eitaa logo
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
233 دنبال‌کننده
279 عکس
93 ویدیو
10 فایل
🎧 شروعمون: ¹⁴⁰⁴/⁸/²⁴ 🎙️ وقتی حامیم می‌خونه، دلامون آروم می‌شن 🖤 Lyrics that feel like home 🔥 یه گوشه‌ی دنج برای دل‌های بی‌پناه 📍 Stay real, stay warm ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ʏᴏᴜʀ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ᴀɴᴅ ᴍɪɴᴇ. "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟬𝟵𝟲 we: @haamimoonn @Adccfff
مشاهده در ایتا
دانلود
من اسمم اسراعه بنظرت فامیلیم چیه --------------------- غزل: بخدا نمیدونممم🤦‍♀ حدیث:نمی دونم😭🤷‍♀ آنیتا:چه میدونم اخه😐🙂
آنیتا چرا انقدر پز میده؟ ------------------- غزل: جان؟؟؟؟؟ آنیتا پز میده؟؟؟؟ والا من که هیچی ازش ندیدم حدیث: چیییی؟! آنیتا:واده فاز🗿 میتونم بپرسم چیکار کردم که میگی پز میدم😐
حامیم با آوا ازدواج میکنه؟ ------------------- غزل: تو پارت های بعد میفهمیم😜 حدیث: متوجه می شوید 😂 آنیتا:من اطلاعی ندارم🗿
پایان ناشناس... 😘
حامی: که یدفه صدا جیغ و تقلا کردن اوا رو شنیدم دوییدم سمت صدا که دیدم فاطمه داره موهای اوا رو داره میکشه رفتم طرف کشیدمش کنار خواستم اوا رو بردارم فاطمه رو کرد بهم فاطمه:چیه فکر نمیکردم بیای دنبالش واقعا اصن انتظارشو نداشتم😒 حامی: انتظار داشته باش چون اوا مال منه فاطمه:هه خنده دار بود بیا خودت و عشقت از اینجا گمشید برید برید گمشید حامی:تو اوا رو اوردی اینجا بعد تو هم طلبکاری فاطمه:برید پی کارتون بابا من اومدم به اوا یه گوش زد بدم حامی:گوش زد کردی دیگه سمت اوا نمیای و تمام فاطمه:باشه خیلی ترسیدم حامی: بدون هیچ توجهی بهش دست اوا رو گرفتم رفتیم نشستیم تو ماشین... ادامه دارد... نویسنده:anita
چرا جواب بتمن رو نمیدی 🦇 ----------------- غزل: چون دوس ندارومم حدیث: نمی خوام .... آنیتا:.....
میدونستید بتمن هم کلاسی تونه ولی کسیه که اصلااا انتظارشو نداشتید 🦇🦇🦇🦇 ------------------- غزل: مطمئنم یا غزالی یا پرستو🤣 حدیث: غزل شاید اوینا هم باشه 😂 آنیتا:بخدا غزال باشه ها😐😐
حامی: آوا اصلا حالش خوب نبود برا همین بردمش بیمارستان. آوا: رفتیم بیمارستان دکتر برام یه سرم تقویتی نوشت و رفتیم توی اتاق دکتر که سرم رو بهم تزریق کنه. حامی: آوا حالت خوبه عزیزم؟ آوا: خوبم بد نیستم، ممنونم ازت(بغض) حامی: میدونم چیکار کنم باهاش تا دیگه جرعت نکنن با تو همچین کاری بکنن آوا: حامی لطفا کاری نکن که خودت تو دردسر بیوفتی حامی: نترس عزیزم میدونم چیکار کنم آوا: چی بگم (ده دقیقه بعد) حامی: از بیمارستان زدیم بیرون به آوا گفتم، آوا عزیزم اگر الان با این وضع بری خونه مامانت نگرانت میشه میخوای بریم خونه من بعد شب برسونمت خونه خودتون؟ آوا: نه حامی نه! حالم خوبه ممنون حامی: باشه پس چیزی نمیخوای بخرم بخوری؟ آوا: نه اشتهای هیچی ندارم. حامی: باشه پس الان برسونمت خونه؟ آوا: آره لطفا حامی: باشه ولی حالت بهتر شد بهم خبر بده چون نگرانت میشم آوا: باش😌 حامی: آوا رو رسوندم خونه و خودمم رفتم خونه خودم. یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و پریدم زیر پتو چون خیلییی خوابم میومد که یدفعه... ادامه دارد... نویسنده: غزل
پارت جدید😝