𝓨𝓾𝓶𝓮𝓴𝓸 𝓐𝓴𝓲𝔂𝓪𝓶𝓪 ✨
۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬
⎯꯭❀𝆬⎯꯭⎯ׁ⎯⎯𐇽𐇽⎯ׁ𐇽𐇽꤬ᩘꨵ🌙𐇽𐇽꤬ᩘꨵ⎯ׁ𐇽𐇽⎯ׁ⎯꯭⎯꯭❀𝆬⎯꯭
⤿۪̟۠𝓨𝓾۪̟۠𝓶۪̟۠𝓮𝓴𝓸۪̟۠ ۪̟۠𝓪𝔃 ۪̟۠𝓪𝓷۪̟۠ 𝓴۪̟۠𝓪𝓱𝓴۪̟۠𝓪𝓼𝓱۪̟۠𝓪𝓷۪̟۠ 𝓭𝓪۪̟۠𝓻 𝓪𝓼۪̟۠𝓶𝓪۪̟۠𝓷 𝔃۪̟۠𝓲𝓫𝓪۪̟۠𝓽𝓪𝓻 ۪̟۠𝓪𝓼𝓽ꯣ꙼݁ꩌּ۫۫ัꯣ꙼݁ꩌּ💫𐇽𐇽꤬ᩘꨵ
✦ᩘຼִּꩌ᮫᜔᮫᜔ׄ۫݁۫𝓱𝓪𝓷𝓪𝓴𝓸𝓸/!نفور
🌌 داستان یومکو؛ پرنسسی که میخواست هاشیرا شود یومکو، پرنسس جوان و زیبای سرزمینش بود؛ دختری با موهای
پسری همیشه از دور او را تماشا میکرد.
او هیچوقت مزاحم یومکو نمیشد.
فقط نگاهش میکرد.
و هر بار که یومکو زمین میخورد، دستش ناخودآگاه به سمت شمشیرش میرفت؛ انگار میخواست به کمکش برود، اما خودش را نگه میداشت.
آن سرباز، هیوکو بود.
و چیزی که یومکو نمیدانست این بود که هیوکو فقط یک سرباز معمولی نبود.
او یک هاشیرا بود.
سالها گذشت.
یومکو آنقدر قوی شد که دیگر هیچکس نمیتوانست او را همان دختر ضعیف گذشته تصور کند.
روزی نزد مادرش رفت و گفت:
— «مادر، من آمادهام. میخوام برم.»
پینا مخالفت کرد.
— «نه. اجازه نمیدم.»
یومکو برای اولین بار در برابر مادرش سکوت کرد.
اما آن شب تصمیم خودش را گرفت.
فرار کرد.
وقتی از قصر خارج میشد، مردم او را میدیدند.
نگهبانها متوجه شدند.
همهچیز داشت فاش میشد.
اما درست در همان لحظه، هیوکو وارد ماجرا شد.
خودش را سپر یومکو کرد و او را از میان مردم و نگهبانها عبور داد.
یومکو با تعجب پرسید:
— «چرا داری کمکم میکنی؟»
هیوکو فقط گفت:
— «چون اگر قرار باشه کسی جلوی رویات رو بگیره... اون شخص من نیستم.»
و او یومکو را به محل شیطانکشها برد.
در آنجا بود که حقیقت کمکم آشکار شد.
هیوکو همان سربازی بود که سالها یومکو را هنگام تمرین تماشا میکرد.
همان پسری که همیشه از دور مراقبش بود.
و همان کسی که در حقیقت یک هاشیرا بود.
✦ᩘຼִּꩌ᮫᜔᮫᜔ׄ۫݁۫𝓱𝓪𝓷𝓪𝓴𝓸𝓸/!نفور
عزلت کنم؟
ناشناسم کویره
خوب تو هم جبرانی بده_