هدایت شده از حاج مسعود پیرایش
🚩منزل نو مبارک محمد ارتشی
شاگرد اول کلاس
از اول زرنگ بودی اینقدر که دیر شناختیمت نه اصلا نشناختیمت!
برا وداع تو حسینیه ایران میدان شهدا اراک التماس بابا و مادر و نو عروستو کردم که قدم رو چشامون بذارن نمی اومدن
به بچه ها گفتم هر طور شد به دست و پاشون بیفتید و بیارید
بابای رزمندهی جانبازت چقدر خوب رجز خوند
شهادت میدم گریه نکرد تا وقتی روضه ی علی اکبر رو براش خوندم ....
افتخار میکرد قاتل کفار بودی ماشاالله
مادرت ام وهب بود میگفت محمد رو خدا داد و خدا برای خودش گرفت....
میگف فدای سر سید علی 😭
راستی حتما مادرمون حضرت زهرا س برای تو میاد حتما....
آخه رفیقِ همرزمت می گفت بدنت سوخته!
مادرمون هم سوخته بود ....
گفت کار غسل خیلی سخت بوده
مادرمون هم....
گفت با اینکه بیمار بودی تو راه ولایت کم نذاشتی.... مادرمون هم ...
گفت جَوون بودی .... مادرمون هم....
گفت کمین کردن بی هوا زدن.... مادرمون هم....
تو روضهی حضرت زهرایی.....😭
مسعود پیرایش
#شهید_محمد_رحیمیان
@yalasaratnet
@hajmasoudpirayesh
🚩کاروان بزرگ خودرویی 🚙🚗
💠 بیعت با امام به عشق ایران
🔻قدردانی و تشکر از استقامت مردم دلیر خمین
ویژه برنامه روز جمهوری اسلامی 🇮🇷🇮🇷
زمان: چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
تجمع ساعت ۸:۳۰
حرکت رأس ساعت ۹ صبح
مکان تجمع اولیه: گلزار شهدای اراک
🔰نکات قابل توجه در این کاروان خودرویی :
🔹حرکت خودروها (پس از توجیه و توضیحات )رأس ساعت ۹ صبح خواهد بود.
🔹پیش بینی کافی بودن سوخت خودرو برای مسیر رفت و برگشت
🔹همراه داشتن پرچم (هر چه بیشتر بهتر)
🔹همراه داشتن چاشت و پذیرایی(هر خودرو، یکموکب خانوادگی)
🔹نصب پوستر مناسب در خودرو
🔹پیشبینی استفاده از نواهای حماسی در مسیر
🔹مسیر رفت بهصورت کاروانی است و برنامه تا پایان مراسم ویژه در بیت تاریخی امام راحل(ره) ادامه دارد.
─┅═🇮🇷 💠 🇮🇷═┅─
#فرهنگ_اراک
@farhang_arak
https://eitaa.com/joinchat/3492216849C6e1424eaac
🇮🇷
میگفت:
شهید، حواسش جمع هست
اصلا چون حواسش جمع هست،
شهید میشه، شاهد میشه، قله میشه
مـیـشــــــه بـهـش نـگـاه کــــرد و رفـت بـالا...!
آقا جان؛ شما هستی بینمون!
هنوزم هستی و داری نگامون میکنی
هنوزم هستی و داری دعـــامـون میکنی...
________🌱🇮🇷________
#فرهنگ_اراک
@farhang_arak
https://eitaa.com/joinchat/3492216849C6e1424eaac
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌧
انگار که یک شهر، پیمبر شده باشد
نازل شده این مرتبه قرآن به خیابان...
