هدایت شده از ✨️Haamim 🎧
219.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چالش داریم🗣
شما میان یه عدد از ¹ تا ¹⁰⁰ را میگد و من از روی لیست ازتون سوال می پرسم🌝
من☆
@YASI_ssss
چنل☆
LINK:https://eitaa.com/Haamimmroor🤍❤️🔥
#Part25
حامی:رفتیم چندتا باغ تالار دیدیم که اوا یکی رو انتخاب کرد و اونجا رو رزرو کردیم
اوا خیلی خوشحال بود
از چهرش کاملا معلوم بود که رو کرد بهم
و گفت:
اوا:حامی میدونی خیلی خوشحالم
دلیلشو میدونی؟!
حامی:همیشه خوشحال باشی
چیه ؟
اوا:این که تو هستی وقتی هستی آرامش دارم
مرسی که هستی خیلی دوست دارم
حامی:با حرفای اوا قند تو دلم آب میشد وقتی حرف میزد من خیره میشدم تو چشماش چشمایی انگار یه جنگل سحر آمیز و بی انتها بود!
+منم خیلی دوست دارم
اینکه تو هم هستی برای من یه نعمته
اوا:لبخندی زدم و رفتم تو فکر
افکاراتم داد میزد که الان قراره چی بشه
سرنوشت من و حامی چی قراره بشه
فاطمه الان داره چیکار میکنه تو اون ذهن پلیدش چیا داره میگذره
از یه طرف هم نگران مامانم بودم
دارم دیوونه میشم اما .. اما ...
من یه امید دارم ته دلم که باعث میشا دنیام روشن شه اون..
اون حامیِ اون حامیِ منه ...
ادامه دارد...
نویسنده:Anita
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
#Part25 حامی:رفتیم چندتا باغ تالار دیدیم که اوا یکی رو انتخاب کرد و اونجا رو رزرو کردیم اوا خیلی خ
نویسنده:حالم از این پارت بهم خورد خیلی عاشقانه و زیادی توصیفات عاشقانه ای توش گذاشتم عوقق🗿💆🏻♀💔
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
نویسنده:حالم از این پارت بهم خورد خیلی عاشقانه و زیادی توصیفات عاشقانه ای توش گذاشتم عوقق🗿💆🏻♀💔
POV:
یارو مشکل روانی داره خودش نوشته خودشم تکذیب میکنه😅💔💆🏻♀
دیارا یه دختر مستقل و پولدار که یه روز یه تماس عجیب دریافت میکنه....
کی میدونه این دختر چی منتظرشه؟؟؟؟🤨
اگه تو هم میخوای این داستان قشنگ رو بخونی اینجا جوین شو قربونت
هدایت شده از Hadis
#Part26
آوا: رسیدیم خونه به مامانم زنگ زدم ازش حالشو پرسیدم حالش خوب نیست ولی می گفت خوبم من رفتم به حامی گفتم....
حامی: میخوای مامانتو بیار خونه...
آوا: نه میخوام سپرایزش کنم
حامی: بریم بهش سر بزنیم
آوا :خستم بزار لباس عوض کنم آرایشم پاک کنم بخوابم بعد باش
حامی:باش عشقم. هرجور که خودت صلاح می دونی
آوا : خلاصه آرایشم پاک کردم رفتم داخل اتاق حامی سر تختش دراز کشیدم بعد از 5دقیقه حامی اومد پیشم دراز کشید دستمو گرفت گفت بدنت چقدر داغه دستشو گذاشت رو پیشونی من گفت تب داری آوا پاشو ببرمت بیمارستان گفتم :نه من خوبم تو بخواب
حامی:پاشو ببرمت تب داری بدنت شده مثل آتیش جهنم باز میگی خوبم؟!(با داد)
آوا: مجبور شدم رفتم تو دلم میگفتم یعنی حامی منو دوست داره که آنقدر بهم توجه میکنه ؟!
آوا: رسیدیم بیمارستان منم مثل بچه ها از آمپول میترسم
دکتر:نام بیمار
حامی آنقدر حال آوا بد بود من جواب دکتر دارم.... آوا مرادی
~مشکل بیمار؟
+تب لرز
~من براش یدونه آزمایش خون و یه آمپول و نوار قلب براش می نویسم
+باشه مشکلی نیست
آوا:از اتاق دکتر زدیم بیرون ب حامی گفتم
حامی
حامی:جونم عاشقتم
آوا:من از آمپول میترسم...از آزمایش خون هم میترسم
حامی: مگه بچه یی(با خنده)
آوا: میترسم
حامی:برا آزمایش میشینم رو صندلی توهم بشین بغلم
آوا:باش
ادامه دارد
نویسنده: حدیث
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
#Part26 آوا: رسیدیم خونه به مامانم زنگ زدم ازش حالشو پرسیدم حالش خوب نیست ولی می گفت خوبم من رفتم ب
پارت جدید تقدیم به نگاهتون😍❤️
دیارا یه دختر مستقل و پولدار که یه روز یه تماس عجیب دریافت میکنه....
کی میدونه این دختر چی منتظرشه؟؟؟؟🤨
اگه تو هم میخوای این داستان قشنگ رو بخونی اینجا جوین شو قربونت