@Ostad_Shojae1_1090663523.mp3
زمان:
حجم:
10.74M
#ارتباط_موفق ۳۷
▪️کسانی که پر از عیوب و آلودگیهای روحیاَند؛ دائماً از عینکِ همان عیوب، دیگران را میبینند و قضاوت میکنند.
بیراه نگفتهاند؛ کافر همه را به کیش خود پندارد!
🔥بیاعتمادی به دیگران، نشانهی بیماری شدید نفس، و کاهش دهندهی قدرت جذب انسان است.
#استاد_شجاعی 🎤
#استاد_پناهیان
#رسانه_ی_تنهامسیر
لینک کانال ۱۵ تا ۲۱ سال جهت نشر🔰
✿○○••••••══
@farzandetanhamasiry15_21
═══••••••○○✿
🔚4144🔜
رسانه (۱۵ تا ۲۱ سالگی)
🔶 ضمن اینکه سعی کنید قسمت بالای سینه تون باد نکنه بلکه فقط قسمت شکم با تنفس بالا بیاد. 👈 فقط باید حو
#کنترل_ذهن برای #تقرب ۱۵
🔷عرض کردیم که خوبه انسان به طور مداوم تمریناتی رو برای کنترل ذهنش انجام بده.
💢خیلی از افراد وقتی تمرینات رو انجام میدن احساس میکنن که واقعا نمیتونن تمرکز پیدا کنن
⭕️یا خیلی از افراد تلاش زیادی برای ترک گناه میکنن ولی نمیتونن
اینجا یه نکته مهم وجود داره که باید دقت بشه
🔹 ببینید برای خداوند متعال، #فرایند خیلی مهم تر از #نتیجه هست
تلاش و زحمتی که انسان برای رسیدن به خدا میکنه خییییلی مهم تر از نتیجه ایه که به دست میاد.
🔵 یعنی ممکنه یه نفر صدها جلد کتاب بنویسه یا هزاران مدرسه بسازه و کار خیر انجام بده ولی در روز قیامت در کنار کسی قرار بگیره که توی عمرش فقط هزار تومن صدقه داده.
چون اون دومیه تمام تلاشش رو کرده و نهایتا همین شده.
💢 ممکنه یه نفر هر کاری کنه نتونه برای نماز شب بلند بشه
ولی درجش روز قیامت از کسی که هر شب برای نماز شب بلند میشده بالاتر باشه.
🔶 ممکنه یه نفر روزی صد تا فحش هم بده ولی مقامش از کسی که ماهی یه دونه فحش میده بالاتر بره.
برای خدا این مهمه که انسان چقدر تلاش میکنه، همین.
✅ چون مثلا اونی که روزی صد تا فحش داده، میتونسته 200 تا فحش بده ولی توی صدموردش جلوی خودش رو گرفته و برای مبارزه با نفس تلاش کرده
⭕️ اما اونی که ماهی یه دونه فحش میده خیلی راحت میتونسته که جلوی خودش رو بگیره و همون یه فحش رو هم نده! ولی جلوی خودش رو نگرفته.
😒
💢مثلا افرادی که طبع #صفراوی دارن به طور طبیعی زود #عصبی میشن، ولی افرادی که #بلغمی هستن به این راحتیا عصبی نمیشن
👈 اونوقت روز قیامت اگه یه بلغمی به خدا بگه خدایا دیدی من عصبی نشدم توی فلان اتفاقات!🙃
🔵 خداوند میفرماید خب تو هنری نکردی! تو کلا عرضه ی عصبی شدن رو نداشتی معلومه که عصبی هم نمیشدی! پس ثواب خاصی هم نداری.
👈 ولی کسی که طبع صفراوی داشته باشه روز قیامت میاد با شرمندگی میگه خدایا ببخشید که من روزی ده بار عصبی شدم...
✔️ خداوند میفرماید نه عزیز دلم... اتفاقا من میخوام بهت ثواب فراوانی بدم...❤️
درسته که تو روزی ده بار عصبی میشدی ولی من دیدم که چند بارش رو هم "به خاطر من" از هوای نفست گذشتی و تلاش کردی که عصبی نشی
آفرین به تو...💞
#کنترل_ذهن
#پای_درس_استاد
#درس_پونزدهم
#قسمت_اول
#میلادحضرت_معصومه_س_و_روز_دخترمبارک
🤗🌸
#رسانه_ی_تنهامسیر
لینک کانال ۱۵ تا ۲۱ سال جهت نشر🔰
✿○○••••••══
@farzandetanhamasiry15_21
═══••••••○○✿
🔚4145🔜
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🌸اولین قدم برای موفقیت در همه
مراحل زندگی خوووودتی...
تصمیم بگیر که از امروز
آیندهات رو بسازی
پیش بسوی یه شروع روزی عااالی👌
.
رسانه (۱۵ تا ۲۱ سالگی)
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس #پارت231 آرش باعصبانیت گفت: –این کارهای خطرناک چیه اینا می کنن. سرعت ماشی
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس
#پارت232
آرش با گوشیاش در حال صحبت کردن بود.
–داداش من می گرفتم دیگه.
بعدنگاهی به من انداخت وگفت:
–آره می خوره، نه بابا می خوره دوست داره...باشه.
آرش روبه مادرش کردکه در آشپزخانه بودوگفت:
–مامان کیارش داره غذا می گیره ها چیزی آماده نکنی.
