eitaa logo
هیأت خواهران فاطمیون تهران
2.1هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
6.9هزار ویدیو
92 فایل
هیئت خواهران فاطمیون ارتباط @fatemiioon ✅دفترشعر#گهر @daftaresher110 ✅کلیپهای کوتاه @cilip_f ✅آرشیو صوت @arshivesout ✅خانواده و تربیت @kanevadevtarbiat اخبار @fatemiioonakhbar صفحه آپارات https://www.aparat.com/fatemiioon135 فروشگاه @f_fatemiioon
مشاهده در ایتا
دانلود
هیأت خواهران فاطمیون تهران
داستان واقعی👇👇👇 #رمان #فرار_از_جهنم نویسنده: #شهیدسیدطاهاایمانی #داستان_واقعی #فرار_از_جهنم قسمت
داستان واقعی👇👇👇 نویسنده: قسمت چهل و یکم: جوجه مواد فروش هنوز از مدرسه زیاد دور نشده بودیم که چشمم به چند تا جوون هجده، نوزده ساله خورد ... با همون نگاه اول فهمیدم واسطه مواد دبیرستانی هستن ... . زدم بغل و بهش گفتم پیاده شو ... رفتیم جلو ... . - هی، شما جوجه مواد فروش‌ها ... . با ژست خاصی اومدن جلو ... جوجه مواد فروش؟ ... با ما بودی خوشگله؟ ... - از بچه‌های جیسون هستید یا وانر ؟ ... . . یه تکانی به خودش داد ... با حالت خاصی سرش رو آورد جلو و گفت ... به تو چه؟ ... . جمله‌اش تمام نشده بود، لگدم رو بلند کردم و کوبیدم وسط سینه‌اش ... نقش زمین شد ... . دومی چاقو کشید ... منم اسلحه رو از سر کمرم کشیدم ... . . - هی مرد ... هی ... آروم باش ... خودت رو کنترل کن ... ما از بچه‌های وانر هستیم ... . . همین طور که از پشت، یقه احد محکم توی دستم بود ... کشیدمش جلو ... تازه متوجهش شدن ... به وانر بگید استنلی بوگان سلام رسوند ... گفت اگر ببینم یا بفهمم هر جای این شهر، هر کسی، حتی از یه گروه دیگه ... به این احمق مواد فروخته باشه ... من همون شب، اول از همه دخل تو رو میارم ... ادامه دارد... https://eitaa.com/fatemiioon135
هیأت خواهران فاطمیون تهران
داستان واقعی👇👇👇 #رمان #فرار_از_جهنم نویسنده: #شهیدسیدطاهاایمانی #داستان_واقعی #فرار_از_جهنم قسمت
داستان واقعی👇👇👇 نویسنده: قسمت چهل دوم: نمی‌کشمت سوار ماشین که شدیم، زل زده بود به من ... . - به چی زل زدی؟ ... - جمله‌ای که چند لحظه قبل گفتی ... یعنی قصد کشتن من رو نداری؟ ... . محکم و با عصبانیت بهش چشم غره رفتم ... من هرچی باشم و هر کار کرده باشم تا حالا کسی رو نکشتم ... تا مجبور هم نشم نمی‌کشم ... تو هم اگر می‌خوای صحیح و سالم برگردی و آدم دیگه‌ای هم آسیب نبینه بهتره هر چی می‌گم گوش کنی ... و الا هیچی رو تضمین نمی‌کنم... حتی زنده برگشتن تو رو ... . . بردمش کافه ... . - من لیموناد می‌خورم ... تو چی می‌خوری؟ ... یه نگاه بهش انداختم و گفتم ... فکر الکل رو از سرت بیرون کن ... هم زیر سن قانونی هستی؛ هم باید تا آخر، کل هوش و حواست پیش من باشه ... . . منتظر بودم و به ساعتم نگاه می‌کردم که سر و کله‌شون پیدا شد ... ای ول استنلی، زمان بندیت عین همیشه عالیه... . . پاشون رو که گذاشتن داخل، نفسش برید ... رنگش شد عین گچ ... سرم رو بردم نزدکیش ... به نفعته کنارم بمونی و جم نخوری بچه ... یکی مردونه روی شونه‌اش زدم و بلند شدم ... . . یکی یکی از در کافه میومدن تو ... . - هی بچه‌ها ببینید کی اینجاست؟ ... چطوری مرد؟ ... . یکی از گنگ‌های موتور سواری بود که با هم ارتباط داشتیم ... ادامه دارد... https://eitaa.com/fatemiioon135
هیأت خواهران فاطمیون تهران
داستان واقعی👇👇👇 #رمان #فرار_از_جهنم نویسنده: #شهیدسیدطاهاایمانی #داستان_واقعی #فرار_از_جهنم قسمت
داستان واقعی👇👇👇 نویسنده: قسمت چهل سوم: قول شرف تمام مدتی که ما با هم حرف می‌زدیم عین جوجه‌ها که به مادرشون می‌چسبن ... چسبیده بود به من ... . - هی استنلی، این بچه کیه دنبالت خودت راه انداختی؟ ... پرستار کودک شدی؟ ... . و همه زدن زیر خنده ... یکی شون یه قدم رفت سمتش ... خودش رو جمع کرد و کشید سمت من ... . . - اوه ... چه سوسول و پاستوریزه است ... اینو از کجای شهر آوردی؟ ... . - امانته بچه‌ها ... سر به سرش نزارید ... قول شرف دادم سالم برگردونمش ... تمام تیکه‌هاش، سر هم ... . همه دوباره خندیدن ... باشه، مرد ... قول تو قول ماست ... اونم از احد دور شد ... . . از کافه که اومدیم بیرون ... خودش با عجله پرید توی ماشین... می‌شد صدای نفس نفس زدنش رو شنید ... . . - این‌ها یکی از گنگ‌های بزرگ موتورسوارن ... اون قدر قوی هستن که پلیسم جرات نمی‌کنه بره سمت شون ... البته زیاد دست به اسلحه نمی‌شن ... یعنی کسی جرات نمی‌کنه باهاشون در بیوفته ... این ۶۰ تا رو هم که دیدی رده بالاهاشون بودن ... . . - منظورت چی بود؟ ... یه تیکه، سر هم ... . سوالش از سر ترس شدید بود ... جوابش رو ندادم ... جوابش اصلا چیزی نبود که اون بچه نازپرورده توان تحملش رو داشته باشه ... ادامه دارد... https://eitaa.com/fatemiioon135
