به دور از غم؛ میانِ جمعی و خوشحال و خندانی
تو از یک آدمِ بیهمدمِ تنها چه میدانی ؟
اگر چه تلخ میگویی و دورم میکنی، اما؛
به چشمانت نمیآید که قلبی را برنجانی
به هر کس میرسم ؛ نامِ تو را با ذوق میگویم
شبیهِ اولین تکلیفِ یک طفلِ دبستانی !
چه رازی عشق دارد با خودش، تا حرف قلبت را_
نمیگویی پشیمانی و میگویی پریشانی؟!
کسی که عزم رفتن کرده ؛ با منّت نمیماند
نمیگویم بمانی ! چون که میدانم نمیمانی!
خیالِ خامِ من این بود پنهانت کنم، اما؛
نمیدانم چرا از پشتِ هر شعرم نمایانی
#سیدتقی_سیدی
باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد
ماهِ روی تو در این آینه ها پیدا شد
نامه ی مِهـرِ تو دزدیده چراغی افروخت
که به یک لحظه جهان، در نظرم زیبا شد
نامـه ات پیرهنِ یوسف من بود و از آن
چشـمِ یعقـوبِ دلِ غمزده ام، بینـا شـد
گفتم آخر چـه تـوان کرد ز انـدوهِ فـراق
طاقتم نیست که این غصه توانفرسا شد
ناگهان یادِ تـو بر جان و دلم شعله فکند
دلِ تنهـا شـده ام بـرقِ جهـان پیما شد
آمـدم از پـیِ دیـدارِ تـو با چشمِ خیـال
در همـان حـالتِ سـودا زدگی در وا شد
باورت نیست بگویم که درآن غربتِ تلخ
قـامتِ سبـزِ تـو در خـلوتِ من پیدا شد
#مهدی_سهیلی