ما زنـــــــد☫ به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگیِ ما عدم ماست
💌 *| جهادِ دقت، به وقتِ منطقه ۱۱ |*
⌝ شاید هنگامهی جهاد، گاه بر دستهای خاکی استوار باشد و گاه در شنیدنِ دقیق و عمیق یک جراحتِ سخت.
ما برای ادامهی داستان خدمت، یعنی:
● ساماندهی منازل
● و پیگیری وضعیت خانوادههای عزیز مناطق آسیبدیده،
به همراهیِ همسنگرانِ 'جزئینگر نیاز داریم. ⌞
*🔻 دو بخش اصلی برای خدمت:*
*•⊰◄بخش میدانی:* نظافت و آمادهسازی منازلِ بازسازی شده برای سکونت.
*•⊰◄بخش ارتباطات:* تماس با خانوادهها، ثبت دقیقِ جزئیات و پیگیریِ وضعیت آنها (ویژهی آدمهای صبور و ریزبین).
*🔻 شرایط و جزئیات همکاری:*
🎓 *همسنگران:* اولویت با دانشجویان دغدغهمند و ادوار باتجربه.
⏰ *ساعت حضور:* ۹ صبح الی ۱۵ (حداقل زمان_ 'البته باعشق، کمی بیشتر).
🗓️ *تعهد حضوری:* انتخابِ روزهای مشخص در هفته (نظم شما، اعتبارِ کار ماست).
•⊰◄فرض مثال: اگر روز شنبه را انتخاب کردید، هر هفته شنبهها روی حضور شما حساب میکنیم.
📍*محل استقرار:*منطقه ۱۱.
*🔻 اطلاعات مورد نیاز جهت ثبتنام:*
• تکمیل بسته و شناسه:
[ نام و نامخانوادگی | شماره تماس | کد ملی | نام دانشگاه | تعیینِ روزهای حضور (مثلاً شنبهها و دوشنبهها) ]
*اگر پرتوانی بگو یاعلی..*
🔗 [https://form.iahd.ir/f/770H3etVL]
ام حیدر🇮🇷
ما زنـــــــد☫ به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگیِ ما عدم ماست 💌 *| جهادِ دقت، به وقتِ منطقه ۱۱
چون بعضیا خواستید در جریان کارایی که میشه انجام داد باشید، پس بفرمایید✌🏼
بیاید همو ببینیم.
ام حیدر🇮🇷
امروز دوتایی رفتیم دکوریای خونهی یه خانوم ۷۰، ۸۰ ساله رو تمیز کنیم =)) بچهها که برای نظافت خونه رف
هنوز توی هتل ساکن بود، اما فاصلهی خونش تا بیت سیصد متر نمیشد، ازش پرسیدم اون لحظه کجا بوده؟
گفت روی تخت خوابیده بودم، دیدم تختم پرت شد هوا😂
میگفت متوجه نشدم چیه، وقتی دیدم از بیرون چقدر سر و صدا میاد، فهمیدم به به، دارن میزنن
خیلی بامزه بود، حسااابی تشکر کرد، برامون دعا کرد، گفت به حق امام علی و حضرت زهرا خوشبخت شید، عاقبت بخیر شید، دستتون سبک باشه و..
موقع خداحافظی هم یه کتاب کوچیک دعا بهمون داد و گفت به یاد من باشید..
دوس دارین تعریف کنم اصلا؟
کاش تلگرام بود و از کامنتا و... میفهمیدم که اصلا براتون جالبه بدونید جهادیا دارن چیکار میکنن یا نه و تعریف نکنم
بعد از یه مدت امروز چشمم خورد به موجودی حسابم و دلم میخواد گریه کنم.
نمیدونم چه اتفاقی برای پولام افتاده اصلا
تقریبا خالی شدم
کاش یه گروه جهادی به جیبهام اعزام میشدن.
ام حیدر🇮🇷
هنوز توی هتل ساکن بود، اما فاصلهی خونش تا بیت سیصد متر نمیشد، ازش پرسیدم اون لحظه کجا بوده؟ گفت روی
حالا خودمونیم
من هربار که کسی اینجوری برام دعا میکنه، خیلی احساس عجیبی بهم دست میده.
بالافاصله به این فکر میکنم که نیتم از کمک کردن بهش چی بوده؟ بخاطر خدا بوده؟
اگه برای خدا بوده، پس دعاش در حقم مستجاب میشه؟
اگه صرفا زبونی دعا کرده باشه چی؟
خدا میپذیره؟
نتیجهی ترکیبی این همه دعای بقیه در نهایت کجا مشخص میشه؟
حتی تا اینجاش رو فکر میکنم که شاید قرار بوده زندگی وحشتناکی داشته باشم و همین که الان سالمم، اثر همین دعاهاست.
چمیدونم
انقدررررر به اون چنتا جمله دعا فکر میکنم که یادم میره کجام و دارم چیکار میکنم.