۲۰۲۲۱۱۱۷۰۰۴۶۲۷.mp3
4.17M
سلام حالمون خیلی بده خانم اسدیان حال تربیت بچه هامونم نداریم.دلهره و ناامیدی و نگرانی.غصه و درد هر روز شهدایی که میبینیم.بچه و کودکی که بی گناه شهید میشه دردناکه.تورو خدا برای قوت و امیدواری خیلی ها مثل من پیامی ویدیویی خبرهای امیدوارکننده از نظام و قدرتمون بزارید یه کم قوت و روحیه بگیریم.خدا خیرتون بده https://eitaa.com/fatemiioon135
13.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 حرف زدن شیر آب با پیرمرد! 🔰 از خود امام رضا علیه‌السلام توی آخرالزمان مدد بگیرید که هر کس سوار کشتی اهلبیت شد نجات پیدا کرد و هر کس پیاده شد غرق شد. https://eitaa.com/fatemiioon135
18.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ رو یکی از آقا پسرهای کم سن کانال ساختن برای اینکه سرباز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بشن براشون دعا کنید. https://eitaa.com/fatemiioon135
🌀 چند کلامی با هم وطنان بختیاریَم در پی حادثه دردناک اخیر در هم ایلی های نجیب، بختیاریان غیور، چه افتخاریست برای کشورمان که مردمانی از جنس شما دارد؛ مردمانی گرانقدر که برای دشمن شمشیر برهنه اند و برای هم وطنان و هم کیشان دلی مالامال از عشق، محبت، صفا و صمیمیت دارند؛ عزیزان غیور، حادثه دردناک کام ما را بدجور تلخ کرده و جان ما را به لب رسانده؛ چرا عزیزان ما جلوی چشمانمان و در شهر خودمان اینگونه باید پرپر بشوند؟! ! کودک این سرزمین، گناهش چه بود؟! این نا امنی ها و حمله گرگ ها و کفتار ها به ایرانِ ما را قومِ ما تحمل نخواهد کرد عزیزانم عده ای در دنیا هستند که از طرفی ادعاهای دروغینِ دلسوزی آنها برای مردم ایران گوش عالم را کر کرده و‌ از طرفی ما را تحریم می کنند، برای عده ای داعشی صفت به هر طریق ممکن سلاح می فرستند و جان مردم ما را به خطر می اندازند چه خوب خودشان را در این روزها نشان دادند.. و چقدر پر رو هستند که به راحتی در رسانه ها اعلام هم می کنند قوم غیور من! ما مسیرمان روشن است.. ما به عالم اعلام می کنیم که کیان و عزتمان را به راحتی و با این عملیات های تروریستی و گونه از دست نخواهیم داد و حاضریم جان خود را برای آبادی ایران فدا کنیم.. شرافت و کیان ما قابل چشم پوشی نیست ما ستیز هستیم آری ما از نسل هستیم ✍ اصغر منجزی بختیاری https://eitaa.com/fatemiioon135
در شاهچراغ چند مهمان را کشت در زیر شکنجه آرمان جان را کشت سیراب نشد از این همه خونریزی تا ایذه رسید و بی گناهان را کشت مهدی شریفی https://eitaa.com/fatemiioon135
12.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرالزمان عاشقی است وقت دلبری گذشته است حرف عشق و عاشقی زدن مد شده ولی نگرد نیست دوره‌ای که سگ شده رفیق خانگی گرگ پاسبان گله می‌شود مادر و پدر به فکر نان و جان و ازدواج و بچه‌های بچه بوده‌اند در قدیم... "مادری" شده فدای لحظه‌های کار در ازای پول... کودکان به دست مادران خویش سقط می‌شوند... بی پدر بزرگ می‌شوند، الگویی شبیه مرد نیست... یا اگر که هست بنده‌ی تجملات همسر است... در همین زمان که عده‌ای برای جمع سکه‌ها که در نهایتش شبیه سرب داغ بر پشتشان میان قبر می‌خورد، تمام خلق را به زیر تیغ کفر می‌کشند... کودکان تازه‌ای شبیه کوه زاده می‌شوند... عده‌ای شبیه گل به پای سرزمین ما و دین بچه‌های تازه پر پر و شهید می‌شوند... این تمام قصه نیست... در میان هرم آتش و برودت عجیب آب، در بخار و ضربه‌های پشت هم سلاح‌های محکمی شبیه دشنه‌ها و تیغ‌ها برای درست می‌شود... این تمام قصه نیست... آخرالزمان عاشقی، شروع قصه‌های عاشقی ز جنس دیگریست... @daftaresher110