خیال -
اولین باری که فهمیدم "خیال" واقعا چیه، وقتی بود که احتمالا درونش غرق بودم. احتمالا هنوز هم غرقم، ولی حداقل میدونم که غرق در خیال بودن، درست نیست.
یادمه که استاد در مورد خیال گفتن، ایشون مستقیما نگفتن ولی من فهمیدم که غرق شدن توی خیال بی حرمتیه در شانِ انسان. خلاصه گذشت و من هر روز رویِ این موضوع دقیق تر شدم.
خیال دقیقا بافتهمیشه، شاید برای همینه که براش از "بافتن" استفاده میکنن.
انگار نشستی رویِ صندلی، چند کلافِ رنگی از کاموایِ خیال رو خریدی، حالا میلبافتنی هات رو دستت گرفتی و داری میبافی. تند تند، خوشحال، میبافی و امیدوار به نتیجهای. محصول میخوای، یچیزی که گرمت کنه، یچیزی که داشتهباشیش، ولی خیال "هیچی" نیست. دستاورد نداره. خیالهایی که بافتی زنجیر میشن. زنجیر میشن و تورو قفل میکنن، نمیذارن حرکت کنی، نمیذارن برای حال تصمیم درست بگیری.
زنجیر جلویِ حرکتت رو میگیره. گاهی خیال تورو زنجیر میکنه به یک شخص، به یک موقعیت. مراقب باشید به چه چیزی/کسی زنجیر میشید.
به معنای واقعی دارم غرق میشم ولی هنوز امید دارم به اونی که همیشه دستمو میگرفت.
مرا به زودی به حرم شاهعبدالعظیم حسنی بطلب. واقعا منظورم به زودیعه. واقعا واقعا واقعا. مثلا فردا.
گُل میخوام. اولین دستهگُل نرگسمو میخوام، بارون میخوام، زمانِ پوشیدنِ چکمههامو میخوام، پلی لیست پاییزی میخوام، قلبِ آروم میخوام، فاطمیهی خوب میخوام، احساساتِ استیبل میخوام، روتین میخوام.