#کف_خیابون اراک میدان شهدا
ـ ۱۴۰۵/۰۱/۱۱
________☔️🇮🇷________
#فرهنگ_اراک
@farhang_arak
https://eitaa.com/joinchat/3492216849C6e1424eaac
🇮🇷
#ارسالی_مخاطب
سلام خواستم از همدلی و مهربونی مردم عزیز اراک براتون بگم:
دیشب با این حال که حتی بارون تبدیل به برف شده بود مردم میدون خالی نکردن و پای کار انقلابشون در کنار رزمنده های پشت لانچرها ایستاده بودند،میون جمعیت پیرمردی که نه نظامی بود نه سپاهی پلاستیک توزیع میکرد که زیر بارون خیس نشیم، یا وقتی برنامه تموم شد و من منتظر بودم که بیان سراغم رانندهای رو دیدم که دنبال مسافری که وسیله نداره به صورت رایگان به مقصد برسونه ، خواستم بگم که این حس انسان دوستی و وطن دوستی هست که ایران و ایرانی رو تو کل جهان خاص میکنه پس زنده باد جمهوری اسلامی ایران✊♥️
۱۲ فروردین مبارک🇮🇷
#اراک_میدان_شهدا
________☔️🇮🇷________
#فرهنگ_اراک
@farhang_arak
https://eitaa.com/joinchat/3492216849C6e1424eaac
فرهنگ اراک 🇮🇷
🇮🇷 #ارسالی_مخاطب سلام خواستم از همدلی و مهربونی مردم عزیز اراک براتون بگم: دیشب با این حال که حتی ب
🇮🇷
شمایی که این شبها میای توی خیابون،
پرچم دست میگیری و شعار میدی
شـایـد خـودت نـدونـی، امـا داری
از خــیـــمــهی رســـــــولالله
مـحـافـظـت مـیکـنـی
خداقوت رزمنده
گوشه ای از حسینیه جایی مشرف به تابوت ایستادم و مضطرب صحنه ای که می خواست تا لحظاتی دیگر در قاب چشمانم نقش ببندد.
بی اختیار تصاویری از فیلم هایی که دیده بودم در ذهنم مرور می شد.
صحنه ای از ورود مادری قد خمیده از داغ فرزند با زانوانی لرزان و همراهانی که زیر بازوان مادر را گرفته اند تا مبادا بی هوا زمین بخورد و در انتها شیون و ناله ای جانسوز در لحظه ی وصال فرزند که بغض فروخورده ی جمع را به یک باره درهم می شکند.
در دالان همین تصورات تاب می خوردم که به ناگاه در میان نوری قرمز که به دیوارهای کاه گلی حسینیه پاشیده شده بود، بانویی بلند قامت، با چهره ای آمیخته از غم و حماسه ظاهر شد .
در حالی که دست بر سینه داشت و زمزمه ای بر لب، آرام ولی قاطع قدم بر می داشت .قدم هایی که روی تک تک کلیشه های ذهنیم، محکم کوبیده میشد .
کنار تابوت خم شد و چوب خشک تابوت را گرم در آغوشش گرفت.
برای لحظاتی حسینیه در سکوتی عمیق فرو رفت و تنها صدایی که شنیده میشد نفس هایی بود که میان بغض و اشک گیر کرده بودند.
مادر سر بر شانه ی تابوت گذاشت و مشغول نجوا با پسر شد.
حاضران که گویی حالا با مادر قرار گرفته اند پروانه وار دور تا دور تابوت نشستند.
روضه ی حزن انگیز مداحی جوان ،فضای حسینه را جان تازه ای بخشید.
من نیز جایی در نزدیکی مادر نشستم.نمی خواستم حتی لحظه ای از آنچه می گذشت از قاب چشمانم بیرون بماند.
مادر در تمام مدت روضه چنان با دست پرچم سه رنگ روی تابوت را نوازش میکرد که گویی با سرانگشتانش بر پیکر بی جان و سوخته ی پسر بوسه میزند .
همین طور که نگاهم حرکت دست مادر را دنبال میکرد نوری از گوشه ی دست دیگرش که روی تابوت میخ شده بود توجهم را جلب کرد . تلفن همراه با صفحه روشن که نامی بر روی آن نقش بسته بود.
گویی نفر سومی، در میان گفتگو های درگوشی مادر و پسر حضور داشت.
