غزل شنیدم شمالی خوش میگذره بدون من؟
----------------
غزل: با اینکه نمیدونم کی ای ولی آره بدون تو داره خوش میگذره🤣🤣🤣
حدیث: 😂😂
آنیتا:😂😂
آنیتا چرا دیگه پیام نمیده
-----------------
غزل: من چه بدونم از خودش بپرس
حدیث: من نمی دونم
آنیتا:یسری مشکل برام پیش اومد
آدم نمیتونه مشکل براش پیش بیاد
#part28
حامی: صبخ با صدا آلارم گوشیم از خواب بلند شدم و آوا هم بیدار کردم.
حامی: آوا بیدار شو بریم پیش مامانت
آوا: باشه الان بیدار میشم.
(نیم ساعت بعد)
حامی: هم من و هم آوا آماده بودیم که بریم پیش مامانش قضیه ازدواج و بهش بگیم
آوا: حامی خیلی استرس دارم اگر مامانم و بابام مخالفت کنن چی؟
حامی: نترس مخالفت نمیکنن
آوا: امیدوارم...
حامی: بعد چند دقیقه رسیدیم به خونه آوا اینا، آوا در رو باز کرد و رفتیم داخل تو آسانسور آوا گفت
آوا: حامی من میگم بیا بعد از اینکه به مامانم و بابام قضیه رو گفتیم به مامان بابای تو بگیم.
حامی: باشه بعدش به مامان بابای من قضیه رو میگیم.
آوا رسیدیم دم در خونه زنگ زدیم و رفتیم داخل.
حامی: رفتیم داخل خونه سلام علیک کردیم.
آوا: مامان راستش منو حامی میخواستیم یچیزی رو به شما و بابا بگیم.
مامان زهرا: بگین عزیزای دلم بگین.
حامی: راستش منو آوا میخوام این ماه عروسی مون رو بگیریم.
بابا سعید: انقدر زود پسرم؟؟
آوا: بابا جان مگه ما چمونه که نباید عروسی بگیریم!؟
بابا سعید: دخترم من نمیگم شما باهم عروسی نکنین میگم چرا انقدر زود!
مامان زهرا: راست میگه چرا انقدر زود شما که حالا حالاها وقت دارین.
حامی: آخه منو آوا دوست داریم هرچه سریعتر عروسیمون رو بگیریم چون معلوم نیست وضع شما و وضع خواهر من چجور میشه!
آوا: حامی مگه خواهرت چشه؟
حامی: مطمئن نیستم ولی شاید باردار باشه.
مامان زهرا: عزیزم ایشالا بچش سالم و سلامت باشه
حامی: واقعا ازتون ممنونم شما لطف دارید.
ادامه دارد...
نویسنده: غزل
میگویند هر قلمی که بر کاغذ میرود، اثری جاودان میسازد؛ و هر کلمهای که با عشق بسته شود، پلی است میان دلها. ما در «کانون نویسندگان»، بیش از آنکه یک مجموعه باشیم، خانوادهای از عاشقان حرف و واژهایم که سالهاست در کنار هم، تاریخچهای از احساس را رقم زدهایم✨
امروز، روزی است که تقویم ادبیات ما، بر صفحهای تازه و طلایی ایستاده است. رسیدن به نقطهی «صدتایی شدن» برای ما تنها یک عدد نیست؛ بلکه تجلیگر صد سال (یا دههها) تلاشِ بیوقفه، رنجهای شیرینِ نوشتن، و شادیهای عمیقِ خوانده شدن است. هر کدام از ما، تار و پود این فرشِ ظریفِ ادبی هستیم و این عددِ زیبا، گواهی بر پایداری و زنده بودنِ این عشق مشترک است!
این جشنِ دوچندان، هدیهای است به تمام کسانی که باور دارند قلم، تنها ابزار نیست؛ بلکه سلاحی برای صلح، دارویی برای دردهای دنیاست و پناهگاهی امن برای روحهای خسته. به پاسِ تمام لحظاتی که در سکوت نوشتیم و با صدای بلند زندگی کردیم، امروز همگیمان گرد هم آمدهایم تا این میوهی شیرینِ صبر و وفاداری را بچشیم🎀
صدتایی شدنِ ما، آغازِ فصلی نوین در کتابِ زندگی این کانون است؛ فصلی که در آن، هر داستانِ جدیدی، نویدبخشِ زیباییهای بیشتر است و هر قلمِ جدیدی، ضامنِ تداومِ این جریانِ زلال است🌱
اینجانب این لحظهی پرشکوه و افتخارآمیز را به تمامی اعضای دلسوز، نویسندگان خلاق، و همگانِ دوستدارِ ادبیات تبریک میگویم. امیدوارم همواره قلمهایتان روان و دلهایتان سرشار از شوقِ آفرینش باشد🫂✨
پایدار باشید ای همراهان راهِ کلمه. 🖋️✨🥂
هدایت شده از 𝐆𝐡𝐚𝐳𝐚𝐥 ریپم
#part29
آوا: حامی واقعا خیلی خوشحال شدم براش😍
حامی: مرسی عزیزم
بابا سعید: مبارکش باشه ایشالا همیشه خوش باشن
حامی: ممنونم
آوا: حالا نظرتون درمورد ازدواج چیه؟
مامان زهرا: عزیزم من میگم هرچی خودتون دوست دارین ایشالا خوشبخت بشین(گریه)
آوا: مامان چرا گریه میکنی عزیزم؟
حامی: حالتون خوبه شما؟
مامان زهرا: بله عزیزم فقط یکم احساساتی شدم.
بابا سعید: به نظر منم حق با مامانته آوا هرچی خودتون دوست داشتین.
حامی: واقعا ممنونم از نظرتون خیلی واقعا نظرتون با ارزشه
آوا: بله همینطوره
حامی: خدافظی کردیم و از خونه زدیم بیرون سوار ماشین که شدیم آوا گفت
آوا: حامی واقعا استرس داشتم الان راحت شدم
حامی: 😂
حامی: راه افتادیم سمت خونه مامانمینا.
آوا: حامی فکنم قندم افتاد از بس استرس کشیدم بریم یه بستنی بخوریم
حامی: حتما منم هوس بستنی کردم😂
آوا: پس بریم بستنی بخوریم
حامی: بریم. فرمون رو چرخوندم به سمت بستنی فروشی که...
ادامه دارد...
نویسنده: غزل
#part30
حامی:که نگاهی به اوا کردم
رو کرد بهم و با لحن مظلومی گفت:
آوا:حامی برام بستنی شکلاتی میخری🥺
حامی:اره میخرم
آوا:مرسییی
میگم اسمارتیس هم داشته باشه ها
حامی:چشم
بچه چیز دیگه ای نمیخوای
آوا:نه
ولی تو که از من بچه تری با اون موهای فرفریت😂🥲
حامی:از دست تو
یچیزی بگم
آوا:
بگو
حامی:میدونستی خیلی قشنگ میخندی من اول از همه عاشق لبخندت شدم
آوا:منم اول از همه عاشق اون موهای فر ت شدم بعد عاشق خودت آخه مو فرفری ها یکی از قشنگ ترین مخلوقاتن (نویسنده:مثل یکی از قشنگ ترین فرفری که من میشناسم که اسمش غزله🫂)
حامی:جدی میگی
یعنی تو اول عاشق موهام شدی بعد خودم
آوا:اوهوم
حامی:یعنی الان من و فقط بخاطر موهام دوست داری
آوا:نه ولی اولین چیزی که باعث شد من و عاشق کنه موهات بود
ادامه دارد......
نویسنده:anita