#part19
آوا: یکهو فاطمه اومد داخل، از ترس داشتم میمردم
فاطمه: خیلی عصبانی شده بودم از خودم که چقدر احمقم که موبایلش رو ازش نگرفته بودم،
موبایل رو از دستش کشیدم دیدم به حامی همچی رو گفته
سریع پیام رو پاک کردم که حامی نبینه.
(از نگاه حامی)
حامی: آوا بهم پیام داد، تا خوندن پیام تموم شد دیدم پاک شد.
میدونستم یچیزی شده اما نمیدونستم از عصبانیت و ناراحتی چیکار کنم
از یه طرف ناراحت آوا بودم از یه طرف از دست فاطمه عصبانی بودم نمیدونستم چیکار کنم لوکیشن نداشتم که بدونم آوا کجاست
یهو یادم اومد علیرضا میتونه گوشی آوا رو ردیابی کنه
زنگ زدم به علیرضا ازم شماره و اینجور چیزاش رو پرسید و بهم گفت ده دقیقه دیگه لوکیشن آوا رو برات میفرستم.
رفتم آماده شدم یه تیشرت مشکی پوشیدم با یه شلوار لی مشکی
کفشام رو پوشیدم هی داشتم دکمه آسانسور رو میزدم که بیاد، آسانسور اومد رفتم تو پارکینگ که علیرضا بهم زنگ زد
علیرضا: حامی لوکیشن و برات فرستادم.
حامی: علیرضا واقعا ممنونم
علیرضا: حامی من هیچ کاری نکردم حالا هم یرسع برو دنبال آوا
حامی: باشه ممنون، خدافظ
علیرضا: خدافظ.
حامی: سریع ماشین و روشن کردم و راه افتادم به سمت لوکیشنی که
علیرضا فرستاده بود.
بعد از نیم ساعت رسیدم بالاخره
از ماشین پیاده شدم که...
ادامه دارد...
نویسنده: غزل
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
#part19 آوا: یکهو فاطمه اومد داخل، از ترس داشتم میمردم فاطمه: خیلی عصبانی شده بودم از خودم که چقدر
اینم پارت 19 تقدیم به نگاهای قشنگتون💘🛐
https://abzarek.ir/service-p/msg/3342606
توی ناشناس ایده هاتون رو بگید من حتما ازشون استفاده میکنم💖
خیلیییی رمانت خوبههه
-------------------
غزل: مرسی عشقم❤️✨
حدیث: ممنون
آنیتا:مرسی نانا💙