eitaa logo
مرکز اردویی تربیتی فصل نو نسل نو
5.2هزار دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
984 ویدیو
69 فایل
🔥مرکز اردویی تربیتی فصل نو نسل نو 🔺آیدی رزرو اردویی @fasle_no1400 09114439470 🔺ادمین و تبلیغات کانال @admin_fasle_no
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 هوای خواب ندارد دلی که کرده هوایت -------------------🕊 حانیه به محض اینکه وارد خانه ی فاطمه شدم ، توجهم به چهره های عصبی ساجده و فاطمه جلب شد. -:《سلام علیکم》 فاطمه سر شوخی را با لحن دلخورش باز کرد:《 علیکم السلام. ساجده یه بز ور دار بیار بزنم زمین. اولیاحضرت بالاخره اومد! نمیخواستی بیای؟!》 -:《حامد نمیذاشت . هی میگفت از درس عقب میمونی و اینا. از دیشب تا حالا دارم زور میزنم راضی شه.》 ساجده:《یعنی چه؟ مادر و پدرت که راضی هستن. نقش برادرت چیه دقیقا؟》 -:《میره به مامانم میگه این درس نمیخونه و از این حرفا.》 ساجده:《 ادم قبل از انجام کاری فکر میکنه که درسته یا غلط. تو که برنامه ریزی کردی و میدونی که هم به درست میرسی و هم به این کار ، پس نباید برات مهم باشه برادرت چی میگه. برادرت هم اگه اینو میگه یا واقعا نمیشناستت یا ، اوم... نمیدونم!》 وارد اتاق شدیم. طبق معمول روی تخت کنار هم لم دادیم. به ترتیب صندلی هایمان در مدرسه نشستیم. از سمت راست ساجده ، بعد من و بعد فاطمه. -:《برنامت چیه حالا؟》 چشمان ساجده درخشید. انگار منتظر همین سوال بود. اشتیاق و هیجان چشم هایش در لحنش هم پیدا بود. ساجده:《 آها! هی...! آره! آره! خودشه.》 فاطمه:《زیرلفظی بدم؟!》 ساجده:《هی افکارم درگیر بود که اول از کدوم شروع کنیم، اما الان انگار میدونم. از تو شروع میکنیم حانی!》 -:《چیو میخوای از من شروع کنی؟》 فاطمه:《لابد جنگو! باید عادتت بدم به دیدن ژانرای دیگه. اینقدر جنگی دیدی که میترسم ازت!》 ساجده :《الان منو بیخیال. از چند روز قبل دارم تحقیق میکنم.》 بلند شد و به طرف میز رفت. همانطور که کاغذ لول شده ایی را باز میکرد به حرف هایش ادامه داد. ساجده:《ببینین نقشه مو. حساب شده و دقیق. تصمیم گرفتم از خود حاج قاسم بپرسم که چجوری تو محل به بقیه معرفی کنیمش و اونم راهو نشونم داد.》 نگاه های گنگ من و فاطمه گواه این بود که هیچی نفهمیدیم. ساجده:《تصمیم گرفتم از حاج قاسم شروع کنم تا به خودش برسم. ویژگی هاشونو نوشتم و دسته بندی کردم. بعد گفتم خب چطوری باید اینا رو به بقیه انتقال بدم تا هم خودم و هم بقیه اون ویژگی ها رو در خودشون به وجود بیارن و بهش برسن.》 فاطمه:《بزن دست قشنگه رو!》 ساجده را تشویق کردیم و او هم تعظیم کرد. بعد صدایش را مثل مجری های رادیو تغییر داد و گفت. ساجده:《الان فقط باید یه کار کنیم و اون اینه که اجرا کنیم. قدم به قدم میریم جلو و هر روز یه حرکت تازه میزنیم!》 -:《خب ارتباط اینا به من چیه؟ گفته بودی از من شروع میکنی. من جوونم! آرزو دارم!》 ساجده:《یکی از ویژگی های حاج قاسم بصیرت بوده. یعنی میدونسته چی درسته و بهش عمل میکرده. نمیزاشته کسی نظرشو عوض کنه. یادته بهت گفتم تو وقتی میدونی یه کاری درسته و خانوادت هم میگت درسته، دیگه نباید به حرف برادرت توجه کنی؟ خب اینم همینه! رهبری تو یکی از خطبه ها... بزار ببینم... اها ! مورخ ۹۸/۸/۸ گفتن که آدم بی بصیرت مثل آدم نابیناست. نمیخوام بگم برادرت دشمنته. نه اصلا! اما نباید نظرتو عوض کنی. بهش نشون بده که میتونی. 》 -:《اوهوم.... . جمله خیلی سنگین بود. سه روز سکوت!》 فاطمه:《 خب الان باید چیکار کنیم؟》 ساجده:《ماموریت ها اینطوریه که : اول از همه باید درمورد نقش شهید سلیمانی در منطقه بحث کنیم. دوم باید درمورد سلیمانی های گام دوم و بیانیه ی ۹ دی صحبت و تحقیق کنیم و نشر بدیم به طریقه های ممکن. سوم هم اینکه وصیت نامه ی حاج قاسم رو گروهی بخونیم و در مورد ولایت فقیه و استکبار ستیزی و دشمن شناسی هم اطلاعات جمع و جور کنیم. 》 -:《داداشم و دوستاش هم باید کمک کنن. به اونا هم میگم. فکر از ما اما عمل شریکی.》 فاطمه:《 اره. خدایی این همه کار از ما بر نمیاد.》 این داستان ادامه دارد... 🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊 ____________________ 🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار 🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