–خدا خیرش بده، بعدنگاهی به ساعت انداخت. نچ، نچ، ساعت نزدیک پنجه، مژگان الان ضعف کرد.
می دانستم کیارش از آرش درمورد من پرسیده که غذایی راکه می خواهد بخرد دوست دارم یانه...برای همین قند توی دلم آب شد. به نظرم او هم مثل آرش مهربان است. فقط به قول آرش استرس کاری و مسائل دیگر مانع از بروزش میشود.
بالاخره کیارش امد و با بازکردن غذاها همه دورمیزجمع شدیم، جزمژگان، واقعاگرسنه بودم، یکی از ظرفها از بقیه بزرگتر بود، کیارش آن را برداشت و نزدیک مادرش گذاشت.
–این برگه، برای مژگان گرفتم، صداش کن بیادبخوره.
بیچاره مادر آرش چند بار از مژگان خواست که سر میز بیاید. ولی مژگان که روی کاناپه درازکشیده بودگفت گرسنه نیستم ونیامد.
"اَه اینقدربدم میاد، پاشوبیابزارماهم غذامون رو بخوریم دیگه."
من نتوانستم دست به غذاببرم چون جز آرش کسی شروع نکرده بود. آرش قاشق چنگالش را در ظرفش رها کرد وگفت:
–مژگان بیا بزارماهم با آرامش غذامون روبخوریم دیگه...
–مژگان بلندشدراه افتادطرف اتاق.
–اصلامن میرم توی اتاق شما راحت باشید.
آرش بلندشد و جلویش را گرفت و همانطور که هدایتش می کرد به طرف میزگفت:
–توبیا الان غذا بخوریم بعدش می شینیم با کیارش صحبت می کنیم هرچی تو بگی همونه، باشه؟...باورکن دارم از گشنگی پس میوفتم.
بالاخره مژگان خانم کوتا امد و تشریف آورد. انگارفقط حرف آرش را قبول داشت.
در سکوت غذا خوردیم وصدای زنگ تلفن کیارش این سکوت را شکست.
همین که شماره را دید اخم هایش به هم گره خورد. زیرلب غرغری زد و فوری گوشی را برداشت و به طرف اتاق آرش رفت.
مژگان به آرش نگاه کرد.
–می بینی، جدیدا همینجوریه ها...
صدای داد و بیدا کیارش که می گفت شماهیچ غلطی نمی تونید بکنید باعث شدمژگان دیگر ادامه ندهد.
همه گوش تیز کرده بودیم ببینیم کیارش چی میگوید.
–من روتهدید می کنی، میرم ازت شکایت می کنم...
کمکم صدایش ضعیفترشد، فکرکنم وارد بالکن شد تا اگر حرف نامربوطی زد شنیده نشود.
ولی باز هم صدایش میآمد. البته دیگر واضح نبود ولی معلوم بودکه بالحن خیلی تند و عصبی، باکسی که پشت خط است حرف میزند.
مادر آرش آهی کشید و نگاهی به آرش انداخت.
–مادرپاشو برو نزار اینقدر حرص بخوره خدایی نکرده سکته می کنه، دلم برای مادرشوهرمم می سوخت، بیچاره هر چقدر تلاش میکرد خانه آرامش داشته باشد باز یک جای کار میانگید. مژگان پوفی کرد و رو به آرش گفت:
–اصلا اگه اون به گفتهی خودش این بچه براش مهمه، نباید اینقدر استرس به من بده. میدونی از وقتی راه افتادیم چند بار اینجوری با این لحن با کسی که پشت خطه حرف زده؟ نمیتونه اصلا گوشیش رو خاموش کنه؟
آرش نوچی کرد و بلند و به طرف اتاق رفت.
نیم ساعتی آنجا ماند و با کیارش صحبت کرد. نمی دانم با کیارش چه می گفتند...دلم می خواست زودتربیاید و من را به خانهمان برساند. مژگانم حوصله اش سررفته بود، بالاخره بلند شد و او هم به داخل اتاق رفت.
بعد از چند دقیقه که هر سه بیرون امدند مژگان دیگر آن عصبانیت قبل را نداشت، آرش وکیارش هم غرق فکربودند. احساس کردم کمی هم رنگ پریده به نظر میآیند.
مادر آرش که کارش در آشپزخانه تمام شده بود، نگاهی به آنها انداخت وپرسید؟
–چیزی شده؟
–کیارش لبخند زورکی زد.
–هیچی، داشتیم بامژگان حرف می زدیم، دیگه ما میریم خونه، کاری نداری مامان؟
مادرش باتعجب نگاهی به مژگان کرد و لب زد:
–آشتی کردید؟
–ما که قهر نبودیم مامان جان، فقط من زودقضاوت کردم، بعد هم مادرشوهرم را بوسید و از او بابت رفتارش عذرخواهی کرد. بیچاره مادرشوهرم ازتغییر رفتارناگهانی مژگان ماتش برده بود.
"من آخر نفهمیدم قهر کردن یعنی چی؟طرف نمیخواد سربه تن شوهرش باشه محل بهش نمیزاره، از ماشینش وسط جاده پیاده میشه بعد میگه قهره نبوده، احتمالا معنی کلمه ی قهر توی لغت نامهی دهخدا تغییرکرده و من خبر ندارم."
بعداز رفتن آنها از آرش خواستم من را هم به خانهمان ببرد.
✍#بهقلملیلافتحیپور
#ادامهدارد...