✦ᩘຼִּꩌ᮫᜔᮫᜔ׄ۫݁۫𝓱𝓪𝓷𝓪𝓴𝓸𝓸/!نفور
عزلت کنم؟
ناشناسم کویره
خوب تو هم جبرانی بده_
✦ᩘຼִּꩌ᮫᜔᮫᜔ׄ۫݁۫𝓱𝓪𝓷𝓪𝓴𝓸𝓸/!نفور
ناشناسم کویره خوب تو هم جبرانی بده_
نمیخوام چنلم لفت دارم نمیخوام فور کنین
𝓨𝓾𝓶𝓮𝓴𝓸 𝓐𝓴𝓲𝔂𝓪𝓶𝓪 ✨
۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬
⎯꯭❀𝆬⎯꯭⎯ׁ⎯⎯𐇽𐇽⎯ׁ𐇽𐇽꤬ᩘꨵ🌙𐇽𐇽꤬ᩘꨵ⎯ׁ𐇽𐇽⎯ׁ⎯꯭⎯꯭❀𝆬⎯꯭
⤿۪̟۠𝓨𝓾۪̟۠𝓶۪̟۠𝓮𝓴𝓸۪̟۠ ۪̟۠𝓪𝔃 ۪̟۠𝓪𝓷۪̟۠ 𝓴۪̟۠𝓪𝓱𝓴۪̟۠𝓪𝓼𝓱۪̟۠𝓪𝓷۪̟۠ 𝓭𝓪۪̟۠𝓻 𝓪𝓼۪̟۠𝓶𝓪۪̟۠𝓷 𝔃۪̟۠𝓲𝓫𝓪۪̟۠𝓽𝓪𝓻 ۪̟۠𝓪𝓼𝓽ꯣ꙼݁ꩌּ۫۫ัꯣ꙼݁ꩌּ💫𐇽𐇽꤬ᩘꨵ
هدایت شده از ۬᷄݁۬᷄݁˚ᰰᩛ 𝐝 ᩘຼ𝐚𝐥𝐢𝐲 ᩘຼ𝐩𝐢𝐧𝐚
🌙 داستان پینا؛ مادری که تمام دنیایش یومکو بود
پینا، ملکهی سرزمینی آرام و زیبا بود؛ زنی با موهای بلند و تیره و چشمانی مهربان که پشت آنها سالها نگرانی و تجربه پنهان شده بود.
اما برای مردم، او فقط یک ملکه بود.
برای یک نفر، پینا چیزی بسیار بیشتر بود.
یک مادر.
وقتی یومکو به دنیا آمد، پینا برای اولین بار فهمید چیزی در دنیا وجود دارد که از تاج و قصر و حتی زندگی خودش برایش مهمتر است.
او دختر کوچکش را در آغوش میگرفت و ساعتها به صورتش نگاه میکرد.
— «یومکو...»
دختر کوچولو دستش را دور انگشت مادرش حلقه میکرد.
پینا لبخند میزد.
— «من همیشه ازت محافظت میکنم.»
سالها گذشت.
یومکو بزرگتر شد؛ دختری با موهای بلند مشکی که نوکهای نارنجی داشت و چشمانی عمیق و پر از رویا.
پینا از همان کودکی متوجه شده بود که دخترش با بقیه فرق دارد.
یومکو عاشق شمشیرها بود.
عاشق تمرین کردن.
عاشق داستانهای هاشیراها.
هر بار که یکی از سربازان قصر تمرین میکرد، یومکو از دور تماشا میکرد.
یک روز، یومکو شمشیری چوبی برداشت و شروع به تمرین کرد.
پینا از پنجره به او نگاه میکرد.
لبخندی روی صورتش بود، اما در قلبش ترس داشت.
او میدانست دنیایی که یومکو آرزوی ورود به آن را داشت، دنیای امن قصر نبود.
آن دنیا پر از خطر بود.
اما پینا هیچوقت تصور نمیکرد روزی دخترش مقابلش بایستد و بگوید:
— «مادر... من میخوام هاشیرا بشم.»
پینا برای چند لحظه ساکت ماند.