دلنوشته برای سردار.m4a
6.42M
🔻بخشی از وصیت نامه سردار سلیمانی 🔵ارسالی از سلیمانیِ گام دومی: خانم زهرا باب الله زاده 🙏🌷 ✴️ بصیرت و مکتب حاج قاسم _____________________ 🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار 🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیاد سردار ... ما ملت امام حسینیم سردار عزیز ... 📱ارسالی از : امیر علی حسنی خوشبخت 🌷 ________________ 🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار 🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
🌙 با توبه مقاومتت رو تو بحرانها زیاد کن✌️ ________ 🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار 🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
46.31M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای یه یار خوبِ امام شدن کافیه ویژگی های خوب رو تمرین کنیم...مثل ایستادگی و مقاومت... 🎧 باصدای: آقای علیرضا عزیزیان🌹 __________________ 🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار 🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
36.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ بخشی از وصیت نامه شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی خطاب به برادران وخواهران ایرانی🇮🇷 🎤گوینده: 🌷 ✴️بصیرت و‌مکتب حاج قاسم ______________ 🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار 🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
8.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معرفی یه کتاب خوب 📖😉 ⬅️ ذوالفقار 📌با تلاش نوجوانان کتابخانه شهدای علی آباد __________ 🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار 🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
35.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⬅️آیا استفاده و بهره گیری از نیروی جوان به این معنی هست که باتجربه ها رو از عرصه کنار بگذاریم؟ ۱۹/۱۰/۹۹ _____________________ 🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار 🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
📌 چی بود؟ ⬅️سالروز قیام مردم قم در ۱۹ دی _________________ 🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار 🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
⬅️تو‌جذب آدمها به تشکیلات و گروهت مشکل داری؟ نمیدونی چطور اونهارو با خودت همراه کنی؟ 📌با ماهمراه باش با سری عکس نوشتهای ، _____________ 🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار 🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
⬅️سری پستهای «« »» رسم رهبری رو از شهید مجتبی سیفی یاد میگیریم که همه جوره به فکر نیروهاش بود و ... ✴️ قسمت اول: ۲ __________________ 🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار 🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
مرکز اردویی تربیتی فصل نو نسل نو
🔰 #داستان هوای خواب ندارد دلی که کرده هوایت -------------------🕊 حانیه به محض اینکه وارد خانه ی فا
عطر شان میماند اما خودشان نه؛ آدم ها را میگویم🍃🍂 رادین: به لطف ذهن فعال دختر های محله، امسال بی برنامه نبودیم. البته قرار شده بود که ما هم در بخش برنامه ریزی و پژوهش کمک شان کنیم. کار های نشر هم که شریکی انجام میشد. تلفنم را برداشتم و بعد از هماهنگی با حسین به فتوکپی شان رفتم. عکس ها ، پوستر ها و هر چه میخواستیم آماده شده بود. خیلی هم شیک و مجلسی! حسین:《کارا خیلی زیاده و ممکنه دست تنها تا شب طول بکشه. قرار شد خودم باهات بیام که دوتایی زودتر تمومش کنیم.》 رادین:《تشکر.😍😍》 حسین :《بجنب! کلی کار داریم پسر شب شد!》 از شیب اول محل بالا رفتیم که موبایل حسین زنگ خورد. حسین:《داداش لطفا جواب بده و بزار زیر گوشم.》 