میگه میخوام برم یه جایی که نبینمت
گفتم میتونی بری دستشویی
گفت اونجام برم میبینمت👺
15 ساله بودی که از خانه گریختی
پدرت کلانِ قریه بود
تو ننگ خوانده شدی
و نامت قدغن شد.
****به بستر مردی شدی که تنها چند سال آغوشت را جوان یافت و دنبال آغوشِ جوانتری رفت. تا چشم به هم زدی "مادر" بودی و مادرت با شش خواهر و برادران و پدرت به ایران رفته بودند.
***آری اولین بار در هرات دیدمت بعد از 21 سال بی آنکه خاطره ای از تو داشته باشم اما خواهرک من بودی می گفتی " چرا نمی توانم به دیدار پدر بروم؟ تا مشهد تنها 5 ساعت راه است اصلن صبح می روم و شب پس می آیم" گفته بودم خواهرم، دوره تیموریان نیست تو نیز "گوهرشاد" نیستی که دلت را در هرات بنا کنی و سرت را در مشهد حالا مرزها را سگانی تمیز گرفته اند که کاغذهایی پر از شماره و مرّکب قلمهای مرغوب را بو می کشند. و باز نگاه ِ پرسانگر تو - آخر چرا؟ حالا چهارده روز است هیچ نمی پرسی چهارده روز است از گورستان بالای تپه ی "شهرک حاجی نبی" به دورها می بینی به کوههایی که امتدادش به آن خانه گلی در قلب "دایکندی" می رسد. حالا فشار خون مادرت بالا می رود پدر به جای دورتری در سقف می بیند برای آنها تو دخترکی 19 ساله ای زیبا و جسور بر اسب وحشی می تازی و گاوها را می دوشی آنها این نام آشنا بر تخته سنگی غریب را، تصادفی پوچ و عکس زنی پر از چین و زخم را خیال می دانند. خواهرکم آدمی چقدر کوتاه و مادرمرده مرزها چقدر واقعی اند. /علوی