eitaa logo
بید مجنون
36 دنبال‌کننده
266 عکس
11 ویدیو
0 فایل
بید مجنون آرام ترین و زیبا ترین درخت دنیا هست. __ اینجا برای ثبت خاطراته...
مشاهده در ایتا
دانلود
ممنونم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از یک آدمِ این‌جوری.
من خیلی رندومم مثلا چون فردا امتحان ادبیات دارم میخوام تقدیمی بدم شما یه کلمه بگید منم یه آهنگ براتون میفرستم که توی آهنگه از اون کلمه استفاده شده باشه. فقط توروخدا کلمه هاتون خوب باشه دیگه÷] پرایوت @hana_yy چنل
هدایت شده از Amir Empire
برای بید مجنون سپاه در حال عقب‌نشینی از دره بود که گروهی از سواران دشمن از مسیر شرقی به آن‌ها رسیدند. راه باریک بود و عبور ارابه‌ها و زخمی‌ها به‌کندی پیش می‌رفت. اگر سواران دشمن به انتهای ستون می‌رسیدند، عقب‌نشینی به قتلگاهی برای سربازان تبدیل می‌شد. فرمانده دستور داد چند نفر در گذرگاه بمانند و جلوی پیشروی آن‌ها را بگیرند. او یکی از همان چند نفر بود. شمشیرش را از نیام بیرون کشید و کنار تخته‌سنگی موضع گرفت. نخستین سوار با نیزه‌ای بلند به سوی او آمد. او به‌موقع کنار رفت، نیزه از کنارش گذشت و نوک آن به سنگ خورد. پیش از آنکه سوار بتواند سلاحش را آزاد کند، او با قبضه‌ی شمشیر ضربه‌ای به دستش زد و سپس اسب را از مسیر خود منحرف کرد. سوار تعادلش را از دست داد و به زمین افتاد. دومین مهاجم از سمت راست حمله کرد. او شمشیرش را بالا آورد و ضربه‌ی نخست را دفع کرد؛ برخورد فلزها در گذرگاه پیچید. مهاجم بی‌درنگ ضربه‌ی دیگری زد و او را وادار کرد چند قدم عقب برود. پشت پایش به سنگی گیر کرد، اما پیش از افتادن خود را جمع کرد و با ضربه‌ای مورب، دشمن را عقب راند. فرصت کوتاهی به دست آورد تا دوباره موضع بگیرد. سه سوار دیگر از راه رسیدند. او فهمید که ایستادن در وسط مسیر به معنای محاصره شدن است. به سوی دیواره‌ی سنگی عقب رفت تا دشمن نتواند از هر دو طرف به او حمله کند. نخستین سوار پیاده شد و با سپری گرد به او نزدیک شد. او ضربه‌ای به سپر زد تا مهاجم را وادار به بالا آوردن دستش کند، سپس به پاهایش حمله برد. مرد تعادلش را از دست داد و روی یک زانو نشست. او فرصت را غنیمت شمرد و با ضربه‌ای به شانه‌ی زره‌پوشش، او را از میدان نبرد خارج کرد. اما نفر بعدی از فرصت استفاده کرد و از پشت حمله آورد. او صدای قدم‌هایش را شنید و چرخید؛ تیغه‌ی دشمن به شمشیرش برخورد کرد و هر دو برای لحظه‌ای سلاح‌هایشان را به هم قفل کردند. مهاجم نیروی بیشتری وارد کرد و او را به دیواره فشرد. او به‌جای مقاومت مستقیم، بدنش را چرخاند و فشار را به کناری هدایت کرد. دشمن یک قدم به جلو برداشت و پایش روی سنگ‌ریزه‌ها لغزید. او با شانه به سینه‌ی مرد کوبید و او را به عقب راند. نفسش سنگین شده بود و ساعدش از شدت ضربه‌ها می‌لرزید. از پشت سر، صدای آخرین ارابه‌ها را شنید که از گذرگاه عبور می‌کردند. سربازان خودی دیگر در دیدرس نبودند؛ مأموریتش انجام شده بود، اما راه بازگشت بسته می‌شد. آخرین سوار از اسب پیاده شد. برخلاف دیگران، شتابی برای حمله نداشت. سپرش را جلو گرفت و آرام‌آرام نزدیک شد. او نیز شمشیرش را در حالت دفاعی نگه داشت و منتظر ماند. مهاجم ناگهان ضربه‌ای به سر او زد؛ او آن را دفع کرد، اما ضربه‌ی بعدی سپرش را کنار زد و شمشیر دشمن به بازویش خورد. دستش سست شد، با این حال شمشیر را رها نکرد. او قدمی به عقب برداشت و سپس با تمام توان حمله کرد. دو ضربه‌ی نخست به سپر برخورد کردند. ضربه‌ی سوم از کنار سپر گذشت و مهاجم را وادار کرد برای حفظ تعادل عقب برود. او پیش از آنکه دشمن دوباره موضع بگیرد، با سپر شکسته‌اش به او کوبید. هر دو روی زمین افتادند و شمشیرهایشان چند قدم دورتر لغزید. مهاجم زودتر برخاست و شمشیرش را برداشت. او تلاش کرد بلند شود، اما پایش دیگر توان نگه داشتن وزنش را نداشت. با این حال، دستش را به سوی شمشیر کوتاه کمری برد و آن را بیرون کشید. وقتی دشمن نزدیک شد، آخرین ضربه‌ی خود را وارد کرد. تیغه به زره برخورد کرد و مهاجم را یک قدم عقب راند؛ همان یک لحظه برای او کافی بود تا دوباره برخیزد و جلوی مسیر بایستد. اما نیرویی برای ضربه‌ی بعدی باقی نمانده بود. مهاجم شمشیرش را بالا برد و نبرد پایان یافت. هنگام سپیده‌دم، گروهی از سربازان برای بررسی گذرگاه بازگشتند. آن‌ها پیکر او را کنار تخته‌سنگ یافتند و چند قدم آن‌سوتر، سوارانی را دیدند که در جریان نبرد از اسب افتاده بودند یا ناچار به عقب‌نشینی شده بودند. یکی از سربازان به سنگ‌های شکسته و رد شمشیرها روی دیواره نگاه کرد و گفت: «برای متوقف کردن یک سپاه، به یک سپاه دیگر نیاز نداشتیم. فقط باید کسی پیدا می‌شد که یک قدم عقب نرود.» اما فرمانده که سال‌ها در میدان جنگ تجربه داشت، پاسخ داد: «نه. او هم عقب رفت. بارها. فرقش این بود که هر بار می‌دانست کجا باید بایستد.»
درس دارم و درسم تو گوشیه و گوشیم شارژش کمه خدایا
چرا تابستون نمیرسه؟