شماره را پل ارتباطی ذخیره کرده بود. کنجکاو شدم اما به روی خودم نیاوردم و جواب دادم. صدای حامد بلند شد:《همه چی رو به راهه؟》 حسین:《اره الان با رادین داریم میریم برای نصب. تموم شد عکس میفرستم.》 حامد:《باشه. خدا به همراه تون.》 حسین:《خدا حافظ》 کمی جلوتر رفتیم. از اول محل هر جا که خیلی تو چشم بود ، مثل تابلوی اعلانات، دیوار های بیرونی مسجد و دیوار ها را ، با اعلامیه و پوستر و بنر پر می کردیم. پارچه ها هم آماده بود و رضا آنطرف محل داشت نصب شان میکرد و کمک نیاز داشت. همینطور که از کوچه پس کوچه ها عبور می کردیم ، به ساختمان نیمه کاره ایی رسیدیم که کارگرانش مشغول غذا خوردن بودند. خواستیم مزاحم نشویم که تعارف زدند :《بفرمایید ناهار!》 رادین:《ناهار؟ ساعت ۴ بعد از ظهره برادر! خداقوت بده بهتون.》 تشکر کردند. کمی بعد پسری هم سن و سال خودمان بود جلو آمد و با دقت به پوستر ها نگاه کرد. نگاه پرسشگرش را به سمت ما گرفت و با لحجه ی عرب پرسید:《سالگرد حاج قاسم شده؟》 حسین:《بله. داریم محل رو آماده میکنیم.》 پسر:《حاج قاسم مرد بزرگی بود. خیلی بهش مدیونیم. هم من و هم خانواده و دوستام.》 رادین:《چطور؟》 پسر:《به خاطر داعش. ما یه مزرعه گندم داشتیم تو شهر خودمون که اونجا خانوادگی کار میکردیم. داعشی های نامرد اومدن و همه چیزمونو گرفتن. خونه ، مرزعه ، امنیت، ارامش، زندگی و... حتی خانواده. 》 دستم را روی شانه ی خاکی اش گذاشتم:《متاسفم. واقعا نمیدونم باید چی بگم.》 پسر:《پدر و برادر بزرگم رو اونا کشتن و به خطر اینکه خرج خانواده ی خودم و برادر مرحومم رو بدم اومدم ایران برای کار. خدا بیامرزه! حاج قاسم باعث شد حداقل ناموسمون دستمون بمونه. 》 حسین:《خدا بهتون صبر بده. الهی که روح پدر و برادرت در آرامش باشه. راستی اسمت چیه؟》 پسر:《تشکر. بیدل هستم. شما چی؟》 رادین:《من رادینم و ایشون هم دوستم حسین جان. اگه کار داری مزاحم نمیشیم برادر.》 بیدل:《 کار امروزم تموم شد. میشه کمک تون کنم؟》 رادین:《خسته نیستی؟》 بیدل:《ما به حاج قاسم بیشتر از اینا ارادت داریم.》 حسین لبخند زد و گفت:《پس من میرم پیش رضا شماها هم اینا رو ردیف کنین.》 بیدل دست های خاکی اش را شست و با کمی آب وضو گرفت. بعد هم با گوشه ی لباسش پاک کرد. وسایل را به دستش دادم و همراه هم شروع به کار کردیم. بیدل :《خوش به حال تون که اسطوره هاتون کسانی مثل حاج قاسم هستن.》 رادین:《حاج قاسم اسطوره ی همست.》 بیدل:《البته. ایشون با همه فرق داشت. شما ایرانی ها باید به خودتون افتخار کنید که مردی از بین توت از یه روستای دور افتاده، با تلاش و مجاهدت و خودسازی، به چهره ی درخشان و قهرمان امت اسلامی تبدیل میشه. حاج قاسم هم در زمان زنده بودن و هم با شهادتش استکبار رو شکست داد. دیدی که تو عراق و سوریه با وجودش آمریکا کاری از پیش نبرد.》 رادین:《دمت گرم خیلی خوب گفتی.》 بیدل:《شهید والامقام...حیف که دیگه نیست پیش مون.》 رادین:《نه اینو نگو. درقران داریم که شهدا در زمان زنده بودن با جسم شون الگو هستن و بعد از مرگ با معنویت شون. حاج قاسم هم هست بین ما. ما همه فرزندان ایشون هستیم. ما که بهشون ارادت داریم اگه یه کم دقت کنیم میتونیم ایشون رو در کنار خودمون حس کنیم.》 بیدل:《چجوری؟》 رادین:《وقتی یکیو عمیقا دوست داشته باشی، کم کم شبیهش میشی. اینطوری میتونی حسش کنی؛ تو اعمالت ، تو زندگیت!》 لبخند شیرینی روی صورت خسته ی بیدل نقش بست. کار پوستر ها تقریبا تمام شده بود. موبایلم زنگ خورد. حامد بود و یا به عبارتی:( آقای پل ارتباطی!) رادین:《 سلام . جانم داداش؟》 حامد:《سلام . ساجده خانم گفته مورد بعدی درمورد ویژگی شهادت حاج قاسم هست. البته چون امتحان ریاضی دارن قرار شده ما که امتحان زبان داریم محتواها رو آماده کنیم. ببینم چه میکنی!》 چشمانم برق زد و خیره به بیدل نگاه کردم🤩🤩🤩 حامد:《الو... رفتی؟》 رادین:《خیالت تخت داداش. یه مصاحبه برات میارم ماه!》 این داستان ادامه دارد... 🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊 🔰 ____________________ 🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار 🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e