گرسنگی" کرد. اما جیب دختر را "بید خورده" و حتی یک یوان هم نداشت. "صاحب فروشگاه" یک "زن سالخورده مهربان" بود. پیرزن دید که دختر درمقابل کیکها ایستاده و به آنها نگاه می کند، از وی پرسید: عزیزم، گرسنه ای؟! دختر سرش را تکان داد و گفت: "بله، اما پول ندارم." پیرزن لبخندی زد و گفت: عیب ندارد، "مهمان من هستی." پیرزن "کیک و یک فنجان شیر" برای دختر آورد، دختر بسیار سپاسگزار شد. اما فقط کمی کیک خورد و سپس "اشکهایش بر گونه ها و روی کیک" جاری شد. پیرزن از دختر پرسید: عزیزم، چه شده است؟! دختر اشکهایش را پاک کرد و گفت: چیزی نیست، من فقط بسیار از شما "تشکر" می کنم. با وجود آنکه شما من را نمی شناسید، به من کیک دادید، من با "مادرم" دعوا کردم، اما مادرم من را بیرون رانده و به من گفت: دیگر به "خانه باز نگرد.!!" پیرزن با شنیدن سخنان دختر گفت: عزیزم، "چطور می توانی" این گونه فکر کنی؟ من فقط "یک کیک" به تو دادم، اما تو بسیار از من تشکر می کنی.!! "مادرت سالها برای تو غذا درست کرده است،" چرا از او تشکر نمی کنی و چرا با او "دعوا" می کنی؟! "دختر مدتی سکوت کرد." سپس با "عجله" کیک را خورد و به طرف خانه "دوید." هنگامی که به خانه رسید؛ * دید که "مادر" در مقابل در انتظار می‌کشد.*❣️ مادر با دیدن دختر بی درنگ خنده ای کرد و به دختر گفت: عزیزم، عجله کن "غذا درست کرده ام." اگر دیر کنی، غذا سرد خواهد شد. در این موقع ، اشکهای دختر بار دیگر جاری شد. آری دوستان؛ بعضی اوقات، ما از "نیکی و مهربانی دیگران" تشکر می کنیم، اما "مهربانی اعضای خانواده مان" را نادیده می گیریم.! دوستان عزیز؛ آیا شما در زندگی تان با چنین مسئله ای روبرو شده اید؟؟ " بله، عشق به اعضای خانواده سزاوار ستایش است."👌 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
خلاصه کههههه هم قراره با خانواده اش ازدواج کنید هم با وضعیت مالیش هم گذشته اون فرد هم تروماهایی که تجربه کرده عشق صرفا چیز کافی و قانع کننده‌ای نیست! تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
• یه وقتایی زل بزنید تو چشماش دستاشو بگیرید و بهش بگید: یه موقع دلت نگیره از دنیا و نامهربونیاش یه موقع نبینم غم بشینه تو چشمای قشنگت یه موقع دیوونه نشی حس کنی قراره تنهایی با مشکلات دستو پنجه نرم کنی یه موقع دلت خالی نشه ‌. من همیشه کنارتم تو هر شرایطی حتی اگه همه بهت پشت کنن من همیشه طرف توام، پشت توام همیشه . 🩷 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
در زندگی با همسرتان تفاوت بین شنیدن و فهمیدن را به خوبی یادبگیرید.... بسیاری مواقع حرفی را که شنیده اید به درستی نفهمیده اید... تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
• تجربه اعتماد یه بارم یکی از دوستام زنگ زد گریه برا عمل باباش پول میخواست، ۳۰ تومن قرض دادم بهش. حین عملم زنگ میزدم، فرداش دوستای مشترکمون عکساش تو مهمونی سوپرایز دوستش رو برام فرستادن. هیچی نگفتم تا ۲ماه بعد که خورد خورد پول رو داد. گفتم که اگر از اول گفته بودی برا خوشحالی میخوای با حال خوش و خیال راحت بهت قرض داده بودم. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🔰 مادری که یک چشم داشت و پسرش خجالت می‌کشید! سالها قبل مادری بود با یگانه پسرش زنده گی میکرد. مادر فقط یک چشم داشت و این باعث ناراحتی پسرش میشد،، یک روز مادر به مکتب پسرش رفت. و دوستان پسرش زن را مسخره کردند.. پسر خیلی خجالت کشید و آشفته شد... وقتی به خانه آمدند پسر به مادرش گفت:با این قیافهء ترسناک چرا آمدی به مکتب ما ؟ مادرش گفت: پسرم، غذایت را فراموش کرده بودی خواستم برایت بیاورم تا گرسنه نمانی... پسر با قهر گفت نمی خواهم که این قدر مهربانی کنی... کاش بمیری تا اینقدر باعث خجالت و شرمنده گی من نشوی،،،، چند سال بعد پسر در یک بورس تحصیلی به یک کشور دیگر راه پیدا کرد. همانجا درس خواند ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد،، خبر به گوش مادر پیرش رسید مادر به این خوشحالی که صاحب نواده شده رفت به آنجا تا نواده ها و عروسش را ببیند... اما نواده هایش از دیدنش ترسیدند، پسرش گفت پیر زن زشت رو چرا آمدی اینجا و بچه هارا ترساندی.؟ گمشو از خانهء من برو بیرون،،، مادر بدون گفتن حرفی از آنجا رفت ... چند سال بعد پسرش بخاطر کاری به کشور اش برگشت و از روی کنجکاوی بالاخره به خانهء مادر خود رفت همسایه ها گفتند مادرت مرده.... و قبل از مرگ اش یک نامه برایت گذاشته بود.... پسر از شنیدن خبر مرگ مادرش ذرهء متاثر نشد..نامه را باز کرد!!! در نامه نوشته بود : پسر عزیزم، وقتی که تو شش ساله بودی در یک حادثهء ترافیکی یک چشم خود را ازدست دادی، آن وقت من ۲۶ ساله و در اوج جوانی و زیبایی بودم ، اما به عنوان یک مادر نمیتوانستم ببینم پسرم یک چشم داشته باشد برای همین یک چشمم را به تو که توتهء جگرم بودی تا مبادا که بعدا با ناراحتی زنده گی کنی به تو بخشیدم ...! امروز از حضور تان رفتم تا دیگر باعث شرمنده گی تان نشوم.. پسرم!! مواظب خودت باش همیشه دوستت داشتم...❤️‍🩹 👇🏼 دست مادرت رو ببوس قبل اینکه قبرش رو ببوسی 🥀 اگر برایتان جالب و آموزنده بود به اشتراک بگذارید 📲 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.