هدایت شده از خودم!
- قهوه یا چای؟
+ قهوه.
- تلخ مثل روزگارمون؟
+ نه. شیرین مثل عقلت
" زایشافکار "
برایم بخوان محمد
برایم بخوان محمّد
تا از یاد نبرم
محلهی غمگینمان را
که من از بردن نامش شرم داشتم
"دهمتری ساختمان"
دهمتری افغانیها
کولیها
بلوچها
دهمتری قرض
اردوگاه
نامهی تردّد
"هی افغانی
حواست کجاست؟"
این را کودکی گفت
که تازه زبان باز کرده بود
و من ترسیدم
از "گلشهر" تا "ورامین" ترسیدم
علوی
خاله محبوب می گوید:
" من فقط به عشق ماتیک زدن زن جعفر شدم."
جعفر شوهر اولش بود
گفتند تا عروسی نکنی نمی توانی ماتیک بزنی.
مامان نمی داند بخاطر چه چیزی زن آقاجان شد.
"یک روز مرا به پدرت دادند. فکر کردم لابد بابای دومم است و من باید ایندفعه دختر او باشم. یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت پدرت نیست. شوهرت شوهرت است. از آن به بعد هر وقت مشت می خردم می فهمیدم اتفاق مهمی افتاده است."
/تقدیر شده در مراسم جایزه ی مهرگان ادب