همان لحظه مادر با صدای خادم حسینیه که ساعت پایان برنامه را اعلام کرد از جا برخاست، گوشی را به صورتش نزدیک کرد و گفت : «حدیث جان محمد سرافرازم کرد ، همیشه به حرفم گوش میداد، این بار هم مثل همیشه .... ممنونم از محمد. رو سفیدم کرد »
رازی در میان بود که هر چه بود به این لحظه ختم میشد، چیزی از جنس قول و قرار ....
همان طور که مادر از تابوت دور می شد،نگاهمان برای لحظه ای در هم قفل شد، خواستم چیزی بگویم که خودش پیش دستی کرد، انگار که تمام ذهن مرا خوانده باشد،رو به من و همه ی کسانی که مات تماشا بودند گفت :«عروسم حدیث پشت خطه ...اهوازه ...نرسیده بیاد»
در همان لحظه صدای بغض آلودی از میان جمع برخاست«بیچاره حدیث، خیلی گناه داره» صاحب صدا، عروس بزرگتر خانواده بود که وجودش برای حدیث تازه عقد کرده ی اهوازی، آتش گرفته بود، برای دختر کم سن و سالی که هنوز حضورش در بین خانواده بوی تازگی می داد، درست مانند نوزادی که تازه به جمع خانواده پیوسته بود تا جای خالی عمو محمد کم تر دل مادربزرگ را برنجاند .
محمد ...
محمد رحیمیان ، نامی که با اولین نگاهم بر تابوت به آن گره خورد و وصفی کوتاه که قبل از ورودم به حسینه شهدای گمنام که این روز ها معراج شهدای شهر شده شنیده بودم.
«خلبان نیروی هوایی ارتش که در آسمان اهواز حماسه آفریده بود و پهبادی از دشمن را به خاک نشانده بود» .
همین چند جمله ی کوتاه کافی بود برای اینکه مرا در نهمین روز از تعطیلات سال جدید به سرعت از دل خیابان های شلوغ شهر به اینجا بکشاند و احترامی عمیق را نسبت به او در دلم بنشاند.
برای لحظاتی، در میان ازدحام جمعیت حاضر، مادر شهید را گم کردم.
گمان بردم او را به سرعت به خودرویی رسانیده اند تا زودتر از فشار این لحظات سخت رها شود.
اما سر که چرخاندم ،او را در گوشه ی خیابان جلوی حسینیه یافتم که آرام و متین در حال تشکر و بدرقه ی اقوام و آشنایان بود.
مثل پایان همه مهمانی ها ....
شاید به خیالش، مهمانی عروسی محمد است ، که همه بساطش را هم آماده کرده بود ...
پس از بدرقه ی تمام مهمانان ، بی هیاهو ، سوار بر ماشین از حسینیه دور شد.
و مرا همان جا میان نور کم سوی چراغ برق خیابان، در کنار تصویری که از یک مادر شهید برایم ساخته بود تنها گذاشت...
تصویری که تا این لحظه، تمام وجودم برایش مرثیه خوان است .
مرثیه ای
در رثای چشمی که در تمام مدت وداع لحظه ای بارانی نشد، نمی دانم اشکی نداشت یا نمی خواست داشته باشد
در رثای شانه ای نحیف که باید استوار می بودند تا تکیه گاه تازه عروسش باشد ؟
در رثای میزبان مجلس وداعی که تمام صحنه را با «ما رایت الا جمیلا» آراسته کرده بود تا زمزمه ی تلخ «عاقبت در نظام بودن همین است» در نطفه خاموش شود .
و در رثای شکوه حزن انگیز مادری که تمام بی تابی زنانه اش را در دل خفه کرده بود تا صدای مردانگی پسرش در غوغای بی تفاوتی عده ای گم نشود ....
م.اسفند
─┅═🇮🇷 💠 🇮🇷═┅─
#فرهنگ_اراک
@farhang_arak
https://eitaa.com/joinchat/3492216849C6e1424eaac