سپس آرام گفت:
— «یومکو، تو میتونی هر چیزی که میخوای باشی... اما چرا باید خودت رو وارد این خطر کنی؟»
یومکو جواب داد:
— «چون نمیخوام همیشه کسی ازم محافظت کنه.»
پینا به چشمان دخترش نگاه کرد.
در آن لحظه فهمید یومکو دیگر آن کودک کوچکی نیست که شبها در آغوشش میخوابید.
دخترش بزرگ شده بود.
اما پینا هنوز مادر بود.
و قلب یک مادر، حتی وقتی فرزندش بزرگ میشود، از ترس دست نمیکشد.
پینا آهسته گفت:
— «من نمیترسم چون فکر میکنم تو ضعیفی.»
یومکو ساکت شد.
— «میترسم چون تو دختر منی.»
چشمان یومکو پر از اشک شد.
پینا نزدیکش رفت و او را در آغوش گرفت.
— «من نمیخوام رویاهات رو ازت بگیرم... فقط نمیخوام یه روز مجبور بشم بدون تو زندگی کنم.»
یومکو سرش را روی شانهی مادرش گذاشت.
— «قول میدم مراقب خودم باشم.»
پینا لبخند غمگینی زد.
— «قول بده هرچقدر هم قوی شدی، یادت نره که هنوز یه مادر داری که منتظر برگشتنت میمونه.»
از آن روز، پینا دیگر فقط یک ملکه نبود.
او مادر یک دختر جنگجو بود.
هر شب وقتی یومکو برای تمرین از قصر بیرون میرفت، پینا پشت پنجره میایستاد و تا برگشتنش منتظر میماند.
گاهی یومکو خسته برمیگشت.
گاهی زخمی.
و هر بار پینا بدون هیچ حرفی کنارش مینشست و زخمهایش را میبست.
یک شب، یومکو پرسید:
— «مادر... هنوز هم فکر میکنی نباید هاشیرا بشم؟»
پینا چند لحظه سکوت کرد.
سپس موهای دخترش را نوازش کرد.
— «من هنوز از این راه میترسم.»
لبخند کوچکی زد.
— «اما به تو افتخار میکنم.»
یومکو با تعجب نگاهش کرد.
پینا ادامه داد:
— «فقط یک چیز رو هیچوقت فراموش نکن...»
دستش را روی قلب یومکو گذاشت.
— «هرچقدر هم دنیا ازت یک جنگجوی قوی بسازه، برای من همیشه همون دختر کوچولویی هستی که اولین بار دستم رو گرفت.»
یومکو لبخند زد و مادرش را در آغوش گرفت.
پینا چشمهایش را بست.
برای اولین بار، ترسش کمی آرام شد.
چون فهمیده بود نمیتواند همیشه دخترش را در قصر نگه دارد.
اما میتواند همیشه...
خانهای باشد که یومکو به آن برگردد.
🌙🧡.
𝓨𝓾𝓶𝓮𝓴𝓸 𝓐𝓴𝓲𝔂𝓪𝓶𝓪 ✨
۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬ ۬۫۬۫۬۫۬۫۬۬۫۬۫۬۫۬۫۬
⎯꯭❀𝆬⎯꯭⎯ׁ⎯⎯𐇽𐇽⎯ׁ𐇽𐇽꤬ᩘꨵ🌙𐇽𐇽꤬ᩘꨵ⎯ׁ𐇽𐇽⎯ׁ⎯꯭⎯꯭❀𝆬⎯꯭
⤿۪̟۠𝓨𝓾۪̟۠𝓶۪̟۠𝓮𝓴𝓸۪̟۠ ۪̟۠𝓪𝔃 ۪̟۠𝓪𝓷۪̟۠ 𝓴۪̟۠𝓪𝓱𝓴۪̟۠𝓪𝓼𝓱۪̟۠𝓪𝓷۪̟۠ 𝓭𝓪۪̟۠𝓻 𝓪𝓼۪̟۠𝓶𝓪۪̟۠𝓷 𝔃۪̟۠𝓲𝓫𝓪۪̟۠𝓽𝓪𝓻 ۪̟۠𝓪𝓼𝓽ꯣ꙼݁ꩌּ۫۫ัꯣ꙼݁ꩌּ💫𐇽𐇽꤬ᩘꨵ